برگشتم خونه.

خونه ام. فلوریدا. دوباره روی صندلی بیرون خونه ام نشسته ام میون صدای جیرجیرکا و سایر جک و جونورهای صدادار نصفه شبی وبلاگ می نویسم و سیگار می کشم. به طرز عجیب غریبی رانندگی از واشنگتن تا اینجا بد بود و سخت گذشت. هر چند که وسطش رفتم شهر چارلستون ایالت کارولاینای جنوبی رو دیدم و بعدش هم دریا و غیره. آتلانتا و ساوانا رو که دیده بودم. اینم لازم بود ببینم تا در وضعیت الانم که شدیدا هجوی مضحک و دردناک از بربادرفته است مکان های رمان مارگارت میچل رو دیگه کامل دیده باشم.
در رو اومدم یواشکی تو تاریکی باز کنم که همخونه ام که تو هال می خوابه بیدار نشه، انگشت شصتم گیر کرد لای در و عین خر داره خون میاد ازش! پشه های بدجنس هم دست از سرم بر نمی دارن و یه سوسک کوچیک طفلکی هم هی دلش می خواد کوهنوردی کنه رو پستی بلندی های من، ولی کیف می ده اینجا نشستن.
همه چی به طرز دراماتیکی متفاوته اینجا. خودم، زندگی ام، خونه ام. حس های متضادی اومد سراغم وقتی وارد حومه شهر شدم. از یه طرف خاطره های بد، تنهایی وحشتناکی که یه مدتی کشیدم اینجا و همه مدتی که واشنگتن بودم فکر می کردم تموم شده اما به محض اینکه رسیدم فهمیدم بدتر هم می شه… تصادف کوفتی پارسال که به طرز مضحکی دیروز سالگردش بود… دو تا تزی که باید تو چندماه بنویسم امسال معلوم نیست با کدوم اعصاب و حس و حال و انرژی… اما در عین حال، خوشحالی از دیدن شهر آروم و قشنگ و سرسبزم که هیچ شبیه واشنگتن بی رحم نیست. واشنگتن رو همیشه دوست داشتم چون من رو یاد تهران می ندازه و مهم تر از اون یاد خودم تو تهران. خودم تو تهران رو خیلی دوست داشتم. هزار تا بلا بدبختی بود اما هیچوقت حس استیصال بهم دست نداده بود تهران. خودم بودم تو شهر خودم، زندگی ام رو داشتم، سرم شولوغ بود، یک عالمه رویا و امید داشتم. تو واشنگتن با وجود اینکه هیچ کدوم اون چیزا نیست اما فقط به خاطر پایتخت بودن و مدل شهری اش همه اش یاد تهران و خودم می افتادم و دوستش داشتم. اما حالا که اومدم گینزویل می بینم که انگاری داشتم تو اون شهر خفه می شدم.
برای اینکه برسم خونه باید از وسط دانشگاه رد می شدم و دیدن ساختمونای قشنگ و مرتب دانشگاه حس خوبی بهم داد. دیدن دریاچه آلیس زیبا که محرم گریه ها و درد و دلا و حتی عربده کشی هام بوده نصفه شب ها آرامش داد بهم.
هیچی مثل قبل نیست. هیچی. اما حداقل می دونم تو همین شهر کوچیک که اینقدر غرش رو می زدم همیشه باز دوباره می تونم خودم باشم اگه اسیر افسردگی نشم. حداقلش اینه که دیگه تو این شهر گم نمی شم و وقتی دلم می گیره تا سر حد خفگی می تونم پیاده راه بیفتم برم کنار دریاچه آلیس هر ساعتی از شب. دریاچه آلیس چهار صبح هم امنه.
هیچ نمی دونم تو دنیا و وبلاگ ها و غیره چی داره می گذره. همینکه تونستم همه چی رو جمع کنم بریزم تو ماشین و از واشنگتن تا فلوریدا بکشونم خودم رو خودش هنرمندی عظیمی بود. فردا شونصد تا کار دارم. به بقیه چیزا هم فردا فکر می کنم. اومدم خونه دیگه. حتما همه چی درست می شه فردا…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.