روزهای دیوانه دیوانه دیوانه

روزهای دیوانه دیوانه دیوانه
*پسانوشت! به همه اونایی که نوشتم اینم اضافه کنین! با خیال راحت تا پنج صبح بیدار بودم ایمیل بازی و وبلاگ بازی. 8 صبح بابک بیدارم کرده که ماشینمون نیست! تو خواب فکر کردم دزدینش. معلوم شد با جرثقیل بردن چون مجوز پارکینگی که اینجا داشتیم اعتبارش تموم شده بوده! دوست بابک اومد دنبالم رفتم اون سر شهر 140 دلار دادم ماشین رو آزاد کردم اومدم، بعد کلید تو در گیر کرده بود در خونه رو نمی تونستم باز کنم و خلاصه دیگه همه اش دارم می خندم! راستی مرسی از کامنت هاتون کلی حال داره می ده!
***
این دو ماه رو یادم بمونه که بعدا هر موقع کم آوردم یادم بیاد که همیشه می شه از پس همه چی براومد! زبان این نوشته چندان بهداشتی نیست پس اگر به بهداشت علاقمند هستین فوری ببندین این صفحه رو.


***
عین خر خسته ام. یکی دو هفته خستگی بعد از بیخوابی های وحشتناک آخر ترم بود. سر امتحان ها گاهی بیش از چهل و هشت ساعت بی وقفه بدون خواب رو گذروندم. وسطش هم مارک از سوئیس اومد چند روزی که درس و مرس رو تعطیل کردم چون اصولا این آدم رو سه سال یه بار معمولا می بینم. بعدش هی می نوشتم و تموم نمی شد. آخر هم طبق مرض همیشگی ام، مقاله ای که استادمون گفته بود حدود پونزده صفحه باشه شد سی و شش صفحه و چیز مزخرفی هم شد چون حتی یک بار هم نرسیدم دیگه ویرایشش کنم. بعدش این پورتوفولیو بود که پروژه آخر ترم یه کلاسی بود و هنوز هم نرسیدم ایرادهاش رو برطرف کنم. بعدش هم یه امتحانی که باید خونه روش کار می کردیم و در راستای همون مرض برای شیش تا سوال 17 صفحه نوشتم. تازه یادم اومد که باید نقد یه بسته مولتی مدیا رو هم می نوشتم که یه هفته دیرتر دادم که البته به خیر گذشت. بعدش که این کارها تموم شد، تا دو هفته عین روح سرگردون بودم. انگار هرچی می خوابیدم فایده نداشت. بعدش هی به خودم فحش دادم که چرا اینقدر وسواس دارم. اصلا منی که معدل دیپلمم ده بوده، چرا دارم خودم رو اینقدر زجر می دم؟ تازه اصلا آخرش هم بخوای کار بگیری یک نفر هم نمره هات رو نگاه نمی کنه و به این فکر نمی کنه که چقدر دهنت رو صاف کردی تو دوران تحصیل. تازه کافیه “پارتی” داشته باشی که اگه نداشته باشی زحمت هات و قابلیت هات مهم نیست و اینترنشیپ رو از دست می دی چون یکی دیگه که شاید به خوبی تو نباشه آشناهایی از ما بهترون داره که از بالا توصیه می کننش. بعدش هم پروژه ای که کلی براش آرزو داشتم و کلی برای طراحی اش زحمت کشیده بودم به لطف یک مشت آدم عوضی باد هوا شد. به خیال خودم درسم که تموم می شد می خواستم برگردم ایران و این پروژه رو گسترش بدم و بعد فازهای بعدی اش رو طراحی کنم و… حالا اینکه نشد به جهنم، حرف و حدیث های بعدش خیلی مسخره بود. به خدا خیلی ملت مسخره ای هستیم. می شینیم تو دیار فرنگ و از صدقه سر “گرنت” و “فاندینگ” از ما بهترون مخمون رو پر می کنیم از تئوری و نظریه و به خیال خودمون مبارز راه نابودی امپریالیسم و امپراتور می شیم و سوادمون رو به رخ این “بیسواد”های “برانداز” که نشستن وسط میدون جنگ می کشیم. حسین درخشان هم که گل سر سبدشونه با اون خزعبلاتی که بلغور می کنه مرتب و روزنامه کیهان هم که باید خر باشی ندونی چطوری اخبار ویژه اش رو تهیه می کنه از خوشحالی تو کونش عروسی می گیره و نویسنده هاش بنگ ها رو می زنن و مقاله می رینن پشت بندش.
