خوابم نمی بره. وحشت دارم از اینکه برم اون در رو که بسته است باز کنم و برم تو.
هی از من می پرسن چرا خوشحال نیستی؟ چرا ذوق زده نیستی؟ و من دارم فکر می کنم که چرا باز دوباره من از چیزی که هستم شرم زده ام. چی شد دوباره اعتماد به نفسه رفت گم شد؟ چرا این دور باطل دوباره تو زندگی من پیش میاد؟
می ترسم. مثل خر می ترسم. بیشتر از هر چیز از تنهایی عجیبی که توش افتادم می ترسم. من از تنهایی به طرز بیمارگونه ای وحشت دارم. و حالا چه زود تنها شدم. دنیا به نظرم خیلی گنده میاد. انگار دنیا منبسط شده و من هم آب رفتم. دلم می خواد برم تو یه سوراخ خیلی کوچیک قایم شم. دلم تیر می کشه…
چقدر همه چی در عرض یه ماه عوض شد. چقدر دنیای من اینقدر زود زیر و رو شد. چقدر زود تنها شدم…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.