«احساساتی نشید»

«احساساتی نشید»
همه اش می گن احساساتی نشید. این دو گانه عقل و احساس شده یه پتکی توی سر همه. کاش یکی که سوادش از ما بیشتره بیاد یه خورده پنبه این عقلانیت و rationality رو بزنه که اینقدر شده ابزار سرکوب و سکوت. تاریخ رو نگاه کنین همیشه این بحث عقلانیت یه پتکی بوده جنبش های اجتماعی رو باهاش خفه کنن بگن اینا یه مشت آدم احساساتی بودن که شور گرفتتشون. اصلا احساساتی بودن چه اشکالی داره؟ چرا در مورد یه وضعیتی که دقیقا با احساس و روح و زندگی آدم سر و کار داره نباید احساساتی شد و احساساتی شدن بد شمرده می شه؟
من الان همه وجودم احساساتی است در مورد قضایایی که رخ داده. من برام اون پسر ۲۳ ساله ای که تمام قد نشسته زار زار گریه کرده و حاصل زحمت های شبانه روزی اش رو در خطر می بینه احساس دارم. برای آدم هایی که امید و آرزو داشتن تو یه کاری و حالا اون امیدها رو نقش بر آب می بینن احساسات دارم. برای همه آدم های دراز و کوتاهی که اعتراض داشتن و مخالفت کردن و احساساتی بودند اما قانون و قدرت نظر و احساسشون رو به هیچ جایی اش نگرفت احساسات دارم. برای همه ساعت ها و روزهایی که نشستم خط به خط مشکلات پیشنهاد گروه قدرت رو نقد کردم و ایراد ازش گرفتم و گروه قدرت هیچ توجهی نکرد و پاسخی نداد احساسات دارم. برای اینکه نظر یک گروه بزرگ از آدما نادیده گرفته شده و انتظار هست که همه گوسفندوار حرف گروهی رو که قانونی قدرت دستش هست بپذیریم احساسات تندی دارم. برای حفظ نهال جوانی که باغبونش رو خیلی راحت گذاشتن کنار هم البته احساسات دارم. هیچ دلم نمی خواد این نهال جوون که خیلی خیلی راه داشت تا یه درخت پر بار شه اما کلی هم بهش امید بود از بین بره. از ریشه کندن این نهال همه امون رو بی ریشه می کنه. ولی چیکار باید کرد؟ بشینیم عاقلانه دست روی دست بذاریم و هرچی بهمون گفتن گوسفندوار اطاعت کنیم؟ آیا این استقلال ما رو در آینده تضمین می کنه یا اینکه دقیقا نشون می ده که استقلالی که فکر می کردیم داشتیم یک افسانه است وقتی پای مسائل خیلی مهم پیش میاد؟ آیا با این سیستم قدرت و کنترل می شه امیدی به استقلال داشت؟ به نظر من نمی شه. به نظر من اگه همین الان به احساسمون گوش ندیم و جلوی کنترل رو نگیریم از استقلالمون چیزی نخواهد موند و اون نهال جوون هم بدون استقلال به اندازه چوب خشکی هم ارزش نخواهد داشت. من یکی احساساتی خواهم موند. شما رو نمی دونم.
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که یک وبلاگی دارم که برای نوشتن توش از هیچکس مجبور نیستم اجازه بگیرم و هیچکس هم حق نداره وکیل وصی وبلاگم شه.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.