هی از این گوشه دنیا به اون گوشه دنیا خودت رو می کشی که چی بشه؟ مگه آدم چند بار باید مهاجرت کنه، چندبار دلش رو بکنه از جاش؟
یه ضرب المثلی دارن این فرنگی ها می گن خونه جاییه که دل آدم باشه. حالا من یه خونه پیدا کرده بودم. وسط شیش میلیارد آدم، یه جایی بالاخره دلم آروم گرفته بود. حالا دوباره دارم می کنم می رم. همین امروز. چند ساعت دیگه. همه بار و بندیلم پخش زمینه. دوباره همه زندگیم رو توی سه تا چمدونم باید بچپونم و برم. نمی دونم چی شد اصلا اینطوری شد. همه چی اونقدر سریع پیش رفت. وضع اقتصادی خراب آمریکا و کار پیدا نکردن تو آمریکا، یه کاری توی لندن که برای شروع به نظر تجربه خیلی خوبی میومد، و شوخی شوخی همه چی جدی شد.
فردا شب همین موقع کنارم نیست، توی بغلم نیست. فردا شب همین موقع وقتی قلبم تیر بکشه براش و دلم بخواد ببوسمش، باهاش عشق بازی کنم، تو بغلش خودم رو بجپونم، نیست. اونقدر دور می شم که هرچی دستم رو دراز کنم بهش نمی رسم. آدم چند بار باید مهاجرت کنه، چندبار دلش رو بکنه از جاش؟

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.