برش های کوتاه

— بعضی آهنگا رو انگار صاحب می شی. انگار فقط تو باهاشون خاطره داری. خاطره های خاص. بعد وقتی می بینی یکی برای یکی دیگه اون آهنگه رو گذاشته یه جوری می شی. می گی نه. این مال منه. مال خود منه. منم دوست دارم بذارمش. برای خاطره های خاص خودم. بعد می بینی زیادی افتادی تو یه چاله عمومی. همه چی یه طور دیگه برداشت می شه…
— متنفرم از اینکه جور دیگه ای در موردم برداشت بشه. متنفرم از اینکه وقتی دلیلی وجود نداره، وقتی تو یه رقابتی شرکت نکردم، قضاوت بشم. حتی قضاوته اونقدر اذیتم نمی کنه که اینکه فکر شده باشه در موردم که تو یه رقابتی شرکت کردم. کلی از انرژی و احساسای خوبم کم می کنه و نمی ذاره راحت خودم باشم.
— دلم برای وبلاگم تنگ می شه. هیچ فضایی رو به اندازه این وبلاگ دوست ندارم. اما ناراحتم از اینکه همه بودن من برای بعضی ها خلاصه است به خورشید خانوم. این تلاش (عمدی؟) بعضی آدم ها برای نادیده گرفتن کارهایی که کردم و تقلیل دادن من فقط به یه وبلاگ گاهی آشفته ام می کنه. این البته یه تجربه کاملا جدیده تو یه محیط جدید. هیچوقت عادت نداشتم به اینکه خودم رو ثابت کنم. همیشه یه درک متقابل وجود داشته و کاری که باید متناسب با اون درک متقابل انجام می شده که نتیجه اش هم همیشه قابل قبول و حتی تحسین برانگیز بوده. هیچ موقع قبلا همچین حسی رو مثل الان تجربه نکرده بودم. و بعد حالا سوالی که هی اذیتم می کنه این چند وقته اینه که خب چرا اینطوریه؟ و اگه قراره اینطوری باشه پس چرا من؟ اینجا اصلا چیکار می کنم؟ یا مثلا خب چرا چهار سال کونم پاره شد و درس خوندم و اونهمه بدبختی سال های اول آمریکا بودن رو تحمل کردم؟ و بعد تجربه هایی که کردم چی؟ و بعد قراره باهمه اینها چه کنم؟ این بود آخرش؟ یا اینکه نه اشتباه کردم و موقتیه و می گذره؟ اگه نگذره چی؟ و اگه نتونم برگردم چی؟
— گم شدم و این حس همه اش مربوط به اومدن به لندن نیست. اصلا مدت زیادیه گم شدم. نمی دونم می خوام چیکار کنم. می خوام ژورنالیست باشم؟ می خوام اکتیویست باشم؟ می خوام برم باز درس بخونم و محقق بشم؟ می خوام معلم بشم؟ می خوام اصلا همه این کارا رو ول کنم برم یه جای دورافتاده گم و گور بشم برای خودم بخونم و بنویسم و غذا بپزم؟ (و به احتمال زیاد بچه دار شم؟) اصلا نمی دونم می خوام چیکار کنم و برای همین حس خوبی ندارم که این وضع موقتی حداقل یه پشتوانه ای برای آینده ام خواهد بود وقتی اصلا نمی دونم می خوام تو اون آینده ای که معلوم نیست کی می خواد بیاد چیکار کنم. در مورد این نوشته آزاده در مورد اینکه از رسانه چی می خوایم هم باید فکر کنم. از اون سوال سختها پرسیده که جوابش کاملا برای من به هویتم و اینکه می خوام چه گهی با زندگی ام بخورم ربط داره. ولی خوبه که یه خورده ترمز کنم الان و به حرف های آزاده فکر کنم. شاید اگه به جوابی برسم از این ناآرومی هم در بیام.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.