اگر جیمز جویس با وایبریتور آشنایی داشت

اگر جیمز جویس با وایبریتور آشنایی داشت

لحظه های کشدار و کشنده رو با نوشتن می شه گذروند. مشکل اینجاست که کلمه ها فرار می کنن و مشکل شاید بزرگ تر هم اینه که چیزی که قابل خوندن باشه یا نوشته نمی شه که نوشته ای که خونده نشه به درد لای جرز نمی خوره، و یا نوشته می شه اما حتما واجد شرایط سوزانده شدن خودش و نویسنده اش هست و خب نویسنده هم توان یخ زدگی و سوختن رو در کنار هم اصلا نداره.
من هیچ موقع ویرجینیا ولف نمی شم. چون من نمی خوام اتاقی از آن خودم داشته باشم. چون می خوام همیشه تقسیم کنم اتاق خوابم رو و تنهایی هام رو. چون ترجیح می دم همه نوشته های سرشار از نبوغم رو، همه اون رمان های نانوشته ای که یه روزی می تونن برای خودشون بربادرفته ای باشن رو(!)، برباد بدم به قیمت چند صباحی تنها نبودن، یخ زده نبودن، درخت نبودن، عاشق بودن.
شاید باید روسپی بشم. اینطوری زمان سوگواری و غمگساری برای از دست دادن مردی که با من می خوابه زیاد نخواهد بود، فقط تا همخوابگی با مرد بعدی طول می کشه. اینطوری زمان زیادی نمی مونه برای یخ زدن. اشتباه نکنین، من از ازدست دادن وحشت ندارم، من از اون یخ زدگی بعدش وحشت دارم.
شاید از نشانه های افسردگی یه زن این باشه که برای یک ماه حتی به وایبریتورش دست نزنه. خود وایبریتور داشتن هم به روایتی نشانه افسردگی است و به روایتی نشانه مقاومت و زنده بودن. مثل قضیه خودکشی می مونه که بعضی ها نشان ترس می دوننش و بعضی ها نشانه شجاعت، مقاومت، معترض بودن، تن ندادن به شرایط فلج کننده. مثل داستان خانوم سینیکو تو داستان “یک پرونده دردناک” تو کتاب دوبلینی های جویس. (خلاصه داستانی که تو ویکیپیدیا نوشته به درد لای جرز هم نمی خوره! کل کتاب رو اینجا می تونین داونلود کنین.) آیا خانوم سینیکو که خودش رو انداخت زیر قطار جزو همون زن هایی بود تو دوبلینی ها که من اسمشون رو گذاشته بودم زن های افلیج، یا جزو اونایی بود که اسمشون رو گذاشته بودم اقتدار گرا، یا اونایی که اسمشون رو گذاشته بودم قوی؟* بحث های شدیدی می کردم با آدمایی که اصلا هیچ بویی نبردن از اون حس فلج کننده ای که از درون همه وجودت رو می خوره. آخرش حرفم رو به کرسی نشوندم. خانوم سینیکو افلیج نبود. اون می خواست با آقای دافی بخوابه چون نمی خواست تن بده به شرایط فلج کننده ای که زندگی با کاپیتان سینیکو (شوهرش) براش ساخته بود. کار خانوم سینیکو “فساد اخلاقی” (به روایت “اخلاقیون”) نبود. خانوم سینیکو مقاومت کرد، خانوم سینیکو نخواست قربانی باشه. خانوم سینیکو نخواست درخت باشه و روی احساساتش سرپوش بذاره. اما اشتباهش شاید این بود که دل به آقای دافی بست. آقای دافی می تونه به روایتی ضد زن باشه اصلا چون به نیچه ارادت خاصی داره (والا من همچین جسارتی نمی کنم. اینطوری تحلیل می کنن شخصیت دافی رو تو نقدا!) می تونه همجنسگرا باشه و علاقه ای به همخابگی با زن ها نداشت باشه. می تونه اصلا خنثی باشه و بنابه هر دلیلی از موهبت داشتن تمایلات جنسی بی بهره باشه. می تونه هم اصلا از تعلق و وابستگی وحشت داشته باشه. به هر دلیلی آقای دافی وحشت زده می شه از حجم علاقه خانوم سینیکو. شاید اصلا دچار اختلال هویت می شه. آقای دافی عادت نداره کسی بهش احساسی از این جنس داشته باشه. آقای دافی خانوم سینیکو رو پس می زنه. خانوم سینیکو می مونه با شوهری که که تو تصوراتش فقط زن های افلیج می گنجن، و آقای دافی که از جنس علاقه خانوم سینیکو وحشت داره، شاید هم اصلا نمی شناسه این نوع علاقه رو. شاید دافی می شینه نیچه و سایر برو بکس رو می ریزه تو همزن مغزش و حسابی مخلوطشون می کنه و یه معجون عجیب غریبی می سازه که فقط خودش ازش سر در میاره و بدبختی اینجاست که فکر می کنه دقیقا هم این معجون همونیه که باید باشه. خانوم سینیکو وسط این اتفاقا و حس های فلج کننده، به جای اینکه تن بده به فلجی و یخ زدگی و درخت شدن و البته بعد از دو سال قرص اعصاب خوردن و خوابگردی، خودش رو می ندازه زیر چرخای قطار. خانوم سینیکو قبول نمی کنه که فلج بمونه. بزرگترین شجاعت عمرش رو به خرج می ده و با فلج شدن مبارزه می کنه از طریق خودکشی. مرگ خانوم سینیکو یه هپی اندینگه واسه داستان، البته یه هپی اندینگ که فقط از جویس برمیاد خلقش. گاهی افسوس می خورم که چرا زمان جویس وایبریتور اختراع نشده بود. حتما جویس یه داستان شاهکار می نوشت درباره زنای افلیج و اقتدارگرا و قوی اگه با این وسیله آشنایی داشت و کلی به من احساس “روانپاکسازی” می داد. و البته که شباهت کلی این خزعبلاتی که اینجا نوشته شد با زندگی نویسنده این خرعبلات که من باشم تا حدود زیادی تکذیب می شه چون مردهای قصه جویس شباهت زیادی به مردای قصه خورشید خانوم ندارن و اگه داشته باشن هم حداقل جاهاشون خیلی قاطی پاتیه و شبیه مردای دوبلینی نیستن. و مگه اصلا هیچ دو تا قصه ای تو این دنیا پیدا می شن که شبیه هم باشن؟ از خود قصه ها بگیر تا تعبیرهایی که ازشون می شه، همه با هم فرق دارن، و به تعداد آدم ها راه های رسیدن به تعبیرها زیاده.
حالا فکر کنم متوجه شده باشین چرا چند وقتی بود نمی نوشتم. نمی خواستم خودکشی وبلاگی کنم! 🙂
*این دسته بندی زنای دوبلینی ها رو و تحلیل تخمی داستان ذکر شده رو واسه تز فوق لیسانسم تو ایران کرده بودم، البته بدون ذکر بخش وایبریتور. (به خانوم آذر نفیسی نگین که ما تو دانشکده ادبیات انگلیسی امون تو تهران از این غلطا جرات داشتیم بکنیم!)

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.