بعدش باید خونه رو جمع می کردم و وسائل بابک رو بار می زدم می یومدم واشنگتن. خدا این دوست و همخونه عزیزم رو سلامت نگه داره که اگه اون نبود من سر از دیوونه خونه در می یاوردم. با آرامش و مهر همه دیوونه بازی ها و شلخته بازی های من رو تحمل کرد و با وجود همه کارهایی که خودش داشت و همه بیخوابی های مشابهی که به خاطر درس هاش داشت، پا به پای من کمک کرد که خونه کثافت تبدیل به دسته گل بشه. جعبه های سنگین رو گذاشتیم پشت ماشین و به اندازه سه ماه بار و بندیل بستم که برم واشنگتن. ساعت شده بود هشت و نیم شب. نصف شب دیدم نمی شه ادامه بدم و ده ساعت از راهم مونده بود. به توصیه سیامک که واقعا مخش کار می کنه و نگرانم بود زنگ زدم به یکی از دوستان قدیم که ساوانا بود و اعلام کردم که یک ساعت دیگه خونشون تشریف فرما می شم که شب رو بمونم. فردا صبحش با باباش یه صبحونه مشتی بهم دادن (باباش نونای محشری می پزه) و راه افتادم ده ساعت مسیر حوصله سربر تو اتوبان 95 رو روندم تا ده شب رسیدم واشنگتن. تا رسیدم بابک گفت باید بریم از دوستش جی پی اس بگیریم که فرداش بتونیم بریم دنبال خونه بگردیم و گم و گور نشیم. خدا عمر بده دوستش و مخترع جی پی اس رو که کمک کرد در عرض سه روز بعدش حدود چهل تا خونه ببینیم و من هی مخم سوت بکشه از کوچیکی و مزخرفی خونه ها و قیمت های بالاشون و هی تو دلم قربون صدقه خونه دانشگاهم برم که بزرگه و دلبازه و کلی هم ارزونه. آخرش یه سوئیت قوطی کبریت گرفت به قیمت ماهی هزار دلار به علاوه ماهی هفتاد دلار برای پارکینگ! آخه اینم شد زندگی؟ حالا این مدت وسائل هم همه اش پشت ماشین بود چون جائی نداشتیم بذاریمشون. آخرش بردیمشون خونه یکی از دوستاش اون سر شهر گذاشتیم، بعد در یک عمل بی شرمانه درست یک ربع قبل از اینکه یکی از دوستای بابک داشت می رفت سفر اروپا و ما رفته بودیم ببینیمش من بهش خبر دادم که می خوایم خونه اش خراب شیم. واقعا فکر نمی کردم یه روزی احتیاج اینقدر پررو ام کنه! چون همون روز باید از اتاقی که بابک قبلا داشت بیرون می اومدیم و جایی نداشتیم بریم. دوستش هم که خیلی ماهه طفلی گفت باشه حتما بمونین خونه من. بعدا فکر کردم چه کار زشتی بود که اینقدر دیر بهش خبر دادیم (هرچند که خودم پنج دقیقه قبلش به فکرم رسید که اونجا بمونیم). آدم از قبل بدونه یکی می یاد خونه اش می مونه یه کارایی می کنه دیگه. شاید یه سری وسائلش رو جمع کنه، چه می دونم. به هر حال نمی دونم چجوری از خجالت این کار دربیایم و ازش تشکر کنیم که اینقدر بهمون اعتماد کرد.
بعدش هم که برای کنفرانس باید می رفتیم اورلندو، بلیط هم چون ارزون بود به تمپا گرفته بودیم که یک ساعت و نیم راهه تا اورلندو. بابک گواهینامه اش اعتبارش تموم شده و باید خونه می گرفت که آدرس دار شه گواهینامه جدید بگیره. من هم به لطف خارجی بودن گواهینامه ام سالی یه بار تو فلوریدا باید تمدید شه و تازه تمدیدش کرده بودم و ایالت عزیز فلوریدا هم به خارجی ها همون موقع گواهینامه جدید نمی ده و برای یه ماه یه کاغذ مجوز رانندگی می ده و یه ماه بعد گواهینامه رو پست می کنه. تو فرودگاه تمپا ماشینی که رزرو کرده بودیم رو بهمون ندادن و گفتن باید اصل گواهینامه داشته باشی و ومجوز و پاسپورت کافی نیست. حالا ما باید از تمپا می رفتیم شهر خود من (دو ساعت راه) شب می موندیم و بقیه وسائل بابک رو بر می داشتیم و من یه سری کارهام رو می کردم و فرداش می رفتیم اورلندو (دوباره دو ساعت راه) باباش رو برمی داشتیم می رفتیم هتل چند روز می موندیم و باز من از تمپا برمی گشتم. بدون ماشین یعنی اینکه باید حداقل پونصد شیشصد دلار پول تاکسی و هتل می دادیم. آخرش با یک فیلمی از یه جای دیگه که با دانشگاه فلوریدا قرارداد داره ماشین گرفتیم بعد از سه ساعت علافی. فرداش رسیدیم فرودگاه اورلاندو بابای بابک رو برداشتیم رفتیم هتل دوباره برگشتیم فرودگاه که نصف شب یه خانوم دیگه ای که از دوستاشون بود و برای کنفرانس می اومد رو برداریم. ولی خب بسیار از این خانوم دکتر نعیمه که نماینده سازمان بهداشت جهانی تو عراقه خوشم اومد و زنی به این کار درستی تو زندگی ام کم دیدم و به علافی سه ساعته اش می ارزید.
روزهای بعدش بیخوابی های پشت سر هم بود. دلگیری ها و دلتنگی های من. حس نامرئی بودن. فحش دادن به خودم بابت خیلی چیزا. و البته بنده اولین کت شلوار عمرم رو هم خریدم به علاوه چهار جفت! کفش رسمی به خاطر کار تو شهر آدم حسابی ها که هیچ شباهتی به شهر دانشگاه من که شهر دمپائی لا انگشتی و شلوار کوتاهه نداره. هیچ هم خوشم نمی آد از این ریخت رسمی که اصلا شبیه من نیست و تازه راه رفتن با این کفش ها هم که مثلا راحت ترین کفش های ممکنه بود هیچ راحت نیست و تو کنفرانس یکیشون بدجوری پای من رو که به دمپایی و کتونی عادت کرده زد.
جنازه متحرک رسیدم واشنگتن. به اندازه نصف وزنم بار داشتم و دو تا خط مترو باید عوض می کردم. باز جنازه متحرک رسید خونه. دو روز گذشته هم هی باید خرید می کردیم برای خونه جدید که باز هم کلی مونده چون بابک قبلا تو یه اتاق تو خونه همکارش بود و اصلا وسائلی نداره و باید همه چی خرید.
ده روز دیگه اینترنشیپم شروع می شه برای یه موسسه زنان که خیلی کارهاشون برام جالبه (بیشتر کارهاشون با زنای کشورای عربه). هرچند که می دونم آخرش نا امیدی خواهد بود چون هیچکدوم از کارهایی که تو کشورای دیگه می شه رو تو ایران نمی شه کرد چون اساسا پول وجود نداره برای کار. دولت که به ماها پول نمی ده و اگه به فرض محال هم بده تا آخر عمر داغ ننگ روی پیشونی هامون زده می شه. سازمان ملل هم اینطور که من فهمیدم تا حالا فقط به سازمان های دولتی و هر کسی که به نوعی با دولت ارتباط داشته باشه تو ایران پول درست حسابی می ده. سازمان های دیگه خارجی هم اگه پول بدن که آدم می شه دزد و برانداز و جاسوس و نوکر امپریالیسم. خلاصه که کشک دیگه. مگر اینکه یه روزی یه یجوج مجوجی ظاهر بشه واست پول برینه که بشه کار کرد. البته که خیلی کارها هم تو ایران می شه بدون پول و داوطلبی. ولی نوع پروژه ای که من دنبالشم، یعنی آموزش اینترنت و استفاده آموزشی از اینترنت و خبرنویسی آن لاین به زن ها و ایجاد شبکه خبری-آموزشی از طریق اینترنت برای زنای شهرستانی که احتیاج به کلی کارگاه های آموزشی و مدرس و هاست و دومین و برنامه نویسی و طراحی و کلی ابزار کار از قبیل کامپیوتر و اینترنت و حتی کافی نت رایگان