خب که چی (یا همون so what؟)

خب که چی (یا همون so what؟)
بیخیال بابا. واقعا ول معطلیم همه. آخرش هم می افتیم می میرم و تموم. فقط باید یه کاری کنیم لحظه های کشدار خوش بگذره. الان نگاه می کنم به تاریخچه خانواده و فامیلم، یه زندگی گذشت، یه عصری تموم شد، لِک و لِکی می کنن باقی مونده ها، انگار نه انگار یه زمانی چه بروبیایی داشتن، چه رگ گردن هایی کلفت می شد، چقدر قصه، چقدر غصه. حالا چی مونده؟ زبونم لال به قول قدیمی ها آفتاب لب بوم رو به سرازیری. هرکی یه گوشه ای پخش و پلا. حالا من هی نشستم فک می کنم هنوز دیر نشده. می تونم بچه دار شم. ولی بچه دار شم که چی بشه؟ سی سال زجرش بدم برم به سمت سرازیری و احیانا پیر هم بشم به یک ورش هم نباشه. ولی خب همیشه دلم می خواست حاملگی رو تجربه کنم. اول فک کردم خب می رم از بانک اسپرم، اسپرم می گیرم و لقاح مصنوعی، بعد دیدم خرج داره و دوباره همون قضیه اینکه اصلا آدما حق دارن بچه پس بندازن یا نه؟ همیشه یه دوستی هست که حاضر باشه اسپرم تقدیم کنه ولی مطمئنا پای عملش برسه سکته می زنه فک می کنه می خوای بعدا آویزونش شی، بعد هم از کجا معلوم اون یهو سهم نخواد از بچه؟ آدمه دیگه، یهویی بیولوژیش می زنه بالا و اینا. بعد هم من تا حالا نتونستم یه دونه گلدون رو مرتب آب بدم و همه گلدون هایی که کادو گرفتم از بی آبی خشک شدن. ماهی گلی عید هم یه بار گرفتم اونقد آبش رو عوض نکردم تا مرد. چطوری می خوام بچه بزرگ کنم. بعد فک کردم برم رحمم رو اجاره بدم واسه یکی دیگه که نمی تونه تو رحم خودش بچه درست کنه بچه اش رو درست کنم. اینطوری مسئولیت یه بچه دیگه رو ندارم حاملگی رو هم تجربه کردم. بعد حتی فک کردم شاید بذارم رحمم رو توی ای بی حراج. اینطوری شاید یه بخشی از پولی که هیچوقت نمی تونم جمع کنم که پول پیش یه خونه بدم رو درآرم، آخرش خونه دار شم اینقد غصه پیری ام رو نخورم. بعد فک کردم خب اجازه کار من اجازه رحم اجاره دادن نمی ده اصلا. ولی به هر حال یکی از کارایی که دلم می خواد تا قبل از پیری تجربه کنم همینه که حاملگی رو تجربه کنم. نه قطعا چتربازی یا بانجی جامپینگ جزو یکی از اون کارا نیست. آدما دو دسته ان، یا با شهربازی و حس سقوط آزاد و کارای هیجان انگیز اینطوری حال می کنن، یا اینکه حالشون بد می شه در حد مرگ. خلاصه من از دسته دومم اونقد سقوط آزاد حالم رو بد می کنه که ترجیح می دم بمیرم تا تجربه اش کنم. چه کاریه، شما بپرین من هم رحمم رو اجاره می دم. کلا اینطور آدمی ام ترجیح می دم ولو بشم همیشه. اینجا ولو، اونجا ولو. تا حالا تو عمرم کوه نرفتم. یه بار رفتم درکه هر پیچی که می رفتیم بالا می شستیم چایی و سیگار و اینا. یه خورده رفتیم بالا دیدم حسش نیست برگشتیم. تازه کلی هم خسته شدم زانوهام درد گرفت. مسافرت هم می رم دوست دارم برم فقط کافه ها و رستوران های خوشمزه و دوستام رو ببینم. جای خوشگل یا تاریخی ببینم که چی بشه. منطق سفر رو از این لحاظ نمی فهمم راستش. رفتم مصر کلی جای تاریخی دیدم ولی آخرش هم بیشتر از همه مدتی که توی کشتی بودم چهار روز نیل سواری بیشتر از دیدن مکان هایی که تو اون فاصله دیدیم بهم حال داد. تازه فهمیدم خدا هم کشکه این مصری ها از هزاران سال پیش باهوش بودن مفهوم خدا رو اختراع کردن ملت رو سرکیسه کنن، دین و ایمانم رو هم از دست دادم و دیگه هیچی نبود بهش آویزون شم الکی آرامش بگیرم. بی سواد هم هستم تا حد زیادی. هی می گم خب تا قبل از مردن بالاخره شروع می کنم جامعه شناسی و فلسفه می خونم اینقد حرف شیکمی نزنم. بعد هی کتابارو می گیرم دستم دو صفحه می خونم می بینم هیچی نمی فهمم انگار زبون چینی گذاشتن جلوم. فک می کنم شاید خب انگلیسیه نمی فهمم، فارسی اش رو می خونم تو حدس زدن اینکه معادل انگلیسی این کلمه عجیب غریب فارسی چی بوده گیر می کنم و باز نمی فهمم چی دارم می خونم. بعد آخرش می گم خب که چی، من فقط دوست دارم رمان و داستان کوتاه بخونم. تازه هی می گم باید انگلیسی خوندن شروع کنم. هی رمان و داستان کوتاه زبون اصلی می گیرم باز می بینم حال نمی ده. اصلا این اورهان پاموک نوبل گرفته اینقده هم تعریفش رو می کنن رو من چرا باید انگلیسی بخونم وقتی اصلش ترکیه؟ این مای نیم ایز رد رو خوندین؟ جون دادم فصل اولش رو به انگلیسی خوندم حوصله ام نگرفت برم جلو. یا این سرزمین گوجه های سبز هرتا مولر چی چی بود؟ یه هفته هر روز گرفتم تو مترو دستم پسرای روشنفکر ببینن من کتاب درست حسابی می خونم. هی ده صفحه اولش رو بالا پایین کردم دیدم نخیر، نمی فهمم، انگار شعر نوشته مدل شکسپیر. شاید حالا فارسی اش رو بگیرم بتونم بخونم. والله، نمی فهمم خودم رو نذارم سرکار. همون رمان فارسی و ترجمه بخونم بهتره. می گیرم دستم یه روزه می خونم تازه تو مترو که هستم نمی فهمم وقت چطوری گذشت. بعد که چی بشه اصلا؟ اصلا گیرم فیلسوف بشم باسواد شم بر تنبلی ام غلبه کنم ورزشکار شم حتی. آخرش یه روزی پیر و فلج می شم بعد هم آلزایمر می گیرم وبعد می میرم تازه اگه با یه بلایی چیزی زودتر از حد موعد نمیرم. حالا همه این صغری کبری ها رو می چینم که خودم رو اذیت نکنم که چرا هیچ گهی نشدم تو زندگیم و اهمیتی نداره و اینا. بعد می گم خب خره مگه نمی گی آخرش که کشکه و حداقل آدم از لحظه هاش لذت ببره. پس چرا نمی تونی تنهایی لذت ببری حتما وقتی لذت می بری که یه کسی که احساساتت واسش قلمبه می شه و دلت قیلی ویلی می ره براش باهات شریک باشه تو کارایی که می کنی؟ اصلا تقصیر این خونه هه است که تنهایی گرفتم و فکر و خیال آورده تو کله ام. دو سه روز اول کلی خوشحال بودم. لخت تو خونه راه می رفتم. وسط خونه هر موقع دلم
می خواست می گوزیدم (اگه واقعا تا اینجاش رو خوندین به کسی نگین نوشتم گوز، دعوام می کنن، من هم حال نمی کنم بنویسم “باد ول می دادم.”) موزیک می ذاشتم با صدای بلند. بلند بلند آواز خوندم حتی. مهمون دعوت کردم وقتی بلند بلند آواز می خوندن خوشحال بودم و لذت می برم که شراره موهاشو عروسکی شونه کرده و دلشوره نمی گرفتم که یکی دیگه ناراحت شه و بهشون بگم یواشتر آواز بخونن. دیشب هم جلوی تلویزیون ال سی دی 32 اینچی که تازه خریدم و شونصد تا کانال هم براش گرفتم لنگ در هوا خوابم برد پاشدم دیدم هفت و نیم صبحه همه چراغا روشنه تلویزیون هم بلند بلند زر زر می کنه هیچکس هم نیست آرامشش بر هم زده شده باشه. (خوب چیزیه راستی توصیه اش می کنم قیمتش هم به نسبت ال سی دی های دیگه واقعا ارزونه.) تازه وقتی کلا تو زندگی تنهایی خوبه دیگه. مجبور نیستی موهای اونجات رو که اسم نداره بزنی و می تونی جنگل درست کنی. هرچقدر هم دلت بخواد می تونی چلوکباب بخوری شیکم گنده ات رو لخت کسی نخواهد دید. وحشت از دست دادن یا نداشتن یا معمولی شدنش برات رو هم نداری. حس مالکیت هم نمیاد سراغت که حالت به هم بخوره از خودت. بعد باز فک می کنم خب این سی چهل پنجاه سالی که مونده رو پس چطوری بگذرونم؟ وقتایی که سرکار نیستم یا معاشرت نمی کنم و خونه ام چقد کتاب بخونم و فیلم ببینم و تو اینترنت ول بگردم و با جسیکا ربیتم بازی کنم (این آخری رو هم البته ورژن 2.0 اش رو توصیه می کنم). استعداد هیچ هنری رو هم هم ندارم. حوصله ام سر می ره که. ایران هم که نموندم هر روز یه بدبختی سرم آوار شه وقت حوصله سر رفتن نداشته باشم. تازه خوب بود اونقده ایده آلیست بودم فک می کردم می شه حالا دنیا که نه ولی همین دور رو بر خودم رو یه تغییری بدم و سرم با این خیالات خام و بدو بدو کردن ها گرم می شد. اونم که می بینم ول معطلم. آخرش هم می افتم می میرم. فقط باید یه کاری کنم این لحظه های کشدار پر شه و خوش بگذره. فقط گفتم که، نمی دونم چرا نمی تونم تنهایی لذت ببرم و حتما وقتی لذت می برم که یه کسی که احساساتم واسش قلمبه می شه و دلم قیلی ویلی می ره براش باهام شریک باشه تو این لحظه هایی که محکومم به سپری کردن. فک کنم باید به جای فک کردن به بقیه نقطه ضعف ها و خالی ها و باگ های زندگی ام یه فکری به حال این یکی بکنم و با این قضیه کنار بیام. اونوقت شاید بتونم راحت تر از این تلویزیونه و لخت تو خونه راه رفتن و گوزیدن و آواز خوندن لذت ببرم تا بالاخره این سی چهل سال هم بگذره.

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای خب که چی (یا همون so what؟) بسته هستند

دیو بازی

دیو بازی
نخون، نادیده بگیر، فراموش کن، برو. بذار ذهنم آزاد باشه، فکر نکنه به چیزی. بذار بنویسم. بازی کنم با کلمه ها، با حس ها، با زمان و مکان. تعبیر نکن. نرنج. به روم نیار. اینا همه اش قصه است. راستش تموم شد، دروغش مونده. خوبش تموم شد، غمش مونده. می خوام بازی کنم؛ نمایش، صورتک، شعبده.
راستی، شیشه عمر دیوه دست خودته. ناراحتی ات رو نریز تو خودت. هر موقع خیلی بهت فشار اومد بزن بشکونش. شاید حالت بهتر شد.

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای دیو بازی بسته هستند

براى زنده نگه داشتن اميد

باز دارم راديو تهران گوش مى دم. موقعى كه آلبومشون اومد خيلى به حال و هوام مى خورد. در آستانه يه تغيير اساسى بودم تو زندگيم و گوش دادن به اين آلبوم كمكم كرد تو انرژى داشتن و شجاعت پيدا كردن برای تغییر. الان اما بيشتر مث يه نوستالژى تلخه اما باز دارم گوش مى دم براى زنده كردن اميد براى يه تغيير دوباره. خيال ندارم دست از رويابافى بردارم…

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای براى زنده نگه داشتن اميد بسته هستند

من اون صنم نیستم که دوستش در مورد اینترنت تحقیق می کنه!

من اون صنم نیستم که دوستش در مورد اینترنت تحقیق می کنه!
یک کسی به اسم صنم دولتشاهی، هم اسم من! 🙂 ایمیل می زنه به بعضی وبلاگ نویس ها و ازشون کمک می خواد برای یه تحقیقی در مورد میزان و نحوه استفاده از اینترنت و اپلیکشن های تحت وب در کشورهایی مثل عراق، ایران و تایلند در دانشگاه یو سی آی در کالیفرنیا. تحقیقه که روی سایت یه دانشگاه هم هست و به نظر نمیاد مشکلی داشته باشه، منتهی این مدت خیلی ها ایمیل این یکی صنم دولتشاهی رو برای من فوروارد می کنن و از من می پرسن که آیا این من هستم و ظاهرا از خود این یکی صنم دولتشاهی هم هی می پرسن! فقط می خواستم بگم نه من نیستم و هیچ ایمیلی با اسم صنم دولتشاهی در یاهو مال من نیست! البته خوب چه فرقی می کنه من باشم یا نباشم برید به این تحقیقه کمک کنین اگه به نظرتون مشکلی نداره.
آرزوی موفقیت می کنم برای همه تحقیق های دانشگاهی در مورد اینترنت و دوست این خانوم هم اسم من! 🙂
اون یکی صنم دولتشاهی
نویسنده سابق وبلاگ خورشید خانوم

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای من اون صنم نیستم که دوستش در مورد اینترنت تحقیق می کنه! بسته هستند

