صفر

(1)
– “می خوای بری چیکار؟” – “نه مخصوصا حالا دیگه نری بهتره.” – “چی مونده، خبری نیست می خوای بری؟” – “سنگسارت(!!) می کنن دختر.”
(2)
– “می خوام بیام. دارم دیگه می میرم.”
– “حق نداری. تا گرین کارد نگرفتی نباید بیای. رات نمی دم خونه.”
(3)
– “تو رو خدا یه کاری بکنین. گذرنامه رو درست کنین. زود بیاین. حالا که دیگه بیرونم از آمریکا”
– “حالا صبر کن. حالا یه خورده وایسا. می یایم حالا. عجله نیست.”
– “پنج سال شد. پنج سال. یکیتون می گه اجازه سفر می خواد. اون یکی می گه اجازه اش رو داره نمی ره فرم رو پر کنه. اون یکی می گه می خوام برم کسی نیست منو ببره.”
– “حالا تو نگران نباش. درست می شه. یه کاریش می کنیم. صبر کن فعلا. زوده.”
– “اگه نمی خواین بیاین، چرا پنج ساله هر هفته زنگ می زنین. چرا می ذارین یادم بمونه. چرا ول نکردین منو پس؟”
– “حالا تو کارت رو بکن. یه خورده بگذره. حالا عجله نیست. حالا کلی وقت هست.”
(4)
20 کیلو وزنش کم شده. یا رو صندلی چرخداره یا رو واکر. یه روز شبکیه چشمش “پاره” می شه برای خودش. یه روز دیگه می گن باید پاهاش و کمرش عمل شه حتما. یه روز می گن یه عملیه اگه بکنن نخاعش ممکنه پاره شه. یکی می گه درد داره. یکی می گه دروغه درد نداره. یکی فحش می ده. یکی حرص می ده. یکی می گه هیچی نیست. خیالت راحت. کار خودت رو بکن. یکی می گه خوبه که نیستی. خوبه که نمی بینی و فقط خوبی ها تو ذهنت می مونه.
(5)
ریشه هات رو تا حالا بریدن؟ تا حالا حس کردی هیچی نیستی. هیچی هیچی؟ نقطه صفری که شروع کردی رو یادت میاد؟ تا حالا شده حس کنی صفر صفری؛ بی تاریخ، بی گذشته، بی ریشه؟ تا حالا شده پاهات رو ببرن بعد بهت بگن بیخیال تو که دستات هست باید یاد بگیری رو دستات راه بری؟
(6)
-“چرا اینقدر مست می کنی؟” -“بازم امشب سیاه مستی؟” – “چرا هیچوقت کامل خوشحال نیستی؟” -“همیشه یه چیزی اش هست. مدلش همینه.”
(7)
بهم گفت تکلیفت رو زود معین کن. تصمیم بگیر می مونی یا می ری چون اگه می خوای بری خیلی کارا رو دیگه نمی تونی بکنی. گفت اونوقت مثل من بیست سال می گذره و فکر می کنی هنوز برمی گردی و بعد می بینی چه فرصتایی رو از دست دادی. بعد اشک توی چشماش جمع شد. بعد از بیست سال، یه روزی شد که دیگه فهمید برنمی گرده. تازه اون موقع بود که قد راست کرد و شروع کرد زندگی کردن. مثل همه زن های دیگه ای که قصه اشون رو تو کتابش نوشته، یه روزی می شه که باور می کنن دیگه نمی تونن برگردن و تازه اون موقع است که دوباره قد راست می کنن. به من هم می گفت چشمات رو باز کن. واقع بین باش. و من مقاومت کردم. نخواستم باور کنم. هنوزم باور نمی کنم.
(8)
– “می خوای بری چیکار؟” – “نه مخصوصا حالا دیگه نری بهتره.” – “چی مونده، خبری نیست می خوای بری؟” – “سنگسارت می کنن دختر.”
(0)
ریشه هات رو تا حالا بریدن؟ تا حالا حس کردی هیچی نیستی. هیچی هیچی؟ نقطه صفری که شروع کردی رو یادت میاد؟ تا حالا شده حس کنی صفر صفری؛ بی تاریخ، بی گذشته، بی ریشه؟

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.