داره به علاوه کلی مسافرت داخل ایران، بدون پول امکان پذیر نیست. بماند که خیلی از این کارها به یمن پول خارجی و ساعت ها تلاش شبانه روزی انجام شده بود و به لطف دوستان از دشمن بدتر همه اش باد هوا شد. مسلمه که بعد از بساط هایی که شده بنده به قبر جد نه چندان بزرگوارم بخندم همچین کاری رو از آپارتمانم در امنیت در اون سر دنیا انجام بدم که جون و آبروی یه عده آدم تو شهرستان های ایران رو به خطر بندازم. خلاصه همه زحمت ها بر باد رفت و بچه ام رو که یک سال براش زحمت کشیده بودم و تازه داشت راه می افتاد کشتم و رفت پی کارش. هنوزم جاش درد می کنه وقتی بهش فکر می کنم. اصلا کلا هم نا امید شدم و نمی دونم دیگه چه غلطی می خوام تو زندگی ام بکنم. برنامه کلی زندگی ام و اصلا رشته های تحصیلی ای که انتخاب کرده بودم همه اش به خاطر این پروژه بود و کلی براش هم کار کرده بودم و هم تحقیق. حتی تزم هم در همین رابطه بود و دلیل اینکه عین این بدبختا فلش و اچ تی ام ال و سی اس اس هم یاد گرفتم واسه همین بود. حالا شدم که یه آدمی که به هیچ دردی نمی خورم. عین الاغا همه تحقیقام راجع به ایران بود. وقتی نتونم تو ایران کار کنم به چه دردی می خوره راجع به ایران تحقیق کنم و نظریه های تخماتیک صادر کنم از اون سر دنیا؟ به گمونم راهی برام نمونده جز اینکه آبکی کار کنم مثل خیلی های دیگه. مگر اینکه دوباره از صفر شروع کنم که به نظرم خیلی دیره.
خلاصه که خسته ام. خیلی خسته. هنوز اینترنت درست حسابی ندارم. هنوز جای ثابتی ندارم که شروع کنم بر اساس اون شهر رو یاد بگیرم. اصلا انرژی این رو ندارم که کتابایی که با خودم آوردم رو بخونم، انگار نه انگار که باید تزم رو هر چه زودتر شروع کنم به نوشتن. از این کولی بودن هم خسته شدم. وسائلمون تو سه تا خونه الان پخش و پلاست. هر روز هی سردرد می گیرم. دوباره عین گاو دارم سیگار می کشم و همه زحمت های کم کردنش بر باد رفت. دلم تنگ شده برای دوست و همخونه مهربونم که فکر کنم دلگیرش کردم، برای خونه خودم و شهر آروم خودم که همیشه غرش رو می زنم و می گم عین ده می مونه و حالا لوا برام لینک یه مقاله ای رو فرستاده که همین ده تو رده بندی شهرهای آمریکا شماره یک شده! دلم تنگ شده برای مامانم که شنیدم با واکر راه می ره دیگه. دلم تنگ شده برای بابام که صداش خیلی نگران و خسته است و دو ماهه که همه اش باهاش تند تند حرف می زنم چون همه اش وسط یک عالمه کارم. دلم تنگ شده برای روشی که یه ماهه اصلا صداش رو نشنیدم و یک عالمه حرف دارم براش. دلم تنگ شده برای اون شیده ای که پونزده سال می شناختم نه اون شیده ای که یهویی جن رفت تو کونش و یه رفتاری کرد که اصلا نمی تونم هیچ جوری تحلیلش کنم. دلم تنگ شده برای شادی که از وقتی آزاد شده فقط یه بار باهاش حرف زدم و حتی نمی رسم ایمیل هاش رو جواب بدم. دلم تنگ شده برای گلریز که مدتهاست باهاش درست حسابی حرف نزدم. دلم برای آسیه و شعراش تنگ شده. برای گپ زدن و خندیدن با نازلی و تحلیل های تخمی و غیر تخمی نصفه شبی، برای درد دل با کتی، برای چت کردن و بحث و درددل با آرش که یک ماهه باهاش حرف نزدم، برای روزنامه خوندن و وبلاگ خوندن. دلم برای خودم هم تنگ شده…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

