“قرار نیست آزاد شود”

“قرار نیست آزاد شود”
باید زنگ می زدم. دلم براش یه ذره شده بود. میم گفت گفته بوده کلی حسودی اش می شه که میم من رو داره می بینه. کاش رفته بودم یه سر آلمان. کاش. همیشه هرموقع خالی می شدم حرف هاش بهم کلی ایده می داد؛ حالا الان خالی خالی نشستم و نمی تونم تلفن رو بردارم بهش زنگ بزنم تا دوباره امید بگیرم و ایده های جدید پیدا کنم و … حتی نمی دونستم که مریضه.
قصه این روزا برای خیلی ها خوشایند نیست، قصه های دردناک تر زیادی هم وجود داره این روزا، اما هر قصه ای وقتی که شخصی می شه دردناک تر می شه. و عجیب که قصه این روزا داره روز به روز شخصی تر می شه برای من.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.