صدایم کن، صدای تو خوب است. نه، خواب بودم و یک خواب بود. پیچ این رودخانه را دوست دارم. ساعت ها هم بنشینم در بالکن و به ییچ رودخانه آرام و رنگ عوض کردن هایش نگاه کنم باز خسته نمی شوم. تنها راه رفتن کنار این رودخانه را اما دوست ندارم. می لرزیدیم و رودخانه هم ناآرام و خاکستری بود. التماس می کردم که کاش برویم خانه. اما نمی فهمیدم که دردش چیست. فکر می کردم آغوش من وقتی که گرم باشد حالش را خوب می کند. آب، آب، دریاچه، رودخانه، اگر این آب ها زبان داشتند چه قصه ها که نمی گفتند. سنگ صبورهای آرام و خاموش. جای درخت های بید مجنون بچگی را گرفته اند. نمی ترسیدم. سر نترس داشتم. سر نترس عاشق. می گفت تو در دسته بندی زنان شیفته قرار می گیری. روانکاوی ام کرده بود. کتاب دستم داده بود تا “مرضم” را بشناسم و “خوب” شوم. چهار سال حرف زد و روانکاوی کرد تا “خوب” شدم. همه اش این نبود. آوارهایی هم بود که خراب شد تا شیفتگی از یادم برود. این یکی نگرانم بود که چرا شیفتگی از یادم رفته. می گفتم نگران نباش، زندگی کردن یاد گرفته ام. زندگی؟ نه، بازی. رودخانه آرام است و تنها چراغ های نئونی تبلیغ کوکاکولا می کنند. سرد نیست اما می لرزم. قصه های جدید دارم برای رودخانه. گوش می کند آرام و صبور. خیال، خیال، خیال. برایش از خیال هایم می گویم. از قصه هایی که باور کردم. از دلی که به خاطر یک خیال زیبا لرزید. از جانی که فکر می کردم شیفته است. می لرزم. غصه ها را به دست آب می سپارم و به بالکن بر می گردم و از دور با رود حرف می زنم. اینجا احساس امنیت می کنم. آنجا می ترسم و فکر می کنم که در معرض نگاه ها هستم. نگاه ها، نگاه ها. پشت سر همه نگاه است. مدتهاست که برهنه جلو می روم و به پشت سر نگاه نمی کنم اما سنگینی نگاه ها را بر برهنگی ام حس می کنم. انگاری دوباره “بیمار” شده بودم. شیفتگی سراغم آمده بود. می پرسد تو دیگر چرا؟ تو با این همه تجربه؟ می خندم. درد دارد. خیلی درد دارد. اما می خندم. خواسته بودم باور کنم که می شود. کلمات را باور کرده بودم، “کلمات.” پاشنه آشیل همان باور کردن بود. ناباوری این سال ها خانه امن بود. باور کردن، خطر. آوار که بر سرم خراب شد دیگر دیر شده بود. زن شیفته آشفته چهارده سالگی و شانزده سالگی و بیست سالگی اش را روبروی چشمانش می دید. اما دیگر چهارده ساله و شانزده ساله و بیست ساله نبود تا با سبکی روحش تحمل کند و بگذراند. رد سال ها نقش خود را گذاشته بودند. آوار که خراب شد شیفتگی به مرز جنون رسید. دلداری ام می دهد: “اگر آن دنیای خیالی زیبا بوده، فکر نکن چقدر واقعی بوده، فکر کن آن دنیای زیبا را برای تو ساخته.” گوش می کنم به حرف هایش وقتی که دیگر خیلی دیر است. زن شیفته را خاک کرده ام.

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

پیری؟

پیری؟
توی تختم بودم. قرص توی کشوی میز توالت. نمی تونستم تکون بخورم. می دونستم هرچی زودتر قرصه رو بخورم درد و تب زودتر تموم می شه. ولی نمی تونستم اصلا تکون بخورم و حتی دستم رو دراز کنم. نیم ساعت طول کشید تا تونستم تکون بخورم برم به سمت کشو که قرص رو بردارم. بعد فک کردم چقدر بعضی چیزای پیش پا افتاده بهایی که باید بابت بعضی انتخاب ها پرداخت کرد رو زیاد می کنن.
پ.ن. جون مادرتون نیاین هی بپرسین چی شدی و فلان و بسارها. سرماخورده بودم خوب هم شدم. همه سرما می خورن تب می کنن بعدش هم خوب می شن هیچکی هم نمرده از سرماخوردگی.

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای پیری؟ بسته هستند

کدام قله، کدام اوج؟

“کدام قله، کدام اوج؟”
بستگی به مود خودم شعرهای فروغ رو یه طوری می فهمم و تعبیر می کنم. وقتی که سر خونه زندگی متاهلی بودم، “تاج کاغذی” رو تعبیر به مقام شامخ همسری می کردم، وقتی زن رابطه های موقتی و پنهانی بودم، تاج کاغذی رو به حس خود گول زننده ای که داشتم تعبیر می کردم. هربار هم باز باید پناه می بردم به “زنان ساده کامل “. سادگی بزرگترین نعمتیه که کسی می تونه داشته باشه. لحظه از دست رفتن معصومیت لحظه شروع رنج کشیدنه. فضیلتی تو خوردن سیب و آگاهی از لذت ها و دنیاهای دیگه نیست. فضیلتی تو پاره کردن پیله دورت و سرک کشیدن به دنیاهای ممنوعه نیست. گولمون زدن که گفتن این سرکشی ها فضیلته و جذابه و شجاعته و و و و… لذتی که از این افسار پاره کردن به دست میاری به رنجش نمی ارزه، چون که لذت موقتی و لحظه ایه، و رنج اون ابدیه، رنجی که تو تنهایی باید تجربه اش کنی.
انگار عوض شدم، ترس ها و تردیدهام نشون می ده که تغییر کردم. یه بخشی از وجودم آرامش و سکون و امنیت و اطمینان از دوست داشته شدن می خواد. یه بخشی از وجودم هر روز منو داره سرزنش می کنه به خاطر پشت پا زدن به تعهدی که برام آرامش می آورد. اون پرده غمی که درست بعد از داغ ترین و وحشی ترین لحظه ها روی دلم کشیده می شه انگار بهم تلنگر می زنه که اشتباه کردم.
***
گاهی وحشت می کنم از اینکه تو مردهای دیگه دنبالت می گردم. گاهی وحشت می کنم از انتظارات عجیب و غریبی که از بقیه دارم. گاهی وحشت می کنم از اینکه نمی تونم فراموشت کنم و اینقدر زیر پوستم موندی. یادته چه آرزویی کردی؟ آرزوت برآورده شده انگار…
* تیکه های توی گیومه از شعر وهم سبز، فروغ فرخزاد

