از یادداشت های شهر دور

از یادداشت های شهر دور
اول دیروز یه تصادف دیدیم یه چهارراه پایین تر از خونمون. سه تا ماشین زده بودن به هم، یکی از ماشین ها جلوش کاملا از بین رفته بود. نزدیک بود سکته کنم. حالم بد شد به روم نیاوردم ولی. بعدش امروز پشت فرمون اول سینه ام تیر کشید، بعد یه ماشینه بد پیچید از فرعی به اصلی تو لاین کناری من، که هر دوی اینها باعث شد یاد دیروز بیفتم و حواسم رو حسابی جمع کنم و دقیقا چهارراه بعدی یه یارویی باز از اصلی اومد تو فرعی و به جای اینکه بیاد تو لاین اول اومد یهویی یه جوری بد پیچید که نصف بیشتر ماشینش اومد تو لاین دوم که من بودم و خب من فوری یه نگاه کردم دیدم از اونور ماشین نمی یاد فرمون رو گرفتم رفتم اونطرف خیابون و میلیمتری رد شدیم و بعد همه تنم می لرزید. یعنی فکر کردم به همین سادگی، اگه دیروز تصادفه رو ندیده بودم و امروز سینه ام تیر نکشیده بود و چهارراه قبلش یکی بد نپیچیده بود من اینقدر چار چشمی نگاه نمی کردم و خب آخه آدم تصور هم نمی کنه یه الاغی اینطور ملنگ باشه بپیچه به قصد اینکه تو و ماشینت رو له کنه. و مهمتر از همه اینکه کسی که کنار دستم نشسته بود عزیزم بود. اگه یه مو از سرش کم می شد، اگه کنار در می رفت تو می رفت تو کمرش، مثل دو سال پیش که واسه من شد و هنوز انگاری روحم رو تسخیر کرده…
مریضم. دست و پنجه نرم می کنم با ذهن بیمار و روحیه قاطی پاتی ام. گذشته دست از سرم بر نمی داره. بعد از مدت ها به آرامش رسیدم. به آدمی که دوسش دارم و از بودن کنارش خوشحالم. یعنی واقعا به معنای واقعی کلمه از اینکه ساعت ها تو خونه بچپم هیچ جا نرم فقط بغلش باشم چرت و پرت بگیم بخندیم و فیلم نگاه کنیم و بلمبونیم خوشحالم. «نان و مهر و چاردیواری». ولی واقعیتش اینه که یه کوله باری پشتمه که هی خواستم به روی خودم نیارم وجود داره، ولی وجود داره و هر از چندگاهی خودش رو نشون می ده. خاطره ها، کابوسا، چین و چروک زیر چشم، دستایی که گاهی می لرزه، بدنی که گاهی دست خودش نیست و خشک خشک می شه…
این شهر رو دوست دارم. خیابوناش از ولیعصر خوشگل ترن. درختای بلندش که ازشون خزه های اسپانیایی آویزونه و از دو طرف خیابون رسیدن به هم حالی به حالی ام می کنن. عاشق دریاچه آلیسم، دریاچه خودم، که انعکاس پنجره های رنگی عبادتخونه کنارش می افته تو آبش و رنگین کمون می سازه تو آب. تمساح هاش و لاک پشتاش و نیلوفراش رو دوست دارم. اینکه یه روزی تنها همدمم بود و تنهام نذاشت رو دوست دارم. مارمولکایی که رو صندلی بیرون خونم با خیال راحت جفت گیری می کنن رو دوست دارم. هی نگاه می کنم و فکر می کنم حیف که هیچ جای دیگه مث اینجا نمی شه. ولی انگاری طلسم شدم تو این شهر. انگاری ارواح خبیثه تو همه سوراخ سنبه هاش قایم شدن که از هر فرصتی استفاده کنن و سرک بکشن و بترسونن من رو. گیر کردم. متوقف شدم. ترسو شدم. قلمم خشک شده. احساس فلجی می کنم. و هی غصه می خورم. اسفند دود کنم؟ چشمم زدن که حالا که بالاخره در کنار یه نفر به آرامش رسیدم هی حالم بد می شه؟ بگم مامان تخم مرغ برام بشکونه؟ بگم اِمِل از آنکارا برام چشم زخم بیاره؟ یا اینکه برم از اینجا همه چی درست می شه؟ صفحه های نوشته نشده چی؟ کار ناتموم چی؟ برم بدون اینکه کار رو تموم کنم؟ یعنی تو شهر جدید حالم خوب می شه و راه می افتم و کار رو تموم می کنم؟ یعنی شهر جدید ارواح خبیثه نداره؟
حالا کنفرانس هفته دیگه رو چه کنم؟ صفحه های نوشته نشده رو چه کنم؟ سخنرانی ای که قراره در باره نقش فناوری های اطلاعاتی ارتباطی تو جنبش زنان ایران باشه رو چه کنم؟ برم اون بالا بگم آهای ملت همه اینا کشکه؟ برم بگم اینترنت اصلا سمه. زهره. برم بگم توهم بود همه چی؟ برم بگم غلط کردم توهم زده بودم اونقدر هیجان زده شده بودم؟ برم بگم چهار سال تحقیقم می گه چه خوب که اینترنت هست و حس شخصی ام می گه اینترنت باعث شده دکون های جنبش زنان هم زرق و برق و مشتری اشون بیشتر شه؟
چم شده؟ ارواح شهر مجازی هم اومدن سراغم. خیلی وقته اومدن سراغم. یهویی اعتقادم رو از دست دادم به خیلی چیزا. به کار خودم هم. بعد خب خنده داره. یه خورده دیر نیست؟ سی سالته زن. سی سالته تازه فهمیدی راه رو اشتباه اومدی. تا کی می خوای اجتناب کنی از رویارویی با واقعیت. اعتراف کن پادشاه لباس تنش نیست و سر کار بودی. اعتراف کن تنها چیزی که دستت رو گرفته حالا دو خط مهربونی هایی هست که به اون شوهای هویتی هیچ ربطی ندارن. اعتراف کن که حالا نمی دونی چطوری رفتار کنی و برخورد کنی با این گیجی و سرخوردگی. اعتراف کن که درست همون چیزی که بهت هویت می داد حالا از هویت خالی ات کرده. همینه که احساس می کنم گم شدم. بهش می گفتم می خوام بمونم. نمی خوام دیگه برگردم. دیگه روزشماری نمی کنم که برگردم. که احساس می کنم اون خاک بهم خیانت کرده و دیگه بهش تعلق ندارم. بعد فکر می کنم مامان رو چه کنم؟ صندلی چرخدارش رو چه کنم؟ چطوری از راه دور وادارش کنم صندلی چرخدار رو ول کنه و با واکر راه بره و گاهی یه چند قدمی بره. چطوری وادارش کنم نچسبه به تخت و صندلی که تنش خشک شه؟ چطوری بغلش کنم، نازش کنم، ببوسمش، بوش کنم، بشورمش، براش غذا درست کنم، باهاش شوخی کنم، بهش بگم هیچ جا دیگه نمی رم؟
باید برم از این شهر. شاید ارواح شهر جدید مهربون تر بودن. شاید واسه یه زن سی ساله گیج که می خواد دوباره همه چی رو از صفر شروع کنه یه جایی تو اون شهر باشه. شاید دوباره ریشه دووندم و جوونه زدم. سمت نورمون ایندفعه یکیه. شاید ایندفعه همه چی درست شه. شاید…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.