دهه شصت و بایکوت خبری و شکاف نسل ها و دهه هشتاد (یا به عبارتی نمی دونم چه تیتری برای این مطلب بذارم)

دهه شصت و بایکوت خبری و شکاف نسل ها و دهه هشتاد (یا به عبارتی نمی دونم چه تیتری برای این مطلب بذارم)
زینب چند سالشه؟ زینب جرمش چیه که باید بندهای مختلف زندان اوین رو تجربه کنه؟ قلبش ناراحت بود نه؟ قرص هاش همراهش بوده حتما ایندفعه. توصیه های ایمنی رو حتما رعایت کرده ایندفعه. حتما می یاد و باز مقاله می نویسه و خاطراتش از بند نسوان زندان اوین رو می گه…
**
مدت هاست که دارم درباره دهه شصت می خونم، خاطرات زندانی ها، قصه اعدام ها، فیلم هایی که هست، سایت های رنگ و وارنگی که تا چند وقت پیش به خاطر طراحی های بدشون فوری می بستم و حالا سعی می کنم به noise طراحی ها توجه نکنم و متن ها رو بخونم. تابوت ها، قبرهای بی نشان، خاوران، و و و.. تا قبل از دسترسی به اینترنت که چیزی نمی دونستم از دهه شصت. یک بایکوت خبری عمدی در خانواده. ترس؟ فرار از یادآوری روزهای بد؟ شاید مامانم از اعدام خواهر دوستش می گفت، شاید درباره دخترعموم چیزی می شنیدم، اما نمی فهمیدم. تاریخ به روایت آموزش و پرورش و حکومت هم که داستان خودش رو داشت. تا قبل از خوندن مخصوصا خاطرات، عصبانی می شدم از خیلی از اعضای گروه های مختلف اپوزوسیون که هیچ تغییر مثبتی در ایران رو نمی تونن تحمل کنن، چون در چارچوب جمهوری اسلامی اتفاق افتاده. در دوره خاتمی که کمی تونستیم نفس بکشیم درک نمی کردم که چرا به خاتمی اینقدر فحش می دن و مسخره اش می کنن و چرا درک نمی کنن که برای ما کمی مجال نفس کشیدن تو اون خفقان چقدر ارزشمنده. حالا که این ها رو می خونم، حالا دچار یه حس دوگانه شدم. وقتی می خونم از انسان هایی که زنده در تابوت خوابیده شدن، وقتی از شونزده ساله ها و هیفده ساله هایی می خونم که اعدام شدن، وقتی از بیماری های عصبی ای که گریبان خیلی از اونهایی که در دهه شصت جون سالم به در بردن و پناهنده شدن رو می خونم، وقتی داستان ها و رمان هایی رو می خونم که توشون رد پای ترس و وحشت از دهه شصت وجود داره، وقتی خانواده های بعضی از قربانیان یا زندانیان اون دهه حتی به منی که گوزی هم نیستم با وحشت می گن این کارا چیه می کنی و می نویسی و زندگیت رو بکن که بعدا می فهمی ارزشش رو نداره، وقتی فیلم ها رو تو یوتیوب می بینم، خلاصه وقتی هر چیزی که یادآور جنایت های دهه شصت هست رو می خونم یا می بینم بیشتر از پیش احساس نا امیدی بهم دست می ده. بیشتر متوجه این شکافی می شم که بین دو نسل از ایرانی ها افتاده که هیچ جوری انگار نمی شه پرش کرد و فراموشی یا نادونی در باره تاریخ و تاریخچه زندگی تک تک آدم ها این شکاف رو عمیق و عمیق تر می کنه.
یه تعداد زیادی آدم که به هر حال اونقدر جربزه داشتن که جون و زندگی اشون رو سر مبارزه با قدرت و سلطنت بذارن و خیلی هاشون از باهوش ترین و بهترین دانشجوها یا متخصص های ایران بودن یا جونشون رو از دست دادن یا مجبور به ترک ایران شدن سر این قضایا (همونطور که خیلی از آدم های اینطوری تو جنگ با ایران و عراق کشته شدن و شاید این مطلب من به نوعی در مورد آدم هایی که درگیر جنگ بودن هم صدق کنه). ایران امروز این آدم ها رو کم داره. بخشی از “قحط الرجال” و “قحط النسوان” ایران الان به خاطر اینه که جای این آدم ها خالیه. درسته که این آدم ها خارج از ایران هم خیلی هاشون فعال موندن و دلشون برای ایران تپیده، اما دوری از حجم عظیم تغییری که این چند سال افتاده عملا باعث شده خیلی هاشون اون کارایی ای رو نداشته باشن که ممکن بود اول انقلاب داشته باشن اگه بهشون اجازه رشد داده می شد. اما یه چیز مهم تر اون خشمی هست که تو وجود خیلی هاشون هست. خشم از عدم اجرای عدالت. خشم از اون کار ناتمام یا به قول فرنگی ها unfinished business.