32 پاسخ به روزهای دیوانه دیوانه دیوانه

  1. بي تا می‌گوید:

    صنم جون میدونی همه اینها که نوشتی برای من که تو یه دایره بسته دانشگاه و خونه گیر کردم عین رویا میمونه. منظورم آزادی حرکت هست.
    دلم سوخت وقتی از پروژه و فکرهات نوشتی. هیچی بدتر از این نیست که آدم ناامید بشه اما دوباره از جای بهتر شروع میکنی. من مطمینم. یعنی شاید خورشید خانوم ابری بشه اما بالاخره فردا صبحش طلوع میکنه.
    دل من یکی هم برای نوشته های این تیپی ت تنگ شده بود. باور کن.

    خورشید: مرسی بی تا جونم، چه کیفی داد کامنتت. فکر کنم بیشتر از هر چیزی خسته ام.

  2. مریم می‌گوید:

    وای چه طاقتی داری! ولی کار خوبی میکنی مینویسی. آدم دلش باز میشه وقتی مینویسه.

  3. roozmare negar می‌گوید:

    man ta vasate matn khundam va saram gij raft az inhame kaaaaaaaaar

  4. علیرضا می‌گوید:

    واقعا خسته نباشی

  5. هاله می‌گوید:

    خدا قوت خواهر.
    همین امروز صبح به روری گفتم دل‌ام برای خودم تنگ شده. به قول مادر حتی آرزوی یه ر..دن بافراغت به دل‌ام مونده.
    اینام می‌گذره صنم جون‌ام و ازشون فقط خاطره‌ای بیش نمی‌مونه.
    چند وقت پیشا اون عکس‌ تو و بابک که دارید از رو آتیش می‌پرید با روری (واسه بار دوم) نگاه کردیم و کلی از ته دل خندیدیم. انگاری فوتو شاپ شده (می‌دونم نشده). خیلی بانمکه.
    مراقب خودتون باشید. از واشنگتن هم نگو که ابدا” ازش خوش‌ام نمیومد. یادم فیلم من این بلک آدم می‌افتاد بس‌که همه آفیشیال بود ریخت‌شون.

  6. رها می‌گوید:

    صنم جان
    همین که این همه کار انجام می دی و انسان فعالی هستی باید دلگرم ات کنه عزیزم. خیلی ها یک دهم کارهایی رو که نوشتی نمی تونن انجام بدن.
    راجع به اون پروژه هم ناراحت نباش، به هر حال زحمت ات رو کشیدی، کمی که از خستگی برون بیای باز هم ایده های جدید به ذهن ات میاد، این خاصیت آدمیزاده دیگه 🙂

  7. Mohammad می‌گوید:

    صنم جان،
    خوش​حالم که دوباره می​نويسی. مثل اين که روزهای سختي داشتی. منو ياد اين ديالوگ فيلم ليتل ميس سانشاين انداخت:
    Dwayne: I wish I could just sleep until I was eighteen and skip all this crap-high school and everything-just skip it.
    Frank: You know Marcel Proust?
    Dwayne: He’s the guy you teach.
    Frank: Yeah. French writer. Total loser. Never had a real job. Unrequited love affairs. Gay. Spent 20 years writing a book almost no one reads. But he’s also probably the greatest writer since Shakespeare. Anyway, he uh… he gets down to the end of his life, and he looks back and decides that all those years he suffered, Those were the best years of his life, ’cause they made him who he was. All those years he was happy? You know, total waste. Didn’t learn a thing. So, if you sleep until you’re 18… Ah, think of the suffering you’re gonna miss. I mean high school? High school-those are your prime suffering years! You don’t get better suffering than that.
    اينم ويديوش:
    http://youtube.com/watch?v=BlzwXUYp474
    خوش باشی.

