آستین

خوشم اومده از آستین. کتابخونه دانشگاهش عالیه. خیلی از کتابایی که دانشگاه ما نداشت این داره. کتاب فارسی هم خیلی داره! سوپرمارکت مورد علاقه من هم اصلا شعبه اصلی اش اینجاست. (یه سوپر مارکتیه که بیشتر موادش طبیعی و اروگانیک هستن و محیط زیست رو آلوده نمی کنن و غیره. گوشت و مرغاش مثل اکثر گوشت و مرغا تو آمریکا بوگند نمی دن. در ضمن غذاهای خوشمزه ای هم می فروشه. من هم که شیکم از هرچیزی برام مهم تره!) خیلی از رستوران ها و بارها موسیقی زنده دارن. هیپی میپی هم زیاد داره که من خوشم میاد. شهر دموکراتیه وسط بقیه شهرهای شدیدا جمهوری خواه و محافظه کار تگزاس. (بعضی ها می گن مثل برکلی کالیفرنیا می مونه ولی خب به نظر من هیچ جای دنیا برکلی نمی شه!) حتما خیلی چیزای مثبت دیگه هم داره اما من اصلا نرسیدم شهر رو بگردم چون تا اومدیم مشغول خرید و روبراه کردن خونه بودیم و همچنین نوشتن تز و کار روی پروژه.
دلم برای گینزویل زیاد تنگ می شه. به هر حال یه جایی بود که ۴ سال توش زندگی کردم و خاطره های خیلی خوبی از سال آخر زندگی توش دارم. دوستایی که پیدا کرده بودم این اواخر هم خیلی کمک کرد که اونجا هم خاطره های خوب داشته باشم. یه خورده ترس دارم از شهر جدید. اینکه آدم چطوری دوباره دوست جدید پیدا کنه. ارتباط پیدا کنه با آدما. زندگی اجتماعی درست حسابی پیدا کنه. ایرانی درست حسابی پیدا کنه و و و…
حالا اصلا نمی دونم تو این شهر موندگار شم یا نه. بستگی به این داره که کار پیدا کنم یا نه. خیلی خیلی دلم می خواد اینجا کار پیدا کنم. به خاطر اینکه قلبم اینجاست. ولی اصلا نمی دونم چی می شه.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.