هزار ساله

حناق محض گرفته. دکترش اسمش رو می ذاره “افسردگی ماژور”. بهش گفتم گور بابای همه چی. اصلا ذهنت رو پاک کن از گذشته و آینده. از ایرانی بودن. از نکبتی که چند سالی توش بودی. بعدش هم که الان هیچ مرگت نیست. فکر کن همین الان باید قورباغه رو قورت بدی و بشینی بنویسی. بقیه اش حل می شه. اما انگاری مسخ شده. چسبیده. سنگین شده. پیر شده. شبیه هزار ساله ها شده. می گه مث کیسه بکس می مونم. وقتی هی بهم مشت می زدن هیچی نمی فهمیدم چون هر مشتی حواسم رو از قبلیه پرت می کرد و تا می اومدم بفهم از کجا خوردم یه ضربه دیگه می اومد. می گه حالا که دیگه ضربه ها تموم شده و کیسه بکس آروم گرفته انگاری جاش تازه داره درد می گیره. نمی دونم چطوری می شه کیسه بکسه رو تکونش داد، بدون اینکه دیگه درد بگیره. دکتر بهش گفته باید دوا بخوری. استادش بهش می گه تو مریض نیستی که دوا بخوای. این دنیای کثافته که مریضه باید درست شه. خودش می گه یه جایی اون روزا کم آورد و ول کرد خودش رو و از همونجا یهویی سنگین شد، چسبید، پیر شد، شبیه هزار ساله ها شد.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.