عشق!!!

درد روح که کم می شه تازه درد جسم نشون می ده خودش رو. ولی واقعا، درد روح سخت تره. من دیشب مردم و زنده شدم. هیچوقت دلم نمی خواد اون حس دیشب تکرار شه، هیچوقت. حاضرم همه کاری بکنم که این حس تکرار نشه. درد جسم الان بیشتر یه همراه دلنشینه در مقایسه با دردهای پاره کننده دیروز.
راستی، چرا بین ما عشق مرده؟ چرا برامون مهم نیست اصلا؟ چرا جکه؟ یا یه چیز فرعی، اون گوشه موشه ها؟ چی شد اینطوری شدیم؟
حواسمون نیست باد داره می برتمون. من یه لحظه وایسادم، دیدم هیچ حالی ام نبوده کجای کارم. یه مشت جزیره تنهایی شدیم که اونقدر در معرض خشونت یا اعمال قدرت بودیم که اصلا عشق از یادمون رفته، یا از معنی تهی شده برامون.
من وایسادم. توقف کردم. نمی خوام بذارم باد منو ببره. دو دستی زمین زیر پام رو چسبیدم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.