  8. ..... می‌گوید:

    من نمی فهمم اگه بابک کار می کنه پس درآمد مناسبی داره و حد اقل خونه زندگیتون باید سر جاش باشه نه؟ ظاهرا درصد زیادی از مکلات از آلاخون بالاخون بودنتون هست یا من اشتباه می کنم؟ زندگی رو زیاد سخت نگیرید و پولها را جای جمع کردن خرج کنید کمی عزیز جون:)

  9. کمانگیر می‌گوید:

    خورشید جان الان زنده ای؟

  10. farnoosh می‌گوید:

    hala shodi khorshidkhanoom

  11. کتی می‌گوید:

    موفق باشی 🙂 امیدوارم که همه چیز درست و حسابی پیش بره. خسته نباشی 🙂

  12. Khodadad می‌گوید:

    خسته نباشی عزیزم، امیدوارم که حالا ديگه آروم گرفته باشی. اما قر زیاد نزن. من در عرض سه هفته گذشته، 3 تا سخنرانی کردم، 2 تا مقاله تموم کردم، برای سه تا فاندینگ اقدام کردم، تمام آپارتمانم رو گذاشتم توی انبار، آپارتمانم رو اجاره دادم، 120 تا ورقه تصحیح کردم، اومدم اتریش، يک سخنرانی ديگه کردم، حالا هم دارم میرم آلمان. راستش دفعه آخری که راحت خوابیدم رو به سختی یادم میاد!

  13. مریمی می‌گوید:

    من همیشه با خوندن نوشته هات انرزی میگیرم و نا خود اگاه فعال میشم.حتی اگر غرولند باشه.باعث افتخاری هر جا که باشی و هر گونه.

  14. لیلا می‌گوید:

    با همه خستگی که در این نوشته موج می زنه اما منو بشدت به یاد اون پست هاییت انداخت که در ایران می نوشتی .

  15. shirin می‌گوید:

    salam Sanam jan gol
    taze vasate in hame karat be emaile manam javab dadi va behem komak kardi ke presentationamo kamel konam.
    nemidoonam yadete ya na behet email zadam ke gender issue to Iran ro behem begi va to kheli kamel javabamo dadi .va ye donya azat mamnoonam chon presentationam bedoone oon safheye akharesh aslan kamel nemishod va ba oon bood ke ye chizie khoobi az ab daroomad.
    motmaenam ke ba in ghalbi ke dari hamishe movafagh khahi bood
    hezarta boosssssssssss

  16. سایه می‌گوید:

    I can’t type Farsi here.
    By the way, why do you look so disappointed?
    You did a great job all these years, believe me. you’ ll find your way.I am sure
    . I’ll call you
    Hug!

  17. leila می‌گوید:

    salam khorshid joonam,khasteh nabashi,man baltimor hastam age fekr mikoni mitoonam komaki bokonam begoo….khorshid joonam barat roozhaye aftabi arezoo mikonam.khoda ghovvat pahlevoon.leila

  18. آلوچه خانوم می‌گوید:

    خسته نباشی و دلتنگ ! دوستم یهو چی ات شد ؟ درست می شه اگه درست هم نشد بالاخره یه طوری می شه هر طوری هم که بشه حتما بدترش هم ممکنه پس همینقدر که بدتر نیست خیلی هم خوبه ! نظرت چیه ؟
    مواظب خودت باش خیلی زیاد.

  19. سورئالیست می‌گوید:

    بعد از مدت ها یک پست به سبک پست‌های زمان جوونیت نوشتی ها !

  20. azadeh می‌گوید:

    Sanam joon salam, bebin I know it doesn’t feel like it now, but this shall pass, too, babam jan. The type of craziness that we go through here as college students is kind of a blessing, I think. Not that I’m minimizing anything, but at least we have the opportunity to do so much, namidoonam manzooram ro mifahmi ya na, nemikham eshtebah az dahanam dar beeyad , manzooram in nist ke chon ma kharej hastim haghe ghor zadan ro nadarim. All I’m saying is this is just part of the process. As for your project, you can’t lose hope. I know you worked hard for it and I don’t know the story behind it, but it hurts when you feel like it was all for nothing, vali agar ma meekhaym kari az pish bebarim dar iran, bayad peeye in chiza ro ham be tanemoon bemalim. man ke hanooz hich gohi nakhordam, hamoon tor ke khodet midooni felan ze gahvare ta goor mashghoole daneshjooyee hastam, vali hameye in dars khoondana o bad bakhti ha ye roozi be dardet mikhore. felan enjoy life and your internship in DC and learn as much as you can and relax a bit. khoshalam ke belakhare aftabi shodi. (in inghadr toolani shod behtar bood behet email mizadam :)).

