از یادداشت های شهر غریب

از یادداشت های شهر غریب
شیش سال شد. از سر شب تو سرم کوبیده می شه که شیش سال شد و یه صدای غریبه ای از دهن من در میاد که می گه دیگه مهم نیست، دیگه اصلا فراموش کردم. دیگه یه بی وطنم که نمی تونم هیچ ادعای آشنایی بکنم. نمی شناسم این صدا رو. شیش سال شد؟ Tonight’s gonna be a good night به سلامتی. خوشبختم که زود با شراب مست می شم و همه چی برام راحت تر می شه. محافظ گی بار مال اردنه. چارشونه. باهام دردل کارش رو می کنه. آخرش که می فهمه ایرانی ام می گه کارش سخته ولی خوشحاله که آدمایی مثل اون هستن که از زن خاورمیانه ای مثل من محافظت کنن “اینجور جاها”. یه پسر سیه چرده آسیای شرقی ریزه میزه مست میاد می گه مادام کجاست؟ مادام کجا می شه پیدا کرد. بهش می گه جلوی لیدی که نمی تونم بگم. تو این محله ها بگردی بهت تجاوز می کنن. درگوشش یواشکی آدرس می ده. پسر سیه چرده ریزه میزه تلو تلو خورون می ره دنبال مادام. کجا می ره؟ نکنه بلایی سرش بیاد؟ یه روز باید قصه این محافظای بار رو بگم که سنگ رو روی سنگ بند نگه می دارن، تو شبای تعطیل، وقتی که شهر مثل یه بمب الکلی می مونه و هر لحظه می تونه منفجر شه. چقدر طبیعیه همه چیز این شهر غریبه برام. شیش سال شد؟ زود گذشت؟ نه، مث یه قرن گذشت. وقتی تک و تنها شبا می رفتم لب دریاچه آلیس و به خودم می گفتم فقط اگه پاییز بیاد و برم دانشگاه همه چی درست می شه، مث یه قرن گذشت. وقتی تو اون اتاق سرد و خشن تا صبح قدم می زدم و فکر می کردم چی شد که اینطوری شد، مث یه قرن گذشت. وقتی سه ماه توی خونه خودم رو زندانی کرده بودم مث یه قرن گذشت. یادش بخیر، برام غذا آورد در خونه. سه ماه بود فقط تن ماهی و برنج خورده بودم و سیگار و سیگار و سیگار. غذا آورد دم در و رفت و من نشستم عین قحطی زده ها همه اون غذا رو یه جا خوردم. تو اون غذا چی بود؟ مهره مار بود؟ چرا از فکرت بیرون نمیام لعنتی؟ چرا هر روز که می گذره بیشتر جای خالیت معلوم می شه؟ چرا این توپی که توی گلوم گیر کرده داره خفه ام می کنه گنده و گنده تر می شه؟ چرا صبا که پا می شم یا شبا که می خوام بخوابم دلشوره دارم و می ترسم از دنیا وقتی فکر می کنم تو نیستی بغلم کنی؟ از تاکسی پیاده می شم و می خوام زودتر بپرم توی ساختمون. می گه فندک داری؟ این موقع شب، اینجا، این دختر با این لباسا چرا داره اینطوری می لرزه و گریه می کنه؟ کیه؟ چی شده؟ حالش خوبه؟ نکنه مثل من شده باشه پنج سال پیش؟ فندک رو می دم بهش و میام بالا. دیگه هیچی از قلبم واسه دختر غریبه نمونده. واسه خودم هم نمونده. همه اش رو تیکه تیکه کردم و یا گم کردم بین وان نایت استندها یا این چند روزه تقسیم کردم بین اونایی که دوسشون داشتم. از یه نفر امروز خبری نیست. بهم گفت آدم نتونه حرف بزنه یا می میره یا به خدا ایمان می آره. الان کجاس؟ می دونه نباید بمیره؟ می دونه می تونه حرف بزنه و هیچ احتیاجی نیست به هیچی ایمان بیاره؟ کاش هیچکس فک نکنه که باید تو مرگ خودش دخالت کنه. مهم اونی که می میره نیست. تموم می شه می ره راحت می شه. مهم اونایی ان که می مونن. داغش می سوزونه. نمی ذاره دیگه آدم کمر راست کنه. واسه همین اون شب با هر تکونی که یه نفری می خورد از جام می پریدم. فقط خدا خدا می کردم بودن من اونجا رو اون دشک کف زمین مانعش بشه و هی به خودم فحش می دم که چرا خونه من طبقه پونزدهمه و بالکن داره. مامان فرزاد چه می کشه؟ امشب تو چه حالیه؟ گناهش چی بوده؟ چرا باید این درد رو بکشه؟ چرا هنوز یه عده به خدا اعتقاد دارن وقتی مامان فرزاد الان درد داره؟ وقتی مامان سهراب داغ دید؟ وقتی هزاران نفر داغ دیدن تو اون تابستون لعنتی 67؟ چرا هیچ کس فکر نکرد به اونایی که باقی می مونن؟ چرا هیچکدومشون کسی رو نداشتن که بتونه یه دشک بندازه کف سالن و حائل بشه بین اونا و بالکن و سقوط؟ کار من دیگه پرسیدن این چراها نیست. جلوی هیچکدوم اینا رو نمی تونم بگیرم. نهایتش می تونم دشک بندازم کف سالن بین اون و بالکن. بهش می گفتم صدایم کن، صدای تو خوب است. صداش خوب بود. فکر می کردم کمک می کنه فراموشت کنم. فراموش نکردم. صدا هم فقط یه مالیخولیا بود. ذهنم درد می کنه دیگه. چرا اینقدر فراموشی سخته؟ مگه مهمترین مکانیسم دفاعی آدم نیست؟ می خواستیم بریم بیرون برای اولین بار. همون که بهش فرنگی ها می گن دیت. لِهِ لِه شده بودم اون شب. تو پیژامه چهارخونه سبز و آبی ام نشسته بودم و تو خونه دود گرفته از آتیش سوزی یکی دو ماه قبلش سیگار پشت سیگار می کشیدم. بهش گفتم قدرت اومدن ندارم. ازش خواستم بیاد پیشم. اومد. فیلم دیدیم. اول کلوزر رو دیدیم. بعد پیش از طلوع. به پیش از غروب نرسید. سرم روی پاهاش بود. بعد از دو سال دست یه آدم به موهام می خورد، به تنم. چرا هنوز از فکر اون شب همه تنم داغ می شه؟ چهار سال گذشت. چهار سال گذشته و هنوز خاطره اولین تماس برام زنده است. 5 ماه گذشته که ندیدمش؟ چرا اینقدر زود گذشت؟ چرا فکر می کنم انگار دیروز بود؟ چقدر این روزا زود می گذره؟ چقدر زمان زود می گذره؟ دلم نمی خواد صب شه. دلم می خواد بنویسم و بنویسم. از نگرانی ها. از آدمای دوست داشتنی زندگی ام که با “طبیعت” زندگی دارن کشتی می گیرن. یادته؟ تو یکی از آخرین نامه هات نوشتی همه تلاشت رو کردی ولی آخرش نیروهای طبیعت غلبه کردن. بیشتر آدما اصلا نمی بینن که مسیر بیشتر رابطه ها کجا می ره آخرش. ولی تو دیدی. از اولش دیدی. از اولش واسه اینکه مسیر ما نره همونجایی که مال همه می ره تلاش کردی. با هرچی “طبیعی” بود مبارزه کردی. از گلمون مواظبت کردی. با همه بالا و پایین های من با هوشمندی بازی کردی. منو همیشه نک قله نگه داشتی. آخرش ولی دیگه نشد. شکست خورد
یم. پنج ماهه که تو رفتی. شیش ساله که من رفتم. شیش سال شد. دیگه تصویرا داره کمرنگ می شه. “اونجا” کمرنگ می شه، “جای دیگه” رو خودم می خوام فراموش کنم، “اینجا” ناشناخته است و من هیچ تلاشی نمی کنم که بشناسم. دنیا شده اتاقم. همیشه بود. از ساعتی که نتیجه ها رو وزارت کشور اعلام کرد و من همکارم رو بغل کردم و زار زدم و گفتم دیگه نمی تونم برم ایران دنیای اینجام هم شد اتاقم. هی تو بلندگو می گفت خط نورترن به خاطر اینکه یه آدمی زیر قطار انداخته خودش رو بسته اس. The Northern Line is suspended due to a person under the train. متنفرم از این عبارت “یه آدمی زیر قطار”. همین؟ همه اون لحظه محدود می شه به “یه آدمی زیر قطار.” اون آدمه بهش چی گذشته که خودش رو انداخته زیر قطار؟ من باهاش چیکار کرده بودم که به خودش رو زیر قطار انداختن فکر کرده بود؟ یک سال گذشته و من ناگهان کلی تصویرها برام زنده شد. چیکار کردم من؟ تو این شهر غریبه من چیکار کردم؟ چطور تونستم؟ انگار این دو هفته آینه گذاشتن جلوی صورتم. له شدم از بس خودم رو دیدم. له شدم از بس تو صورتم خورد که چقدر عوضی ام. دلم می سوزه برای همه سرایی که بی گناه بالای دار رفته و همه تنایی که بی گناه گلوله خوردن و بی جون شدن. دلم می گیره واسه بی خانمان کوچه پشتی محل کارم. دلم می گیره واسه دختری که پایین خونه ام گیج و لرزون و گریون فندک می خواست. دلم می گیره واسه غریبه هایی که خودشون رو می ندازن زیر قطارای خط نورترن و ویکتوریا. عصبانی می شم که چرا هیچکاری از دستم برنمیاد واسه نجات بشریت. بعد همین جلوی چشمای خودم رو ندیدم. ندیدم. نخواستم که ببینم. خودم رو به ندیدن زدم. خودم رو دادم دست خاک و باد و بارون و آتیش.
شیش سال گذشت. چند سال دیگه قراره بگذره؟

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.