هیچ شانسی نیست

هیچ شانسی نیست
هزار نفر، حداقل هزار نفر. شهر صد هزار نفری من حداقل هزار تا بی خانمان داره. خیلی هاشون الکلی ان یا معتاد به مواد مخدر. اما بیشترشون یا مشکل این رو دارن که براشون شغلی وجود نداره، یا اینکه ناتوانی جسمی پیدا کردن و امکان کار ازشون گرفته شده و به نوعی شامل بیمه بیکاری نشدن و یا دچار بیماری روانی هستن. بر خلاف تصور خیلی ها بیشترشون هم سفید هستن. اونهایی که من باهاشون حرف زدم نمی دونستن اکثرا ایران کجاست، اما اسم عراق رو خوب شنیدن، و ناراحت بودن از اینکه پول مملکتشون باید به جای اینکه خرج مردمش شه داره خرج جنگ تو یه کشوری می شه که اصلا نمی دونن کجاست. یکی از زن هایی که باهاش حرف زدم یه زمانی تو ارتش بوده. دچار خشونت خانگی می شه، معتاد می شه، زندگی اش بر باد می ره. ولی الان حداقل خوشحاله که با شوهر فعلی اش هست و فعلا تو خوابگاه می خوابه و مجبور نیستن تو جنگل بخوابن. یکی از بی خانمان ها هی می گفت که شانسی نداره، برای آدمی مثل اون هیچ شانسی نیست، هیچ شانسی…
نیمکت های شهر رو یه جوری میله کشیدن که نشه روشون خوابید. چند وقتی هم هست که گدایی رو ممنوع کردن. خوابگاه ها کفاف یک پنجم بی خانمان ها رو هم نمی ده. یکی از بی خانمان ها می گفت دلم یه جای امن می خواد، یه جای تمییز، یه جایی که مال خودم باشه، بتونم هرروز حموم کنم. یکی اشون خوشحال بود که گشنه نمی مونه تو گینزویل، اما آرزوش این بود که یکی بهش کار بده. مسئول کلینیک کلیسا می گفت بعضی از بی خانمان ها واقعا تنبلن، اما خیلی هاشون کاری ان، اگه بهشون کار داده بشه، اگه بتونن از پس بیمه بربیان که خرج بیماری اشون رو بدن، از بی خانمانی هم نجات پیدا می کنن. اون مرده که اسمش رو هم نگفت و گفت به جاش بگو “تلاش، تلاش کردن، به جایی نرسیدن، نا امیدی، استیصال” گفت هیچ شانسی نداره، برای اون هیچ شانسی نیست، هیچ شانسی…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.