بسه دیگه :(

چرا اینقدر زجرش می دی؟ چرا نمی ری دکتر قرص بگیری؟ چرا ولش نمی کنی بره حالا هربلایی سرش میاد بیاد؟ هر شب، مهم نیست چقدر سرم شولوغ باشه یا گرم باشه یا مشغول حال کردن باشم، باز یه موقعی نصف شب باید بپرم و فکر کنم اگه بلایی سرش بیاری چی؟ و فکر می کنم بلا مگه دیگه قراره چطوری باشه؟ از خودم متنفرم که نمی تونم برم ایران. از این کابوس های شبانه متنفرم. از اینکه هیچ کاری نمی تونم بکنم متنفرم. انصاف نیست. حقش بود من الان یه کاری می کردم. به چه راحتی باید دست رو دست بذارم و منطقی باشم و بگم کاری از دست من بر نمیاد. الهی بمیرم برای زجرهایی که می کشی. انصاف نیست واقعا…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.