برای زنای افسرده در غربت که دوسشون دارم

برای زنای افسرده در غربت که دوسشون دارم
من نمی دونم افسردگی چطوری تموم می شه. نمی دونم برای من چطور تموم شد. فقط می دونم افسردگی یه واقعیت تلخ زندگیه که می تونه تو رو بکشه توی یه سیاه چاله و بندازتت تو یه دور باطل. یه حالت کرخت و کسل و بیهوده بهت بده که انرژی تکون خوردن نداشته باشی و این سکون حالت رو بدتر و بدتر کنه و نذاره فکری به حال وضعیتت بکنی. مهم نیست چرا این اتفاق می افته. اما مسلمه برای ما که از یه زندگی شولوغ و پر از پستی بلندی تو یه کشوری که زبون و چم و خمش رو می شناختیم اومدیم تو یه جای غریب دور خیلی سخت و داغون کننده است.
برای من که نوشتن بزرگ ترین آرامبخش زندگی ام بود افسردگی همراه با توقف نوشتن بود. حتی ایمیل جواب دادن هم برای من کار سختی بود. یک دوره سه ماهه من توی خونه بودم تنها و فقط با اتوبوس می رفتم دانشگاه و می اومدم و یکی دوبار رفتم خرید به اندازه یک ماه چیز خریدم که از خونه بیرون نرم و همه اش تن ماهی و بیفتک خوردم. حتی انرژی تلفن زدن به یه دوست رو نداشتم. و از اونجا بود که دور باطل شروع شد. اومدن یه همراه به زندگی ام کمک کرد که به شکل لحظه ای حالم بهتر شه. اما درست وقتی که خیلی از مشکلات زندگی ام حل شده بود و دیگه موقعش بود که تو آرامش یه زندگی جدید رو شروع کنم اصلا متوقف شدم. حتی راه رفتن برام سخت بود. روزی یه پاکت و نصفی سیگار می کشیدم. میل جنسی ام خیلی کم شده بود و همه اش غصه می خوردم که حالا که رابطه به این خوبی دارم چرا باید اینطور بشم؟ یه روز تو محوطه دانشگاه نامیدانه راه می رفتم و گریه می کردم و به خودم می گفتم چرا اینطوری ام. همون لحظه بود که رفتم درمونگاه دانشگاه و خواستم که یه روانکاو ببینم. بهش گفتم انگار یه کیسه بکس بودم که هی بهش مشت می خورد. حالا که دیگه مشتی نیست و آروم گرفتم، چرا حالا اینطور شدم؟ یه خورده سوال پرسید و بعد از یک ربع گفت افسردگی ماژور دارم. بهم گفت خیلی طبیعیه که وقتی تو کوران حوادث بودم خیلی هم حالیم نبوده تو چه وضعی هستم و همه چی آروم آروم زهرش رو ریخته به وجودم. فرستاد من رو پیش روانپزشک که قرص بده بهم و برام جلسه های روانکاوی گذاشت.
جلسه ها به من کمکی نکرد. با دکتر روانکاوم حال نکردم. به نظرم خودم بهتر از اون می دونستم دردم چیه و اون هم گاهی کف می کرد از حجم بلاهایی که به سر من اومده (اصلا زن ایرانی باشی به اندازه کافی چیز داری تو زندگی ات که اینها کف کنن!) و خب به نظر من خیلی از اون اتفاقات اونقدر هم مهم نبود و انگار من دنبال جوابی بودم که پیش کسی نبود. قرص ها تاثیر چندانی نداشت جز اینکه میگرن های شدید می گرفتم و دیگه کاملا میل جنسی من رو از بین برد. آب بدنم خشک می شد برای همین همیشه لبام خشک بود و اصلا ترشحات لازمه رو نداشتم برای سکس. بهم قبلا گفته بود که عوارض جانبی قرص ها همینطور خواهد بود و خب پارتنر من خیلی همراهی کرد من رو این مدت و همه اش این حس رو بهم می داد که اشکالی نداره و من فکر نکنم مشکلی دارم. اما خود این وضعیت روحیه من رو خراب تر کرده بود. اصلا به استفاده از ژل حساس شده بودم و فکر می کردم انگار این ژال ها می خواد این رو بگه که انگار من یک چیزی کم دارم و یک ایرادی دارم.
