اعترافات یلدایی

اعترافات یلدایی
جا موندم از یلدا بازی امسال سلمان به خاطر اینکه وضعیت دسترسی به اینترنتم واقعا افتضاحه و کلی هم تازه گیج و منگم چون یک هفته است که از آمریکا اومدم لندن برای کار. ولی خب نمی شه فرصت به این خوبی برای از خود گفتن و حال و احوال کردن با دوستای قدیمی رو از دست داد!
بازی یلدای امسال که سلمان گفته اینه که هرکی بگه کجاست و چیکار داره می کنه تو زندگی اش و چی بهش گذشته. من خیلی گفتنی ها دارم که از این وبلاگ جا موندن. باید اسم این پست رو بذارم اعترافات شب یلدا!
الان دیگه حدود دوسال و پنج ماهه که من و آقای همسر از هم جدا شدیم (separated) و فارغ از قید و بندهای رسمی رفیق هستیم با هم دیگه. هفته ای نبوده تو این مدت که از حال هم بی خبر باشیم و هر موقع شده هم رو دیدیم و چند ماه پیش هم پهلوش بودم. دلیل جدایی بیش از هرچیزی این بود که ما بیشتر دوستای خوبی بودیم برای هم تا جفت های خوبی. از بعد از اینکه به اصطلاح اینجایی ها سپریتد شدیم خیلی کیفیت رابطه بهتری داشتیم و خب کسی مجبورمون نکرده بود که تو یک شکل مشخص رابطه باشیم با همدیگه و رابطه رو به اون شکلی تبدیل کردیم که برای هردومون خوشایند تر بود. یه جورایی عضو یه خونواده موندیم. آقای همسر (سابق!!) الان داره دانشگاه جانز هاپکینز دکترای بهداشت می خونه و مایه افتخار خانواده است 😀
حدود دو ساله با رضا دوستم. بیشتر از یک سال و نیمه که باهاش زندگی می کنم. بهترین روزای زندگی ام و بهترین رابطه زندگی ام رو با رضا داشتم چون با رضا خود خود خودم بودم، آزاد و رها و کوئیر و خوشحال. تو این مدت یک دوره کامل افسردگی ماژور رو طی کردم که یک جورهایی نتیجه بلاهایی بود که به سرم اومده بود در چند سال گذشته، مخصوصا تاثیر بدی که تنهایی اولیه بعد از رفتن بابک و اون تصادفه روی روح و روانم گذاشت. رضا در تمام این مدت کنارم بود و حسابی بهم حال داد.
درس من که فلوریدا تموم شد و فقط تزهام مونده بود رضا پی اچی دی دانشگاه آستین قبول شد و از فلوریدا اسباب کشی کردیم رفتیم تگزاس تو ماه آگوست. امیدوار بودم که تو آستین کار پیدا کنم و بتونم بمونم پیش رضا. یکی دوبار رفتم فلوریدا برای تزم. هفته اول دسامبر تز فوق لیسانس مطالعات زنانم رو دفاع کردم و قبول شدم. پروپوزال پروژه/تز فوق لیسانس ژورنالیسمم رو هم دفاع کردم و فقط مونده دفاع پروژه نهایی.
یک سال گذشته در کنار درس و دستیار تحقیق بودن تو دانشگاه، سردبیر آخر هفته های سایت رادیو زمانه بودم. ماه پیش یک کار رسانه ای تو لندن بهم پیشنهاد شد که به نظرم خیلی جالب بود. اوضاع اقتصادی آمریکا هم الان خیلی داغونه و کلی خبرنگارا بیکار شدن و برای یه خبرنگاری که فارسی زبان اولش هم هست کار شرافتمندانه خیلی زیاد نیست. (کارهای حقوق بشری هست برای من تو آمریکا اما من احساس کردم هنوز به اون درجه از بلوغ و بینش نرسیدم که بتونم تو این زمینه کار رسمی کنم اما تبدیل به بیزنس وومن و دلال حقوق بشر نشم و فکر کردم باید کمی کنار بکشم از این حوزه، با احترام به همه فعالین زحمت کشی که صادقانه تو این حوزه کار می کنن.) خلاصه از دانشگاه مرخصی تحصیلی گرفتم و فعلا یک هفته است که اومدم لندن و برنامه ام این هست که مرتب برم آمریکا و بیام (اگر بتونم ویزا بگیرم) و دوره هشت ماهه آزمایشی این کار رو بگذرونم تا بعدا با رضا تصمیم بگیریم که چیکار کنیم.
از کار اکتیویستی زنان دور افتادم و از بعد از کمپین سنگسار دیگه فعالیت خاصی نکردم به جز اینکه تو یکی دو تا کنفرانس شرکت کردم. ولی دارم یک چیزهایی می نویسم و در کنار کار اصلی ام فکر کنم نوشتن و ترجمه تو حوزه زنان یه کار فرعی جدی بشه برام. (باید اعتراف کنم وسوسه پی اچ دی یک روز درمیون میاد سراغم اما بعد یاد خستگی دوران تز نوشتن می افتم و فراموش می کنم کل ماجرا رو!)
همین دیگه. حالا بعدا اوضاع اینترنتم درست شه و از گیج و ویجی زندگی جدید در لندن خلاص بشم یک خورده هم درباره اینجا می نویسم.
این هم برو بکسی که دو سال پیش ازشون دعوت کرده بودم بازی کنن. امیدوارم یه خبری از خودشون بدن که از بیشترشون بی خبرم این روزا:
آسیه امینی، صبا بی قرار، کسوف، دنتیست، زیتون، راوی، آذرستان، نازلی دختر آیدین، جادی، دیوونه، کلاغ سیاه
پ.ن. این رو هم اعلام وضعیت کنم که کماکان در وضعیت ترک سیگار به سر می برم و الان ده ماه شده حدودا که نکشیدم 🙂

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *