بابای سیامک تصادف کرد فوت شد :(

آتیش به جونم زده شده. نمی دونم بهش چی بگم. اصلا چی می شه گفت؟ می خواست روی وضعیت تصادف های ایران کار کنه. به نظرش یکی از بزرگترین مسائل حوزه بهداشت ایرانه. این رفیق باهوش زحمت کش درسخون بامرام و خاکی ما که سال ها تو محروم ترین نقطه ها به مردم ایران خدمت کرده، حالا که اومده آمریکا درس بخونه هم همه اش به فکر کار تو یه حوزه ای هستش که به درد مردم ایران بخوره و تو فکر این بود که تز دکتری اش رو روی همین زمینه بذاره. این سفر که رفت ایران دنبال این بود که یه روابطی برقرار کنه بتونه در مورد تصادفات تو ایران کار تحقیقی و عملی کنه، ولی قربونش برم اونقدر سنگ می ندازن جلوی پای محقق ها تو ایران که فکر کنم فعلا بیخیال شد. بهم دو سه هفته پیش گفت که چقدر وضعیت رانندگی و تصادف ناجوره تو ایران. یعنی سوغات سفر سیامک از ایران نگرانی اش برای این وضعیت بود. حالا وبلاگش رو خوندم. باباش تصادف کرده فوت شده 🙁
آخه آدم چی می تونه بگه تو این وضع؟
سیامک عزیزم، رفیق عزیزم که در حقم برادری کردی، من شرمنده ات هستم که نمی تونم اصلا هیچی بگم. شرمنده که نمی دونم چی می شه گفت تو این دنیا که یه خورده از این درد و رنجت کم کنه. تصور دردی که می کشی آتیش به جونم می زنه. تصور اینکه پدرت به جای اینکه سال های سال عمر کنه و در آرامش در رختخواب بمیره حالا قربانی همون وضعیتی شده که پسرش اینقدر نگرانش بود وضعیت رو خیلی خیلی دردناک تر می کنه. شرمنده ام که هق هق اشک نذاشت درست حرف بزنم با آنی که دوباره یک بابای دیگه رو از دست داد. اصلا نمی دونم چطور می شه دلداری داد شما رو. من رو تو غمتون شریک بدونین…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.