این فاصله های ناگزیر…

این فاصله های ناگزیر…
این دوری لعنتی. یهویی یه خبری می شنوی اونقدر شوکه می شی که کل زندگی ات می ره زیر سوال برات. پسر خوب ورودیمون، دانیال جوون، چند سال از من کوچیک تر بود، یه سال پیش، یهویی سکته می کنه رگ قلبش پاره می شه می میره. به همین سادگی. راست راست راه می رفته. مامانش شاگردم بود، و آرایشگرم. یه زن باحال پرانرژی. گاهی می رفتم پیشش یواشکی سیگار می کشیدم. می خندیدیم کلی با هم. همیشه با دانیال و یاسر من و مامانم رو می بردن پرورشگاه ورداورد. به دانیال می گفت دانی. حالا دانی اش یه ساله مرده! مامانش پرسیده بود چرا از من خبری نشده، و من هیچی نمی دونستم. مثل همه خبرای دیگه بهم نگفته بودن. حالا که یه سال گذشته فکر کردن دیگه می شه بهم بگن که یه زنگی بزنم. و من مونده بودم چی بگم. آشنای نزدیک من که نبود. پسر همسایه بود. پسر دوستم بود. اما فکر دردی که مامانش کشیده. که باباش کشیده، که یاسر داداشش کشیده. خوب بود که یه سال بعد بهم گفتن. می دونم حداقل که زندگی جریان داره. بهتر از وقتیه که مهکامه همینطوری مرد تو بیست و شیش سالگی. کله ام رو می کوبوندم به دیوار اون موقع. چون نمی فهمیدمش. یه حس عجیبیه. حس اینکه نزدیکان آدمی که اینطوری می میره چطوری می خوان این رنج رو تحمل کنن…
و بعد طبق معمول آدم به خودش فکر می کنه. می ترسه. ترس از اینکه اگه برای نزدیکان خودش اتفاق بیفته چی؟ و حالا این روزا فکر می کنم تو این دوری کشنده و کشدار اگه اتفاق بیفته چی؟ اصلا اینجا چه غلطی می کنم وقتی که مامانم داره از دوریم ذره ذره آب می شه و می گه فقط آرزوم اینه که موقع مرگم کنارم باشی؟ وقتی بزرگ شدن سیاوش رو نمی بینم و لحظه های خندیدن و خوش گذروندن با روشی رو از دست می دم؟ وقتی زندگی اینقدر به مویی بنده، چه ارزشی داره آدم خودش رو گم کنه تو رقابت دنیای امروز که به جایی برسه؟ وقتی که جای این دور بودن ها رو هیچ چی نمی گیره، حتی اگه به همه جای دنیا هم برسی؟
بدجوری ترسیدم. بدجوری احساس ضعف می کنم. زنگ زدم به مامان دانیال، اما حناق گرفته بودم. چی بهش می تونستم بگم. چی می شه گفت؟ وقتی داداشی عزیزم برادرش مرد هم همینطوری شدم. باز حناق گرفته بودم. این ناتوانی آدما تو آرامش دادن به عزیزانشون، تو کم کردن غم و رنج هاشون، خودش یه احساس ضعف بزرگ می ده. و بعد آدم فکر می کنه واسه چی باید اینهمه بدو بدو کرد؟ واسه چی باید غرق شد تو روزمره گی، واسه چی باید اینقدر دور شد، وقتی آخرش خوشبختی یعنی اینکه تو آرامش بتونی کنار آدمایی باشی که دوسشون داری؟
بدجوری می ترسم. باز تصمیم گرفتم دور شم از جایی که بهم آرامش داده، که عزیزی در کنارمه، واسه اینکه بتونم به جایی برسم. بهم می گه حیفه، که اینی که داریم خیلی خوبه، و چقدر راست می گه. ولی بعد می بینم اینجا بمونم به جایی نمی رسم. همون درگیری و تضاد همیشگی. همون عاقلی کردن برای اینکه به جایی برسی. و بعد فکر می کنم، آیا اینکه کنار کسی که دوسش داری باشی عقلانی تر نیست؟ چی می شه که آدم یهویی در قلبش رو می بنده و می ره سراغ کاری که “صلاحشه”؟ اصلا کدوم کار بهتره برای آدم؟ اینکه کنار عزیزت باشی، یا اینکه بری به یه جایی برسی که معلوم نیست کجاست؟
کاشکی خانوم نوریان و آقای نوریان تحمل کنن. کاشکی یاسر تحمل کنه. کاشکی مامانم تحمل کنه. کاشکی عزیزم تحمل کنه. کاشکی این به جایی رسیدن ها اینقدر با دوری و دورشدن گره نخورده بود. کاشکی، کاشکی، کاشکی…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.