وقتی که فعالان زنان رو گرفته بودن من هم مثل خیلی های دیگه عین سیر و سرکه می جوشیدم و دو هفته تقریبا شبی سه چهار ساعت همه اش خوابیدم و مدام گریه می کردم و کار خبری سنگین و ترجمه و غیره. همه اش هم فقط برای زندان هایی که طولانی ترینش دو هفته بود. وقتی حرف های بابای زینب رو خوندم همینطور اشک از چشمام سرازیر بود و تمام وجودم رو خشم گرفته بود از اینکه چرا این فلان فلان شده ها باید کسی مثل زینب رو اینقدر اذیت کنن با این شرایط غیر انسانی که دواهاش رو هم بهش نمی دن حتی. بعد یهو فکر کردم که وقتی ما اینقدر تحت تاثیر قرار می گیریم از این زندان های کوتاه مدت، وقتی که آدم عملا با گوشت و خونش حس می کنه که حتی یک روز زندان هم به خاطر عقیده ات غیرانسانیه، اونوقت اون هایی که قربانی دهه شصت هستن چی کشیدن؟ وقتی ما پر از حس نفرتیم نسبت به کسی مثل مرتضوی یا قاتلای زهرا کاظمی مثلا، پس کسی که همسرش و مثلا خواهر برادر جوونش تو زندان بدون محاکمه سربه نیست شدن دهه شصت یا خودش شکنجه شده و سه چهار سال زندان بوده همراه با کابوس اعدام چه حسی داره نسبت به هر کسی که اون موقع تو ساختار قدرت ایران بوده؟
حالا دیگه عجیب نیست برام که بعضی از قربانی های دهه شصت عصبانی می شن از حجم سر و صدایی که هست درباره فعالان زن و حتی گاهی مسخره می کنن که سه روز و دو هفته زندان چقدر داره جدی گرفته می شه و شاید احساس طلبکاری می کنن از ماهایی که این بگیر و ببندهای کوتاه مدت رو اینقدر جدی می گیرم و به مثلا دهه شصت، یا زندانی های سیاسی دیگه چندان توجه نمی کنیم.
فقط حالا بعد از خوندن و دیدن و شنیدن درباره اون دهه و جنایت های مشابه، حداقل می تونم درک کنم این حس ها از کجا می یاد. نه اینکه قبول کنم، که همونطوری که گفتم حتی یک روز زندانی کشیدن به ناحق غیر انسانی هست و باید بهش اعتراض کرد و هیچ هم مسخره نیست، اما فقط حالا می تونم درک کنم که ریشه این نفرت ها و تمسخرها و عصبانیت ها تو چیه. و خب اون شکاف بین نسل ها، بین فعالان داخل ایران و بعضی از اعضای اپوزسیون خارج از ایران به خاطر این تاریخچه هینطور عمیق و عمیق تر می شه. دیگه تعجبی نداره برام که چرا خیلی از فعالان سیاسی خارج از ایران انتخابات رو تحریم کردن و اونقدر از دست ماهایی که طرفدار شرکت در انتخاباتیم عصبانی بودن (هر چند که هنوز اعتقاد دارم تحریم انتخابات کار خیلی اشتباهی بود.) دیگه برام تعجبی نداره اگه خیلی از این افراد حرف از اصلاحات درون سیستم ایران رو اینقدر بد می دونن و استدلال می کنن که تو “رژیم جانی ها” اصلاحات غیر ممکنه.
البته احتمالا این حس هایی که دارم و این چیزایی که به خیال خودم “درک” می کنم به درد عمه ام می خوره فقط. ولی نمی دونم آیا کس دیگه ای هم با من هم عقیده هست که محاکمه نشدن عوامل جنایت های دهه شصت و سرپوش گذاشتنشون توسط دولت ایران عامل بخشی از شکافی هست که تو جامعه ما افتاده بین کسایی که به “اصلاحات” اعتفاد دارن و کسایی که به “براندازی” اعتقاد دارن؟ آیا راهی وجود داره برای آگاه کردن آدم ها و مخصوصا نسل من و بعد از من درباره تاریخ معاصر ایران (مشخصا انقلاب و سال های اول انقلاب)، آدم هایی که لزوما جزو هشت میلیون ایرانی ای نیستن که به اینترنت دسترسی دارن؟ آیای راهی هست برای پر کردن این شکاف بین نسل ها، بین اون هایی که رفتن و اون هایی که موندن، اون هایی که می دونن و اون هایی که نمی دونن اوایل انقلاب واقعا چه اتفاقایی افتاده؟
***
می خواستم از زینب بنویسم و از هاله اسفندیاری و معلم های زندانی و بقیه زندانی های این چند وقته. اصلا نمی دونم چرا یهو این چیزا رو نوشتم و اینهمه نوشتم. ساعت هفت صبح شده و دیگه اصلا حالش رو ندارم یه بار هم بخونم این رو و چیزی اش رو تغییر بدم و اگه منتشر هم نکنم مثل همه چیزایی که این چند وقته نوشتم و منتشر نکردم پاک می کنم. پس این رو می زنم بره و اگه ایرادی چیزی دیدین تو کامنت ها بنویسین. شدیدا دوست دارم نظر شما رو هم بدونم، و بد نیست اگه هم بگین مثلا واقعیت های تاریخی ای که نظر شما رو شکل داده چیه. مثلا آیا از قربانیان دهه شصت هستین، یا جنگ، یا شما هم تو بایکوت خبری بودین یا خارج از ایران بودین ده بیست سال گذشته رو و غیره.
* شاید مرتبط:
كميسيون حقيقت، نياز ناگزير جامعه ما – منیره برادران

