از یادداشت های شهر شولوغ

از یادداشت های شهر شولوغ

Big Ben

این سرعت دیوانه ام می کنه. قطارها با سرعت سرسام آور می یان. صدای آدم خفه می شه تو سر و صدای قطار مترو. مردم می دوان. وسط روز هم می دو ان. عصر هم می دو ان. مترو هر سه دقیقه یه بار می یاد و من نمی دونم آدما برای چی می دو ان. همه اش می ترسم یکی هلم بده رو ریل ها و تو فاصله سه دقیقه ای بین قطارها نتونم خودم رو بکشم بالا. صدای زنی که تو قطارها ایستگاه های بعدی رو می گه می ره رو اعصابم. هر روز که یه نوار تکرار می شه یواش یواش می بینی نا خودآگاه تو هم داری باهاش می گی. بعد وقتی بیرون مترو هستی هم می گی. خیلی ها چفیه دارن، چفیه های سبز، زرد، قرمز، قرمز، قرمز.. چقدر خون ریخته شد تو غزه امروز؟ چفیه پوش های شهر می دونن چقدر خون ریخته شد امروز؟ دوست داشتم بپرسم ازشون اما باد می اومد تو راهرو متر و کلاهم رو سفت گرفتم که باد نبردش. آلو اسفناج و تاس کباب دیشب بوی خونه می داد. بوی مامان. آلوها رو زیر زبونم گذاشته بودم و دلم نمی خواست تموم بشن. تازه فهمیدم که هرچقدر هم آشپزی آدم خوب باشه بعضی چیزا هست که فقط مامانا می تونن بپزن. آی پاد رو می ذارم تو گوشم. بالاخره بعد از مدت ها مقاومت در برابر استفاده از آی پاد و ام پی تری پلیر، صدای گوشخراش مترو و تکرار بی روح صدای زنی که ایستگاه های مترو رو می گه وادارم کرد که هدفون به گوشم بذارم و “مدرن” بشم. انگاری یه حفره گنده تو زندگی امه. یه حفره ای که با هیچ چی پرش نمی شه کرد. الکی به در و دیوار می زنم اما پر نمی شه. سینه چپم دیروز تیر می کشید. یه تیری که می رفت تا مغز استخونم. وحشت قدیمی از دست دادن سینه هام هم دوباره اومده سراغم. با آدم ها که حرف می زنم احساس می کنم صدام رو نمی شنون. یا اینکه گوش نمی دن. مثل توی خواب شده که آدم هی جیغ می زنه اما صدا از گلوش در نمی یاد و کسی نمی شنوه. یا وقتی آدم می خواد بدواه اما نمی تونه قدم از قدم برداره. یه چیزی این وسط کمه. یه چیزی برای وصل کردن. وصل شدن. انگاری گم شدم. انگاری تو این شهر بزرگ شولوغ که من رو یاد تهران می ندازه و خیلی خیلی با خونه آفتابی دومم فرق داره گم شدم و نمی تونم راهم رو پیدا کنم. اصلا انگاری دوباره وسط خیابونای تهران گم شدم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.