روحانی…

به قول رضا حالتم الان روحانیه! حالا یعنی چی قابل توصیف نیست. شاید اینجوریه:


ساری گلین منو یاد مامانم می ندازه. چرای اینم قابل توصیف نیست. خب نصف مامانم ترکه. ولی اون نیست. انگاری یادم می یاد گاهی زمزمه اش می کرد. نمی دونم. فقط می دونم یهویی همه تنم تیر کشید این ویدیو رو دیدم. تنم تیر کشید برای اینکه دلم بغل مامانم رو خواست و دیدم چند سال از اون بغل دورم. شاید اونم نیست. نمی دونم چیه اصلا. اینه؟ اینه؟ اینه؟ اینه؟ یا اینه؟ یا اینه و یا اینه؟ ای گند بزنن این اینترنت رو. من خودم رو گذاشتم تو قرنطینه. ولی باز نفوذ می کنه یه چیزایی دیگه. مریضیم به خدا همه امون. انگاری یه طاعون افتاده به جون و روح و مخ همه امون. مهم نیست کجا باشیم. حتی اگه خودمون رو زده باشیم به بی خیالی محض هم باز یهویی یه جاهایی سرباز می کنه زخمه. ولی من نمی دونم این حالت روحانی از کجا اومده. از قرص میگرن؟ از پی ام اس؟ از خستگی؟ از استیصال؟ از ترس چند ماه دیگه که معلوم نیست چی می شه و کجام؟ از ترس از دست دادن همون چیزای خوب کوچولویی که این چند وقت به دست آوردم؟ از ترس از دست دادن آرامشی که بالاخره، بالاخره، بعد از سال ها اومده سراغم؟ از ترس اینکه دو هفته دیگه سی ساله می شم در حالی که عقلم اندازه یه آدم چهاردساله هم رشد نکرده و هنوز یاد نگرفتم مسئولیت پذیر باشم؟ از اینکه هنوزم شلوارم رو همونطور که از پام در میارم می ذارم مچاله رو زمین بمونه تا دفعه بعد که می پوشمش؟ از اینکه لباسای شسته شده همینطوری دو هفته توی سبد مونده گوشه اتاق؟ از اینکه یه گلدون نعنا رو نمی تونم هر روز آب بدم و می خشکه اونوقت دلم می خواد بچه دار شم؟ (همخونه می گه بچه آدم خودش صداش در میاد یادت می ندازه بهش غذا بدی!) از اینکه هنوزم نمی تونم شبا بخوابم و باید حتما تا بوق سگ عین روح سرگردان چرخ بزنم تو تخت و خونه و اینترنت؟ از اینکه برگه های طلاق دو ماهه یه گوشه افتاده و هنوز پرشون نکردم؟
نمی دونم. ولی هرچی هست این حالت روحانی داره پدر صاحابم رو در میاره! دلم می خواد چشمام رو ببندم و باز کنم ببینم تابستون شده و همه چی، تز و پروژه و طلاق و معلوم شدن وضعیت درس و کار و غیره تموم شده رفته پی کارش. دلم می خواد دوباره اسهال نوشتن بگیرم و بتونم راحت بنویسم که اینقدر همه چی قلمبه نشه تو گلوم و حناق بگیرم. دلم می خواد یه وضعیتی بشه که اون آرامشه موندگار بشه. حداقل واسه یه چندسالی هم که شده. بالاخره منم لیاقت چند سال آرامش رو دارم دیگه. ندارم؟
برم پی کارم که فردا ساعت نه صبح باید یه پروژه ای رو تحویل بدم و بیش از این وقت زنجه موره ندارم. ولی خودمونیم، این ساری گلین منو عجب روحانی می کنه! از یه شیشه شراب پینو نمی دونم چی چی هم کارش درست تره!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.