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

65 پاسخ به دهه شصت و بایکوت خبری و شکاف نسل ها و دهه هشتاد (یا به عبارتی نمی دونم چه تیتری برای این مطلب بذارم)

  1. who cares! می‌گوید:

    khorshid jan! shekafe naslha? mage az oon bakhshe nasle gozashte ke donbale taghirate omde boodan cheghadreshoon zendan?fekr nakonam betooni bast bedi ekhtelafe bein reformists o revolutionists too Iraniha ro be kasai ke bakhshi az dahe-e 60 boodan o oonayi ke naboodan. man kheili ha ro mishnasam ke kamelan dar jaryane hame-e oon ettefagha hastan vali khob hamchenan reformistan. bishtar bastegi dare be ideology-e taraf, hala che az in nasl che az nasle ghabl.
    dige inke, maloome 1 rooz/saat/daghighe zendan boodan ham baraye aghide haghe hichkas nist, vali khob oonai ke bishtar revolutionist hastan jooneshoon ro paye ideologishoon mizaran gahi, khob be nzareshoon shoma overreact mikoni baraye chand sal zendan raftan. be nazare man in ekhtelaf payash too tafavote didgahe.
    vali khob age zakhme zabooni mishnavi, hatman az dele sookhte doostaniye ke az dast dadan nazdikaneshoon ro mamlekateshoon ro o ahdafeshoon ro. manam alan daram kolli talash mikonam ke vasate neveshteham matalaki chizi nagam dar morede reformist ha :))ba vojoodi ke ma az ye naslim

  2. jay می‌گوید:

    خورشید خانوم
    بدون تغارف بگم این یکی از بهترین پست هائی بود که تا حالا نوشتی من اهل چاپلوسی نیستم و حتی بیش از اندازه رک هستم اطرافیانم و وبلاگم به خوبی این رو نشون میده … همین که پس از چند سال دوری از ایران و زندگی در محیط آزاد تر میتونی از خودت سوال کنی و بیان کنی اولین قدم هست … به نطر من که در 13 و 14 سالگی طعم شلاق های اسلامی رو در اوین چشیدم بهترین بحث رو شروع کردی . ملتی که حتی از تاریخ معاصر 25 سال پیشش خبر نداره چطور میتونه آینده رو بسازه ؟ عده بسیار زیادی از بازجو ها و عوامل کشت و کشتار و قتل های دهه 60 الان با قیافه متمدن در ایران دارن حکومت میکنند و شعار ” ببخش و فراموش کن ” هم که از طرف اثلاح طلبان همیشه بوده … چی رو باید بخشید و اصلا چرا باید بخشید ؟ اعدام بیش از 150 هزار نفر از بهترین فززندان ایران رو چرا باید بخشید ؟ 1 میلیون کشته در جنگ بی حاصل و فرسایشی رو چرا باید فراموش گرد ؟ تا نتونیم کاملا تاریخ معاصر رو درک بکنیم بازم ” ملتی عکس رهبر رو در ماه ” خواهد دید … بسیار متاسفم برای اونهائی که در خارج از ایران زندگی میکنند و مغزهای ” دگم و آک بندشون ” اجازه نمیده حتی حرف های دیگران رو بشنوند ! عده زیادی از نسلی که در خفقان و پلیس استیت بعد از انقلاب بزرگ شده متاسفانه سانسور زیاد ی کار خودش رو کرده و فکر مکینند که چون اونها اون زمان نبودند پس ولش کن ! لبحند خاتمی رو بچسب ! باورت میشه که با جند نفری تو ی یک وبلاگ داریم بحث میکنیم و اونها از اینکه احمدی نژاد اومده نارختن و به خاتمی قانع بودن ! خاتمی مثلا مدرن در مدت 8 سال حتی 1 بار به کشتار وحشیانه زندانیان در تابستون 67 اشاره ای هم نکرد ! خوشبختانه امار کارنامه 8 ساله دولت بی لیاقت خاتمی هست و سید خندان با خام کردن عده ای 8 سال بر خکومت ملا ها افزود !
    موفق باشی