سه ماه این وضعیت رو تحمل کردم و بعد رفتم دکتر و گفتم نمی خوام دیگه قرص بخورم. خواست قرصم رو عوض کنه اما گفتم نمی خوام. سعی کردم یواش یواش اراده کنم و زندگی ام رو بگیرم تو دستم. تنها دلیل ترک سیگار این بود که بگم اراده دارم و می تونم کنترل کنم. خوب نشده بودم ولی امید داشتم. رفتن به آستین خیلی حالم رو بهتر کرد. خونه زندگی تشکیل داده بودیم. برای اولین بار چیزایی می خریدم تو خونه امون که سلیقه خودم بود. یه همراه واقعی داشتم که لذت می بردم از اینکه باهاش لحظه ها رو طی کنم. نمی دونم چی شد، ولی یه روزی پاشدم و دیدم حالم خوبه واقعا و انرژی دارم. میل جنسی برگشته، می تونم حرکت کنم، دلم می خواد زندگی کنم. تونستم تزم رو با هر بدبختی ای که بود (و با کمک های رضا) بنویسم. حالا بماند که این نقل مکان به لندن مثل پتکی زد تو سر زندگی امون و یه مدتی ما رو از هم دور انداخت، اما الان به جرات می تونم بگم افسرده نیستم اصلا. حس هام قویه، حس درد و شادی و دلتنگی و امید همه اش قویه تو وجودم. گاهی غصه می خورم اما من رو نمی خوره و زیر دست و پاش له نمی کنه. حتما هنوزم پتانسیلش رو دارم که باز برگردم به اون حالت، مخصوصا که شدیدا تو لندن تنهام. اما هرموقع حالم بد می شه می دونم که باید یه کاری بکنم و جلوش رو بگیرم که نیفتم دوباره تو اون سیاه چاله هه.
دلم می خواست بعد از این تجربه سه چهار ساله افسردگی یه چیزی بود که می تونستم بگم مفیده که شما هم انجامش بدین و شاید کمک کنه. اما چیز خاصی نبوده. خودم هم نمی دونم درست چطور شد. بعد هم فکر می کنم وضعیت خیلی شخصیه چون آدم های زیادی رو می شناسم که مثلا قرص و روانکاوی واقعا بهشون کمک کرده. فقط و فقط تنها چیزی که می تونم بگم اینه که فکر می کنم پذیرفتن این واقعیت که افسردگی داشتم کمک بزرگی کرد. همینکه کمی آگاه شدم که یه جور “بیماری” دارم کمک کرد که کمتر از دست خودم عصبانی باشم و هی احساس گناه نکنم بابت اینکه کاری نمی کنم و انرژی ندارم. دونستن اینکه افسردگی دارم باعث شد با خودم مهربون تر باشم. بعد نوستالژی ایران و دوری و فکر برگشتن همیشه دردم می آورد. ولی از لحظه ای که فکر کردم دیگه نمی تونم برگردم انگار یه باری بالاخره از دوشم برداشته شد. انگار یه عضو بدنم رو قطع کردم ولی لااقل دیگه جاش درد نمی کنه و فقط خالیه. خلاصه فقط می تونم بگم وقتی افسرده هستین با خودتون مهربون باشین و انقدر عذاب وجدان نگیرین که چرا هیچکاری نمی کنین. خود این عذاب وجدانه برای آدم افسرده بار سنگینیه و حالش رو بدتر می کنه. حتما با پارتنرتون هم حرف بزنین و بگین در چه وضعیتی هستین. اصلا انصاف نیست به خاطر مشکلات جنسی ناشی از افسردگی خودتون رو سرزنش کنین. اصلا یکی از اولین چیزایی که تحت تاثیر افسردگی قرار می گیره مساله سکسه و این وضعیت نیازمند درک و همراهی مهربونانه پارتنرتونه.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *