هذیون چل درجه

هذیون چل درجه
با نداشته هام شادم چون از داشتن یه چیزایی می ترسم. ترس از دست دادن. مخم عیب داره. ترجیح می دم تو خیالم داشته باشم تا واقعا به دست بیارم واز دست بدم. دیگه طاقت از دست دادن ندارم. اونقدر از دست دادم که دیگه توانی برام نمونده. یه دری واز شد که نباید می شد. من چیکار داشتم؟ داشتم زندگیم رو می کردم. درخت بودم. خوشحال بودم. بیخیال بودم. بی رحم بودم. حالا باز طول می کشه همه چی برگرده سرجاش. تب دارم. تمام تنم درد می کنه. آدما تو ذهنم قاطی می شن. حرفایی که هرکی زده بهم. جمله ها جابجا می ش. یکی شعر نوشته بود برام. یکی وقتی که خواب بودم تو گوشم زمزمه کرده بود حرفایی رو که تو بیداری نمی زد هیچوقت. یکی نوازشم کرده بود و انگشتاش انگاری ذغال داغ باشه که بچسبه روی پوست سرم. حرفای هرکسی با قیافه یکی دیگه میاد جلوی چشمم. مثلث، مربع، پنج ضلعی، شیش ضلعی، هفت ضلعی، هشت ضلعی. باشه، باشه، درد و بلای همه بخوره توی سر من. فقط منم آدمم ها. ربات نیستم. منم یهو ممکنه این وسط دلم بلرزه. نه، نه دیگه، نه هیچوقت نمی خوام داشته باشم. وحشت می کنم. می ترسم. فرار می کنم. تمام تنم تیر می کشه. دوست داشتم می اومد پاشویه ام می کرد و تنم رو ماساژ می داد و می خوابوند منو توی تختم. از از دست دادن می ترسم. دلم کوچیکه. هیکل گنده پر سر و صدایی که منو با خودش می کشه اینور و اونور بر خلاف ظاهر پر سر و صداش تحملش و ظرفیتش خیلی کمه. خوابش رو دیدم. بهش نامه دادم و گفتم که خوابش رو دیدم. حسش مث چهار سال پیش بود. وقتی که می دونستم ندارمش و می خواستم داشته باشمش و موقعیتی شده بود که مجبور بودیم کنار هم بخوابیم و تن من کوره شده بود و چسبیده بود به تنش و اون هم بی حرکت نه اجازه می داد پیش برم و نه پس می زد منو. چرا از تنها کسی که منو بی دریغ و بی چون و چرا دوست داشت جدا افتادم؟ چرا این تب بند نمیاد؟ داغی تن، احساسات آدم رو به اشتباه می ندازه انگاری که یه خبریه. هیچ خبری نیست. فقط قاطی کردم از تب. دوست داشتم بلند بلند حرف می زدم ولی کسی جایی بیدار نیست که براش حرف بزنم. حالا اینجا بلند بلند می نویسم. یه تصویرایی می یاد جلوی چشمم. عین این کتاب نقاشی ها که باید توشون رو رنگ کنی. تصویرا مال قصه هایی هستن که توی دلم هستن. باید بنویسمشون. یه روزی می نویسم. فکر نکنم کسی از تب و هذیون و استخون درد بمیره. فک کنم باید قرص خواب بخورم که زودتر خوابم ببره و دیگه درد نکشم و حس نکنم حال بدم رو. حالم که بهتر شد همه قصه ها رو می نویسم تا بارشون از رو دلم برداشته شه. قصه آدما، آدمای خوب دوست داشتنی زمینی….

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.