  3. rahaa می‌گوید:

    Vay khorshid khAnUm in kheili poste tOpi bOd. koLi be fekram endAkht. man ham modathAst in khalae bikhabari az tArikhe moAser o hes mikonam.

  4. يك دوست می‌گوید:

    من از بازمانده‌ي همون خانواده‌ها هستم اما نه از اونايي كه نفرت دارن. خيلي ازين مطلب خوشم اومد بخاطر اين كه درسته كه ما با كسايي كه سياه و سفيد مي بينن موافق نيستيم اما دركشون كنيم. در تمام قضاياي اين چند سال اخير از دستگيري شمس و نبوي و بهنود و … تا زينب من همش فكر مي كردم چقدر اين اطلاع رساني و داشتن اينترنت خوبه و چقدر بد بود در دهه 60 كه حتي به صميمي ترين دوستاي مدرسه ات هم بايد مي گفتي بابام رفته خارج!!! و اونايي كه مي دونستن هم مي گفتن حتما 1 كاري كرده و گرنه مثلا چرا نمي آن باباي منو بگيرن!!!! بگذريم. اين عصر اطلاعات خيلي شيرينه حتي اگه خيليا هنوز تو دهه 60 مونده باشن!

  5. manouchehr می‌گوید:

    خورشید عزیز، ای کاش همه مثل تو منصف بودن ودر برخورد با حقایق چشما شونو نمی بستن …
    البته تقدیر از تو دلیل این نیست که با همه ی حرفات موافقم

  6. maral می‌گوید:

    خورشید خانوم
    هر روز که میگذره احساس خفقان بیشترو بیشتر حس میکنم یعنی حس می کنیم.وقتی روزهای شیرین جوونیمون سپری می شن و نه تنها از شادی و سرخوشیه جوانی خبری نیست بلکه هر چه بیشتر در خودمون فرو میریم و شاهد نابودی همقطارامون هستیم.وقتی می بینیم که زینبهایی هم که زبان ما می شن و دردها رو میگن اینطور لگد کوب می شن.روزی نیست که به این وضعیت فکر نکنم روزی نیست که با دیگران در این مورد بحث نکنم. دیگرانی که درکشون از این وضعیت نمی فهمم چرا اینقد کمه که البته از عوارض زحمتیست که 30 سال روی مخشون کشیده شده. بعد از این همه بحث فقط تا اندازه ای می تونم اونها رو به فکر وادار کنم که خوب این هم باز جای شکرش باقیه. اما متسفانه دیگه انتهای روشنی رو برای این همه جز زدن متصور نیستم روزگاری حداقل اگر تلاشی بود یا مخالفتی و بحثی حداقل امیدی تهش بود ولی حالا………