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای کدام قله، کدام اوج؟ بسته هستند

از یادداشت های شهر غریب

از یادداشت های شهر غریب
شیش سال شد. از سر شب تو سرم کوبیده می شه که شیش سال شد و یه صدای غریبه ای از دهن من در میاد که می گه دیگه مهم نیست، دیگه اصلا فراموش کردم. دیگه یه بی وطنم که نمی تونم هیچ ادعای آشنایی بکنم. نمی شناسم این صدا رو. شیش سال شد؟ Tonight’s gonna be a good night به سلامتی. خوشبختم که زود با شراب مست می شم و همه چی برام راحت تر می شه. محافظ گی بار مال اردنه. چارشونه. باهام دردل کارش رو می کنه. آخرش که می فهمه ایرانی ام می گه کارش سخته ولی خوشحاله که آدمایی مثل اون هستن که از زن خاورمیانه ای مثل من محافظت کنن “اینجور جاها”. یه پسر سیه چرده آسیای شرقی ریزه میزه مست میاد می گه مادام کجاست؟ مادام کجا می شه پیدا کرد. بهش می گه جلوی لیدی که نمی تونم بگم. تو این محله ها بگردی بهت تجاوز می کنن. درگوشش یواشکی آدرس می ده. پسر سیه چرده ریزه میزه تلو تلو خورون می ره دنبال مادام. کجا می ره؟ نکنه بلایی سرش بیاد؟ یه روز باید قصه این محافظای بار رو بگم که سنگ رو روی سنگ بند نگه می دارن، تو شبای تعطیل، وقتی که شهر مثل یه بمب الکلی می مونه و هر لحظه می تونه منفجر شه. چقدر طبیعیه همه چیز این شهر غریبه برام. شیش سال شد؟ زود گذشت؟ نه، مث یه قرن گذشت. وقتی تک و تنها شبا می رفتم لب دریاچه آلیس و به خودم می گفتم فقط اگه پاییز بیاد و برم دانشگاه همه چی درست می شه، مث یه قرن گذشت. وقتی تو اون اتاق سرد و خشن تا صبح قدم می زدم و فکر می کردم چی شد که اینطوری شد، مث یه قرن گذشت. وقتی سه ماه توی خونه خودم رو زندانی کرده بودم مث یه قرن گذشت. یادش بخیر، برام غذا آورد در خونه. سه ماه بود فقط تن ماهی و برنج خورده بودم و سیگار و سیگار و سیگار. غذا آورد دم در و رفت و من نشستم عین قحطی زده ها همه اون غذا رو یه جا خوردم. تو اون غذا چی بود؟ مهره مار بود؟ چرا از فکرت بیرون نمیام لعنتی؟ چرا هر روز که می گذره بیشتر جای خالیت معلوم می شه؟ چرا این توپی که توی گلوم گیر کرده داره خفه ام می کنه گنده و گنده تر می شه؟ چرا صبا که پا می شم یا شبا که می خوام بخوابم دلشوره دارم و می ترسم از دنیا وقتی فکر می کنم تو نیستی بغلم کنی؟ از تاکسی پیاده می شم و می خوام زودتر بپرم توی ساختمون. می گه فندک داری؟ این موقع شب، اینجا، این دختر با این لباسا چرا داره اینطوری می لرزه و گریه می کنه؟ کیه؟ چی شده؟ حالش خوبه؟ نکنه مثل من شده باشه پنج سال پیش؟ فندک رو می دم بهش و میام بالا. دیگه هیچی از قلبم واسه دختر غریبه نمونده. واسه خودم هم نمونده. همه اش رو تیکه تیکه کردم و یا گم کردم بین وان نایت استندها یا این چند روزه تقسیم کردم بین اونایی که دوسشون داشتم. از یه نفر امروز خبری نیست. بهم گفت آدم نتونه حرف بزنه یا می میره یا به خدا ایمان می آره. الان کجاس؟ می دونه نباید بمیره؟ می دونه می تونه حرف بزنه و هیچ احتیاجی نیست به هیچی ایمان بیاره؟ کاش هیچکس فک نکنه که باید تو مرگ خودش دخالت کنه. مهم اونی که می میره نیست. تموم می شه می ره راحت می شه. مهم اونایی ان که می مونن. داغش می سوزونه. نمی ذاره دیگه آدم کمر راست کنه. واسه همین اون شب با هر تکونی که یه نفری می خورد از جام می پریدم. فقط خدا خدا می کردم بودن من اونجا رو اون دشک کف زمین مانعش بشه و هی به خودم فحش می دم که چرا خونه من طبقه پونزدهمه و بالکن داره. مامان فرزاد چه می کشه؟ امشب تو چه حالیه؟ گناهش چی بوده؟ چرا باید این درد رو بکشه؟ چرا هنوز یه عده به خدا اعتقاد دارن وقتی مامان فرزاد الان درد داره؟ وقتی مامان سهراب داغ دید؟ وقتی هزاران نفر داغ دیدن تو اون تابستون لعنتی 67؟ چرا هیچ کس فکر نکرد به اونایی که باقی می مونن؟ چرا هیچکدومشون کسی رو نداشتن که بتونه یه دشک بندازه کف سالن و حائل بشه بین اونا و بالکن و سقوط؟ کار من دیگه پرسیدن این چراها نیست. جلوی هیچکدوم اینا رو نمی تونم بگیرم. نهایتش می تونم دشک بندازم کف سالن بین اون و بالکن. بهش می گفتم صدایم کن، صدای تو خوب است. صداش خوب بود. فکر می کردم کمک می کنه فراموشت کنم. فراموش نکردم. صدا هم فقط یه مالیخولیا بود. ذهنم درد می کنه دیگه. چرا اینقدر فراموشی سخته؟ مگه مهمترین مکانیسم دفاعی آدم نیست؟ می خواستیم بریم بیرون برای اولین بار. همون که بهش فرنگی ها می گن دیت. لِهِ لِه شده بودم اون شب. تو پیژامه چهارخونه سبز و آبی ام نشسته بودم و تو خونه دود گرفته از آتیش سوزی یکی دو ماه قبلش سیگار پشت سیگار می کشیدم. بهش گفتم قدرت اومدن ندارم. ازش خواستم بیاد پیشم. اومد. فیلم دیدیم. اول کلوزر رو دیدیم. بعد پیش از طلوع. به پیش از غروب نرسید. سرم روی پاهاش بود. بعد از دو سال دست یه آدم به موهام می خورد، به تنم. چرا هنوز از فکر اون شب همه تنم داغ می شه؟ چهار سال گذشت. چهار سال گذشته و هنوز خاطره اولین تماس برام زنده است. 5 ماه گذشته که ندیدمش؟ چرا اینقدر زود گذشت؟ چرا فکر می کنم انگار دیروز بود؟ چقدر این روزا زود می گذره؟ چقدر زمان زود می گذره؟ دلم نمی خواد صب شه. دلم می خواد بنویسم و بنویسم. از نگرانی ها. از آدمای دوست داشتنی زندگی ام که با “طبیعت” زندگی دارن کشتی می گیرن. یادته؟ تو یکی از آخرین نامه هات نوشتی همه تلاشت رو کردی ولی آخرش نیروهای طبیعت غلبه کردن. بیشتر آدما اصلا نمی بینن که مسیر بیشتر رابطه ها کجا می ره آخرش. ولی تو دیدی. از اولش دیدی. از اولش واسه اینکه مسیر ما نره همونجایی که مال همه می ره تلاش کردی. با هرچی “طبیعی” بود مبارزه کردی. از گلمون مواظبت کردی. با همه بالا و پایین های من با هوشمندی بازی کردی. منو همیشه نک قله نگه داشتی. آخرش ولی دیگه نشد. شکست خورد
یم. پنج ماهه که تو رفتی. شیش ساله که من رفتم. شیش سال شد. دیگه تصویرا داره کمرنگ می شه. “اونجا” کمرنگ می شه، “جای دیگه” رو خودم می خوام فراموش کنم، “اینجا” ناشناخته است و من هیچ تلاشی نمی کنم که بشناسم. دنیا شده اتاقم. همیشه بود. از ساعتی که نتیجه ها رو وزارت کشور اعلام کرد و من همکارم رو بغل کردم و زار زدم و گفتم دیگه نمی تونم برم ایران دنیای اینجام هم شد اتاقم. هی تو بلندگو می گفت خط نورترن به خاطر اینکه یه آدمی زیر قطار انداخته خودش رو بسته اس. The Northern Line is suspended due to a person under the train. متنفرم از این عبارت “یه آدمی زیر قطار”. همین؟ همه اون لحظه محدود می شه به “یه آدمی زیر قطار.” اون آدمه بهش چی گذشته که خودش رو انداخته زیر قطار؟ من باهاش چیکار کرده بودم که به خودش رو زیر قطار انداختن فکر کرده بود؟ یک سال گذشته و من ناگهان کلی تصویرها برام زنده شد. چیکار کردم من؟ تو این شهر غریبه من چیکار کردم؟ چطور تونستم؟ انگار این دو هفته آینه گذاشتن جلوی صورتم. له شدم از بس خودم رو دیدم. له شدم از بس تو صورتم خورد که چقدر عوضی ام. دلم می سوزه برای همه سرایی که بی گناه بالای دار رفته و همه تنایی که بی گناه گلوله خوردن و بی جون شدن. دلم می گیره واسه بی خانمان کوچه پشتی محل کارم. دلم می گیره واسه دختری که پایین خونه ام گیج و لرزون و گریون فندک می خواست. دلم می گیره واسه غریبه هایی که خودشون رو می ندازن زیر قطارای خط نورترن و ویکتوریا. عصبانی می شم که چرا هیچکاری از دستم برنمیاد واسه نجات بشریت. بعد همین جلوی چشمای خودم رو ندیدم. ندیدم. نخواستم که ببینم. خودم رو به ندیدن زدم. خودم رو دادم دست خاک و باد و بارون و آتیش.
شیش سال گذشت. چند سال دیگه قراره بگذره؟

