کولی

بازم کولی شدم. بازم یه خونه جدید. انگار این کولی بودن تمومی نداره. چهار ساله که کولی ام، بیقرارم. هنوزم می ترسم، ولی ایندفعه جنس ترس فرق می کنه. ایندفعه از ناتوانی نیست، از ضعف نیست. از ناشناخته هاست. از تجربه یه چیزی که نمی دونم قراره چه شکلی باشه. باید بپرسم از اون “زنان ساده کامل” که چطوره روز ها و سال هایی که قراره بیان. روزا و سال هایی که آدم باید با خودش روبرو بشه، روزا و سال هایی که نمی شه دیگه به بهانه “سبکی تحمل ناپذیر هستی” خودت رو از خودت قایم کنی و باید خودت رو به دوش بکشی و ادامه بدی. روزا و سال هایی که دیگه نمی شه کودک بودن رو بهانه کنی.
اتفاق می افته، بدون اینکه حواست باشه، یهویی یه روزی می بینی که تا گردن فرو رفتی تو بازی آدم بزرگا. اینش از همه بیشتر درد داره. دیشب وقتی آخرین حباب هم ترکید بالاخره باور کردم که خیلی وقته تا گردن فرو رفتم تو این بازی. بالاخره انکار رو گذاشتم کنار و باور کردم. دیشب صدای شکستن چیزی رو نشنیدین؟ من شنیدم. ثبت می کنم شکستنش رو به تاریخ دیشب وقتی حتی ستاره ها هم خواب بودن…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.