وبلاگ و گودر به مثابه آلاسکا

وبلاگ و گودر به مثابه آلاسکا
یه دختر وحشت زده داغون بود که می خواست از خونواده قاطی پاتی اش فرار کنه اما هیچ جوری نمی تونست. واسه همین تو ذهن خودش دنیاهای خیالی درست کرده بود با آدمای خیالی. تا دبیرستان عروسک بازی می کرد و تخیلاتش رو با باربی ها زندگی می کرد، بعد یادگرفت می شه نوشت و پاره کرد و دور ریخت. بعد یهویی اینترنت و وبلاگ رو کشف کرد. دنیای مجازی شد نجات بخشش. اونقدر فرو رفت و قاطی شد با این دنیای مجازی که دیگه یواش یواش خیلی چیزای اون خونواده قاطی پاتی آزارش نمی داد. اونقدر قاطی شد با آدمای مجازی که یواش یواش دنیای مجازی و واقعی اش با هم گره خورد و یه موقع هایی نمی تونست تشخیص بده کدوم به کدومه. هر بساط دیگه ای هم که اومد، اورکات و فیس بوک و فرند فید و توئیتر و گودر و غیره، همه و همه بهش کمک کرد دنیای مجازی اش رو ولنگ و واز تر کنه. یه روز یه رفیقی بهش گفت بکش بیرون از وبلاگ و فیس بوک و گودر. تو فیس بوک با آدما چایی نمی خورن، زندگی اون بیرونه که جریان داره. اون ماسکی هم که گذاشته بود رو صورتش یهویی کنار رفته بود و یواش یواش این دنیا واقعیه داشت پیشروی می کرد تو دنیای مجازی اش. از اون خانواده قاطی پاتی هم دور شده بود و از جای زخم سال های دور فقط چند تا لک و پیس باقی مونده بود. جای زخم های سال های نزدیک رو هم که قایم کرده بود با مرهم هایی که یه دوست روشون گذاشته بود. خلاصه یه جورایی به خودش غره شده بود که آره، دیگه می تونه از اون دنیای خیالی بکشه بیرون و یه خورده زندگی واقعی کنه و با آدما چایی بخوره. از شما چه پنهون همچین زندگی واقعی بدون درد زیاد رو تجربه کردن هم یه خورده زیر زبونش مزه کرده بود. داشت باورش می شد که ممکنه آدم مثل بقیه آدما زندگی کنه. می فهمین چی می گم؟ زندگی معمولی ها، معمولی معمولی.
ولی ای آقا، ای خانوم! بعضی دردا زخمشون کمرنگ می شه ولی همچین با یه نیشتر کوچولو اونچنان باز می شن و عمق خودشون رو نشون می دن و سوزششون نفست رو می بره که فقط دلت می خواد فرار کنی و با سرعت 180 کیلومتر در ساعت بدویی تو یه اتوبانی که برسه به آلاسکا و بتونی زخمات رو فرو کنی توی یخای اونجا و همونجا بمیری.
خلاصه، جونم براتون بگه، طلا بگیرن دست هرکسی رو که این بساط وبلاگ و گودر و مابقی النگ و دولنگ های “وب دو” رو اختراع کرد. توش نمی شه با آدما چایی خورد. ولی می شه وقتی نمی تونی با سرعت 180 کیلومتر در ساعت بدویی تو یه اتوبانی که برسه به آلاسکا، حداقل یه جایی واسه خودت داد بزنی بدون اینکه صدای دادت کسی رو از خواب بیدار کنه، یا خیالبافی کنی و هرجوری دلت می خواد با کلمه هات زندگی مجازی بسازی و تو فراموشی همراه با بی حسی موضعی حالش رو ببری. حالا هی بشین فلسفه بافی کن وبلاگ اله و گودر بله. جیگر من که امشب کمتر می سوزه بعد از دو ساعت چریدن اینجا. فلسفه رو فردا بهش فک می کنم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.