معمولی، خالی…

خیلی راحته خراب کردن. خیلی خیلی راحته. بدترین قسمتش اینه که آدم به شک می افته که وقتی اینقدر خراب کردن و قضاوت کردن براش راحته، نکنه همه چیزهای دیگه اش هم دروغی بوده، نکنه فقط اقتضای زمان بوده، نکنه فقط خودخواهی بوده، نکنه… و بعد مرور کردن گذشته دردناک ترین قسمتش می شه. انگاری همه چی می ره زیر سوال.
حسرت خیلی چیزها رو می خورم. از همه بیشتر حسرت آدم هایی که زندگی معمولی معمولی دارن، خیلی معمولی. دلم یه زندگی معمولی می خواد، ساده، خطی، همه چیش رو. دلم صمیمیت اون خونوادهه تو شب یلدای چند سال پیش رو می خواد. یادمه همون شب فکر کردم آخه مگه چه چیز پیچیده ای داره این صمیمیت ساده که همیشه ازم دریغ شده، و هیچوقت به جوابی نرسیدم. از همون بچگی همه چی عجیب غریب و پیچیده بود و با بقیه فرق می کرد. انگار محکومم که تا آخرش هم همه چی عجیب غریب و پیچیده باقی بمونه. دلم یه زندگی معمولی می خواد، معمولی معمولی…
برای اولین بار تو زندگی ام احساس می کنم باخته ام. احساس loser بودن می کنم. فکر نمی کردم هیچوقت این یکی احساس سراغم بیاد. آرامش درونی ام اونقدر قوی بود که هرچی هم می شد باز می رفتم تو خودم و از خودم نیرو می گرفتم و ادامه می دادم. اما الان خالی خالی ام. هیچ انرژی ندارم. دلم می خواست یه خدایی بود که بغلم می کرد و بهم یه خورده انرژی می داد. یا یه شارژری داشتم که می زدم به برق و یه خورده انرژی می گرفتم. الان از اون حسا دارم که حتی بغل مامانم هم درستش نمی کنه. کم آوردم…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.