موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که…

وقتی دیدی بدبینی خیلی هم آزار نمی ده، وقتی دیدی کلا گند زده شده به خیلی چیزا ولی دنیا به آخر نرسیده، وقتی دیدی نمی ترسی، خب یعنی بزرگ شدی دیگه. یعنی آماده ای یه دوره جدید رو شروع کنی. فقط تنها حالگیری ماجرا این هست که مهم نیست تو چی فکر می کنی چون یه سری چیزا خارج از فکرهای تو و حساب کتابای تو اتفاق می افته.
***
خیلی سعی کردم یه نامه ای رو جواب بدم. هی نوشتم و نوشتم. بعد دیدم هیچ چیزی حق مطلب رو ادا نمی کنه جز اینکه رودررو یه آدمی رو ببینم و مشت بکوبم تو دهنش! تا حالا این حس رو نداشتم. همیشه نوشتن حالم رو خوب می کرد. ولی ایندفعه دیدم فقط مشت کوبوندن تو صورت طرف حالم رو خوب می کنه. حیف! ولی جون عمه اتون شما ها حواستون باشه، وقتی می رینید، یا مسئولیت قبول کنین، یا خفه شین! هیچی به اندازه یه معذرت خواهی بی روح و خالی از مسئولیت آدم رو آزار نمی ده.
***
دارم سبک می شم واسه اسباب کشی. کلی چیز ریختم دور. بعد وسط وسائلم یه کیسه پیدا کردم که توش یه چیزای خیلی خصوصی مربوط به گذشته رو جمع کردم (و البته کیسه بوی گند سیگار می داد!) مثلا بلیطی که باهاش اومدم، نوار کاست راز نو، دفترچه فروغ که توش پره از یادداشت های احمقانه ام وقتی می رفتم تو یه کافی شاپ فقط برای اینکه سیگار بکشم و الکی ادای نوشتن و انتلکتوال بودن در می آوردم که کسی نفهمه فقط اومدم یه سیگار بکشم برم، بعد یه کارت بود توش، پرستو و احسان موقع اومدن بهم داده بودن. توش نوشتن:
«موطن آدمی را بر هیچ نقشه ئی تشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که
دوستش می دارند.»
بعد همچین هم دلم گرفت و اشکم در اومد، هم حالم یه خورده بهتر شد. ممکنه یهویی چشم باز کردم و دیدم دستی دستی خودم رو بی خانمان کردم، ولی خب، هنوز فکر کنم یه جاهایی جا دارم. اونقدرا هم اوضاع بد نیست. یعنی همچین خودم هم متعجبم که چقدر با وجود همه گندهایی که زده شده من اینقدر امید دارم! مرسی پرستو و احسان عزیزم. یهویی بعد از چهار سال، این دو خط شما کلی به دردم خورد :)‌

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.