  21. نازخاتون می‌گوید:

    صنم جونم سلام. شکل ماهت رو روی اون فلش دیدم و کلی خوشحال شدم. عاشق این نوشته​هات هستم. بلند بلند برای بیژن خوندم و وقتی این قسمت رسیدم: “بعد در یک عمل بی شرمانه درست یک ربع قبل از اینکه یکی از دوستای بابک داشت می رفت سفر اروپا و ما رفته بودیم ببینیمش من بهش خبر دادم که می خوایم خونه اش خراب شیم. ” بیژن می خندید و به شوخی می گفت بهش بگو شانس آوردیم که این طرفا نیست:)) لازم نیست بگم که ما هردو خیلی دوستت داریم و بیژن آدم شوخیه. دوست داريم اين طرفا هم بيای. دلم می​خواد سرت که خلوت شد با هم کمکی تلفنی گپ بنيم. دوستت دارم و می​دونم روزهای خوشی در انتظارت خواهد بود…

  22. زهرا می‌گوید:

    خدا بهت صبر بده دختر:-)
    جدا خسته نباشی:-)

  23. Laya می‌گوید:

    sanam junam,
    khaste nabashi! Deltangiyo khategito khub mifahmam.Vasate hameye in delmashghulihaa modaam be khodet yaad avari kon :”In niz bogzarad!” Biya fekr kon shayad mozu’e tarho tahghighet bayad injuri be bombast mikhord ke jahate digeyi o entekhaab koni.Shayad zendegit bayad samto suye digeyi bere…. bejaye fekrhaaye manfiye azaar dahande,biyaa az nure khorshid khanume delet energy begiro az beyne hameye in sakhtiyaa chizaye khub khubesho bekesh birun o bebin 🙂
    ….az dur mibusamet o omidvaram zude zud delet o zehnet aftaabi beshe…
    (La’ya (your old friend

  24. بهروز می‌گوید:

    سلام
    خیلی وقته بهت لینک دادم
    سری هم بما بزن

  25. fatan می‌گوید:

    I am Proud of u

  26. golriz می‌گوید:

    Come see me. I am in DC now. Delam kheili tang shodeh.
    GF

  27. Azadeh می‌گوید:

    لينكتونو توي وبلاگ لولو ديده بودم و بالاخره به مدد يك فيلتر شكن نازنين موفق شدم كه نوشته هاتونو بخونم! من به يك چنين روزهاي پر ماجرا و متنوعي جدا قبطه مي خورم!

  28. gistela می‌گوید:

    کره خر ..اینا بده؟ نمی فهمی چقدر پر داری زندگی می کنی؟ یادت رفته روزهای اینجا …چه فرق می کنه ؟ الان من دانشجوی دکتری تو تهران …با این روزهای خالی و احمقانه …دیوانه تو داری یک زندگی حقیقی را تجربه می کنی …لذت ببر ..الاغ

  29. jsam می‌گوید:

    portfolio’t khoshgel bood doos dashtam 🙂
    ye roozayiam too zendegi e adam miaad ke adam jangidan e har rooz o vase zendegi miss mikone. hala shayad 1 maah dige, shayad 10 saal dige. ki chemdooneh 🙂

  30. مونا می‌گوید:

    آخييييييششش !!راحت شديا!!!بالاخره بعد از مدتها همه حرفاتو كه هي مي خورديشون ريختي بيرون
    اون قضيه هدف رو هم تو نزديك ترين جاي آرشيو ذهنت نگه دار..هنوز كلي راه داري…مزه اشم تو اينه كه با هزار خم و چمش بالا پايين شي تا حسابي جا بيفته آشي كه داري مي پزي…
    كوتا نيا دختر!

  31. farhad m می‌گوید:

    khodaya doost daram daram be balaye bolandtarin qolleie donia beramo faryad bezanam ke khastam khasteie khaste … man ba to ham aqidam to khastegio deltangy :);) rasty delet bara farhad tang shode 😀

  32. نسيما می‌گوید:

    سلام چرابروز نمي شويد نگرانتون شدم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *