سکوت

گاهی وقتا سکوت بهترین کاره، مخصوصا وقتی کلمه ها فرار کنن از مغزت. کلمه ها هی می یان و می رن. هی تکرار می شن، هی فرار می کنن، هی درد میارن، هی بازی می کنن تو کله ات. احساس می کنم دارم سقوط آزاد می کنم. هیچ چی هم نیست که دستم رو بگیرم بهش آویزون شم این وسط. فقط موندم این چاهه چقدر عمیقه. هرچی فروتر می رم بازم به تهش نمی رسم. فقط سقوط و سقوط و سقوط…
می شه یعنی تموم شه این روزا؟ می شه چشمام رو ببندم بخوابم بیدار شم و ببینم همه اش خواب بوده؟ همه این روزها و سال ها؟ می شه برگردم به بیست و پنج سالگی؟

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.