  7. Leva می‌گوید:

    صنم جان. این تقارن همفکری خیلی جالب بود برام. من هم شاید بعد از حوادث اسفند و بازخوردها به این فکر افتادم که چرا ما هیچی نمیدونیم در مورد یک دوره خاص از دوران زندگیمون. اون موقع ها من شاید کمتر از ده سال داشتم و فکر نکنم کتابهای ژول ورن و آیزاک آسیموف اجازه میداد به سراغ قفسه های بالاتر برم.
    شاید خیلی سال بعد هم طول کشید که به سراغ کتابهای با ادبیات چپ قبل از انقلاب ( که اغلب نیمه سوخته هم بودند) تو کتابخونه عموم برم.
    حتی اگه هگلی هم نخواهیم فکر کنیم باید از این تاریخ دونست. الان برام خیلی مهمتر هست. ایکاش منابع ات رو معرفی میکردی. مخصوصا برای کسانی که در ایران نیستند خیلی فقر منابع بیشتر هست(‌حداقل در این یک زمینه).
    شاید من تازه دارم در مورد اون اعدامها و تابوتها و شکنجه ها میشنوم و میخونم که هرچند دلخراشند اما لازمه دونستنشون.
    یه چیز دیگه هم که هست سیاست زدگی خیلی از ماهاست که اونقدر در این سالها از سیاست شنیدیم و خوردیم دیگه از هرچی که اسم سیاسی بده فراری شدیم. به قول تو بهترین های این مملکت تو اون سالها رفتند و کسی سراغی ازشون نداره.
    بازهم تاکید میکنم کاش میشد این منابع رو تقسیم کرد. اگه کسی کتابی نوشته معرفی اش کرد یا اون ویدیو ها که گفتی.

  8. نکیسا می‌گوید:

    من دوستی دارم که حداقل ده نفر از اعضای خانواده اش در دهه شصت اعدام شدند و خودش هم در زندان به دنیا اومده. اما با این حال خودش و بازمانده های خانوادش مثل ماها از شرکت در انتخابات حمایت میکردن و بین احمدی نژاد و خاتمی تفاوت قائلند. البته یک نکته که شاید تاثیر گزار بوده اینه که این دوست و خانواده اش در ایران زندگی میکنن و از حال و هوای ایران دور نبودن. همین موضوع در مورد چند بازمانده دیگه قربانیان دهه 60 که در ایران میشناسم صدق میکنه. به هر صورت همونطور که میگی عکس العمل بازمانده هایی که اشاره کردی قابل درکه و دردی رو که کشیدند و میکشند حتی نمیشه تصور کرد.

  9. کوشا می‌گوید:

    سلام، راستش احساس میکنم اینقدر حرف دارم که میترسم شروع به نوشتن کنم. واسه همین سعی میکنم به چند اشاره بسنده کنم. اول صادقانه بگم از خواندن این مطلبتون خوشحال شدم احساس کردم یک کم از اون ناامیدی من هم کاسته شد همینکه حس کنی کسی درکت میکنه و جسارت بیانش رو داره. اگه بی اقراق بگم اتفاقا موضوع یادداشتتون دردناکترین مشغله ذهنی من توی سالهای اخیر هست. دردناک از این بابت که فکر میکنم در برابرش ناتوانم. ناتوان در برابر همین بایکوت خبری و مافیای رسانه ای و بمباران تبلیغاتی، چه از نوع حکومتی اش چه انواع خارجی اش. از موضوع دور نشم.
    نمیتونم وارد حدیث شخصی خودم بشوم چون در آنصورت کمتر از کتاب جواب نداره. کوتاه بگویم 36 ساله ام و از 15 سالگی تا همین یک و نیم سال پیش تمام هستی ام در رودرروئی با این وضعیت بود. اینکه تو این مدت چه ها پیش اومده رو خودتون الان که مقداری از خاطرات اون نسل رو خواندید میتونید کمی حدس بزنید.
    اما شاید اینکه اون شرایط برای این نسل بی خبر مانده ملموس نباشه اینقدر دردناک نباشه که سعی در کتمان کردن و تئوریزه کردن اون دردناک هست. منظورم مثلا نمونه اخیر نبوی در اینجا:http://www.radiozamaneh.org/morenews/2007/05/post_691.html و واکنشهاتی مثل لیلا (دقیقا بر خلاف شما)در اینجاست: http://femirani.com/weblog/?p=205
    آشتی ناپذیری آن نسل کاملا منطقی ست چون بعد از احساس بهار کوتاه آزادی به کمتر از آن راضی نبودند و پای هر بهائی برایش ایستادند افسوس به فجیعترین شکل ممکن سرکوب شدند. حداقل در تاریخ صد سال گذشته مبارزات این مردم هم هرگز طبع ایرانی اینقدر پست نبوده که مثلا یک ذره لحاف سانسور در زمان خاتمی کنار برود دل از کف بدهد و گوهر وجودی انسان یعنی آزادی را فراموش کند و به حداقلهای ظاهری قناعت و سازش کنه. اما متاسفانه گویا حجم بی سابقه کشتار و خون در این نظام توتالیتر بقدری بوده که جز همان نسل که به رودرروئی تمام عیار با آن وفادار مانده نسل های بعدی در واقع با آن خواری ها و تحقیر ها خو کرده و عملا به آن تن داده و مقلوبش شدن، لطفا این جا را بخوانید:http://news.gooya.com/politics/archives/2007/05/059639.php نسل 60 شاید ظاهرا در مقابل سرکوب حکومت شکست خورد اما سربلند و مغرور هست. و بنظرم چه خوب که هستند کسانی که در این روزگار غریب قتل و قلب ایده ها و آمالها و ضعف مفرط حافظه تاریخی نسل حاضر، مرعوب و آلوده به خواست حکومت نیستند و حداقل از آرزوهاشان کوتاه نمی آیند ولو پیروز نشوند.
    منو ببخش اگه طولانی و درهم نوشتم.
    براتون آرزوی بهترینها رو دارم، کوشا

