بازی

باید باور کرد یه چیزایی رو. بیشتر مشکلا از اون باور نکردنه به وجود می یاد. باید باور کرد که باید عادت کرد. باید عادت کرد به نبودن ها. وقتی می بینی دور شده، خودت رو گول نزن. مگه می شه دور شد و بعد نزدیک شد. مگه بازیه؟ وقتی دور می شه، یعنی رفته، یعنی شاید اصلا هیچوقت نبوده.
بازی… خسته ام از بازی. کی گفت من می خوام بازی کنم؟ اصلا ریختم شبیه کسی بود که می خواست بازی کنه؟ آخه مگه آدم تو سی سالگی اش هم بازی می کنه؟ تازه سی سالگی ای که مثل هزار سالگیه؟
باور نمی کنه وقتی می گم نبودی برام. قهر می کنه، بهش زور می یاد، احساس می کنه توهین شده بهش، احساس می کنه نادیده گرفته شده همه کارهایی که کرده، گذشت ها، خوبی ها. و من نمی تونم بهش بگم بودن یعنی چی. کلمه ها رو گم کردم. انگاری دیگه خودم هم نیستم که بخوام تعریف کنم بودن یعنی چی. بودن فرای بازیه. وقتی هستی، همیشه هستی، کافیه نشنوی حرفام و بفهمی که چی می گذره، کافیه ببینی یه مدتیه حناق گرفتم و بفهمی چه مرگمه، کافیه ببینی خشک شدم و بفهمی که حتما اوضاع خیلی خرابه، کافیه ببینی باز دوباره غمبرک زدم یه گوشه ای چسبیدم به زمین و انگار سال هاست که مردم و بفهمی که فقط باید بیای نگاهم کنی، لمسم کنی، نازم کنی، و بهم بگی آروم باشم. کافیه باشی تا بدونی که فقط تو این موقع ها آرامش الان رو می خوام. نه غصه ها و خاطره های بد دیروز، نه سرگردونی ها و ترسای فردا. فقط همین الان الان، همین الان که خیلی سرده، همین الان که دوباره چسبدیم یه گوشه ای و نمی تونم تکون بخورم، همین الان که حناق گرفتم و فلج شدم.
نیستی دیگه. هیچوقت نبودی. من نفهمیدم باز دوباره دارم بازی می کنم، باورم شد که هستی. آخ…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.