می ترسم

وقتی کنارمه، احساس آرامشی دارم که با هیچ چی دلم نمی خواد عوض کنم. اومد، اومدش وسط همه کارها و بدبختی هاش. اومد کنارم که هم دلشوره ام کم شه بتونم بنویسم این تز لعنتی رو به موقع تحویل بدم، هم تشویقم کرد که تصمیم سخت رو بگیرم. اما یه قرار مدارایی گذاشتیم که دلم رو گرم می کنه. یه خورده امیدوارم می کنه…
می ترسم، عین سگ می ترسم. دلم می خواد قورتش بدم بره تو شیکمم بمونه پیشم برای همیشه. می ترسم از چیزی که معلوم نیست چیه. می ترسم از دنیایی که اون قرار نیست توش کنارم باشه. برای من کون آسمون پاره شده و همین یه نفر افتاده پایین. واسه اونم خورشید از کون من طلوع می کنه. به همین غلظت دقیقا! می ترسم یادم بره. می ترسم یادش بره. می ترسم یادم بره که چقدر وقتی کنار همیم و به هیچ چی دیگه فکر نمی کنیم احساس خوشبختی می کنم (به همین غلظت دقیقا). می ترسم بعدش یه روزی به عقب برگردم و ببینم عین احمقا گند زدم.
می رم، ولی برای اینکه برگردم. تا موقعی که برم فقط باید لحظه لحظه ها رو ثبت کنم، لمس کنم، قورت بدم. می ترسم، خیلی می ترسم…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.