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای از یادداشت های شهر غریب بسته هستند

همه مشکل ها از قانون و حکومت نیست

همه مشکل ها از قانون و حکومت نیست
برداشت من این بوده که اکثر آدمای جامعه روشنفکری ایران* (و بخش اعظم جنبش زنان ایران) تنها فرمی از فمینیسم رو برمی تابن که لیبرالی باشه و فقط دنبال تغییر یک سری قوانین باشه و دشمنش و طرف حسابش هم حکومت باشه. به محض اینکه خواسته ها فرای تغییر قوانین بره و زنی که خواسته ای داره زن بدبخت ظلم دیده نباشه و زنی باشه که اتفاقا تو سری خور هم نیست و قربانی نیست اما زبونش درازه و می خواد حقوقی فرای قوانین برابر داشته باشه و مساله اش هم لزوما و فقط حکومت اهریمن نیست و آدمای دور و بر خودش هم مساله اش هستن، به چیزهای مختلف محکوم می شه، از جمله عملگرا نبودن، خراب بودن، ایده آلیست بودن، مشنگ بودن، غربزده بودن، ضد مرد بودن، منحرف بودن و ….
البته خب حالا اینکه زنی که خواسته هایی فرای اصلاحات قانونی داره به چی محکوم می شه اونقدر مهم نیست. مهم اینه این چند ساله اونقدر گفتمان لیبرال فمینیسم فراگیر شده که خود ماهایی هم که مثلا خیلی درگیر این چیزا بودیم بیخیال کارای دیگه شدیم و همه تمرکز اکثر فعالا و علاقمندای مسائل زنان تو جنبش زنان روی تغییر قوانین متمرکز شده.
حالا الان جنبش زنان هم مثل بقیه جنبش های اجتماعی طبیعتا به خاطر شرایط سرکوب فعلی نمی تونه خیلی از حرکتایی که قبلا انجام می داده (که هدفشون تغییر قوانین و رویکرد و تفکر حکومت بوده رو) رو به راحتی انجام بده. ولی تو شرایط سرکوبی که همین کنش های لیبرالی هم ممکنه حتی عملی نباشه، خیلی کارا اتفاقن می شه کرد که لزوما قضیه اشون قانون و حقوق نیست و در نتیجه طرفشون حکومت و اینا نیست، کارایی تو مایه های فرهنگ سازی و خودآگاهی و آگاه سازی دیگران و و و .. یه حوزه هایی مثل سکسوالیته هم که همیشه نادیده گرفته شد به خاطر اینکه اولویت نبوده می تونه حداقل در حد آگاه سازی محدود و فرهنگ سازی و همفکری مورد توجه قرار بگیره. یه واژه ای هم که کلا زیر سایه سنگین حکومت و اسلام انگار فراموش شده، یعنی مردسالاری، هم شاید بد نباشه که دوباره مورد توجه قرار بگیره.
*شاید عبارت جامعه روشنفکری ایران عبارت درستی نباشه. منظورم بیشتر آدمایی ان که تحصیل کرده هستن و فکر می کنن طرفدار حقوق بشر و دموکراسی و برابری و حقوق زنان هستن و با حکومت فعلی ایران هم مشکل دارن و به احتمال فراوون طرفدار مدرنیته و مدرنیسم هم هستن. البته منظورم همه هم نیستن. برداشت من می گه اکثرا، شاید شما بگین بعضی ها. تعدادش مهم نیست. ولی من می تونم ادعا کنم که نگاه غالب اینطوره.
پ.ن. این چیزی که نوشتم هیچ ربطی به یادداشت اخیر شادی صدر نداره. کلا فکریه که مدت هاست تو سرمه. اتفاقا نقد من مدتها به خود شادی و جنبش زنان ایران هم همین بوده.

منتشرشده در Uncategorized | 9 دیدگاه

در راستای واکنش ها به مطلب شادی صدر در نقد ماجرای ممه لرزه و نقد حامد قدوسی به شادی و غیره

در راستای واکنش ها به مطلب شادی صدر در نقد ماجرای ممه لرزه و نقد حامد قدوسی به شادی و غیره

از گودر:
یه چی بگم حالا که خون رفقای مردمون سر مقاله شادی به جوش اومده؟ چطوریه که من “خیلی”* ندیدم موارد زیادی رو که “بیشتر” مردهای دور و برمون سرماجراهای ظلم به زنا و مشکلاتی که زن ها دارن و تبعیض های جنسیتی و اینا خیلی متحدانه “واکنش های سریع” نشون بدن مگر در مواقعی که یه یادداشتی یهویی تند به همه مردا بتوپه؟ (نمونه دیگه اش یکی از یادداشت های فاطمه صادقی بود.) یعنی اصلا بگیریم حرف حامد قدوسی درست که شادی جنرالایز کرده، یعنی حالا بزرگترین درد ما یا بزرگترین نکته نوشته شادی همین بود که اینقدر واکنش نشون دادن مردها؟ این خودش احیانا این شبهه رو ایجاد نمی کنه که نخوت و خودبزرگ بینی و خودباحال بینی در “برخی” مردان ما اونقدر زیاده که دردهای یک نوشته رو می تونن به راحتی نادیده بگیرن ولی خیلی جدی و گسترده به ایراد فرمی مطلب بپردازن؟ این همه شادی مطلب نوشته در مورد نقض حقوق زنا، نقض حقوق بشر، سنگسار، حجاب، و و و … من تا حالا ندیده بودم “بیشتر” مردهای دور و برم اینقدر جدی توجه کنن به نوشته هاش و کامنت بذارن و نقد بنویسن که الان فقط به خاطر جنرالایز کردن نوشته اش دارن توجه می کنن و نکته های دیگه مطلبش رو نادیده می گیرن. این فکر می کنین چی می گه در مورد بعضی از شماها به بعضی از ماها؟
یه سوال دیگه هم دارم. این آقای امام جمعه بحث زِنا کرده بود. چند نفر از شما مردها که ادعا می کنین که خیلی کارتون درسته در مورد قضیه زنِا اوکی هستین و به یه زن حق می دین که با بدن خودش هر کاری دلش می خواد بکنه؟ هی می نویسین پای اون مطلب شادی که خودتون و بقیه نگاه سکسیستی ندارین به زن ها و شادی به شما توهین کرده. می دونین خود من به شخصه چه رفتارهایی از آدم هایی شبیه خود شما، تو همین دسته بندی خودتون با تحصیلات و طبقه اجتماعی شما در همین فضای مجازی دیدم فقط به خاطر اینکه کلیشه های زن نجیب و پاک رو رعایت نکردم؟ باور کنین اونقدر هم که فکر می کنین این دسته بندی ها چیز عجیبی نیست. همه چیز به متلک محدود نمی شه. اکثر شما مردهای عزیزی که خیلی هم بهتون ارادت دارم یه خط قرمزی دارین بالاخره واسه خودتون و ته ته ذهنتون واقعا به یه زن حق نمی دین که هرکاری دلش خواست با بدنش بکنه و روش برچسب می ذارین و پشت سرش حرف می زنین و واژه های تحقیر آمیز جنسی به کار می برین که ممکنه فحش های مرسوم نباشن و خیلی هم مودبانه باشن ولی تاثیرشون خیلی داغون کننده تره. حالا ساده ترهاتون اگه زنی چاک سینه اش بیرون باشه و رژ قرمز بزنه و لنگ و پاچه اش بیرون باشه می گرخین، یه خورده روشنفکرترهاتون اگه یه زنی با چند تا مرد لاس بزنه یا بخوابه یا مثلا با دوست دختر تون بخوابه یا اگه زنتون یا دوست دخترتون باشه بره سراغ کس دیگه ای و … (و من بدترین رفتارهای تحقیر آمیز سکسیست رو از باحالترین شما دیدم در مواردی که اصلا فکرش رو هم نمی کردم.)
پ.ن. من البته به نوشته شادی نقد های دیگه ای دارم و الان اومدم کامنت های مطلبش رو بخونم که بعد یه نقد کوچیکی به مطلبش بنویسم که این واکنش های مردان غیرتمند رو دیدم و دیدم نمی شه چیزی ننویسم. این همه نکته جالب داشت مطلب شادی که می شد روشون بحث کرد و حالا تحت الشعاع این قرار گرفته که رفقای عزیز ما به تیریج قباشون برخورده! (ناراحت نشین ها فک کنم اکثرتون بدونین من به مردها خیلی هم ارادت دارم! جنرالایز هم نکردم.)

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای در راستای واکنش ها به مطلب شادی صدر در نقد ماجرای ممه لرزه و نقد حامد قدوسی به شادی و غیره بسته هستند