بایگانی ماهیانه: آگوست 2009

عجب رسمیه

دقیقا پنج سال و نیم بود که بهش زنگ نزده بودم و باهاش حرف نزده بودم. پنج سال و نیم. و زندگی ادامه داشت. عین همه زندگی های همه آدمایی که می کَنَن از یه جایی و می رن یه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای عجب رسمیه بسته هستند

چرا؟

“يك دايره كوچك روي سينه چپ، همان‌جا كه روزي قلبي مي‌تپيده جاي گلوله را نشان مي‌دهد.” چرا؟

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای چرا؟ بسته هستند