  10. لیلا می‌گوید:

    صنم من تو یه خانواده ای بزرگ شدم که دهه شصتش رو با اعدام و زندان گذروند. دهه شصت بچه بودم ولی هنوز آثار اون دوران روی مادرم و خانوادش میبینم و خودم هم وقتی دایی 23 سالم میافتم که دیگه نیست اینقدر عصبانی میشم که نگو. تو دهه 70 و 80 ولی من به خاتمی رای میدم معلومه هیچکس تو خانوادم رای نمیده. من به اصلاحات فکر میکنم و هر روز با پدری که به خاطر مخالفت با ایران 10 سال رنج دوری خانوادش رو کشیده بحث میکنم که ایران به یه انقلاب دیگه احتیاج نداره به اصلاحات احتیاج داره و هیچکدوممون نمیتونیم اون یکی رو قانع کنیم. میام خارج ازایران به خاطر دفاع از اصلاحات انگ جاسوس میخورم و میگن حتما از دولت ایران پول گرفتی ازشون دفاع میکنی و من حوصله ندارم عکسش رو ثابت کنم. منم وقتی که خبرهای ایران رو میخونم دچار دوگانگی میشم ولی هنوز مثل تو اعتقاد دارم که اصلاحات بهتره و میبایست سال 84 انتخابات تحریم نمیشد که ما همین حداقل شانسمون رو هم از دست بدیم.

  11. بهرنگ می‌گوید:

    فکر می‌کنم که ما نياز به يک «آشتی ملی» داريم.
    منی که بعد از انقلاب به دنيا آمده‌ام، بيش از هر چيزی از جنگ و انقلاب متنفرم. آن‌هايی هم که در دهه شصت فرار کرده‌اند، به هيچ عنوان حاضر نيستند که جمهوری اسلامی را تحمل کنند.
    ما بايد دهه شصت را ببخشيم و فراموش کنيم. چون اگر بخواهيم تا ابد از دهه شصت حرف بزنيم، همين آش خواهد ماند و همين کاسه

  12. میترا می‌گوید:

    من هم مثل تو درک می کنم آدمی را که نفرت داره ، اما درک کردن به معنی حق دادن نیست مسلما ، اینکه یک عده ای عزیزترینهاشون رو از دست دادن یا خودشون بی نهایت ازار دیدن هم فی النفسه ارزش نیست به نظر من ، البته نمی دونم ، شایدم داره صدام از جای گرم در میاد
    اما یک تراژدی بزرگ این وسط هست ، این زندانبانهای دهه شصت خودشون یک دهه قبلش زندانی بودن ، خنده داره یا گریه دار؟

  13. BaHaar می‌گوید:

    دهه ۶۰ با ده سالگی من شروع شد و ۲۰ سالم بود که تمام شد. سال ۶۱ خاله ۲۱ ساله ام رو به جرم تکثير و پخش اعلاميه عليه نظام دستگير کردند ( توی خونه ما ) و به خاطر اين جرم ۵ سال زندان شد . تمام زندان رفتن و پشت در دادگاه بودن ها يادمه چون مادرم نميتونست منو تنها توی خونه بگذاره و اکثرا با خودش ميبرد. فکر نکنم ايرانی وجود داشته باشه که در اون دهه يکی از اعضای خانواده اش دستگير/زندانی/اعدام نشده باشه . يادمه که چطور همه دعا ميکرديم که اعدام نشه خاله ام و هنوز فکر ميکنيم خيلی خوش شانس بوده که سال ۶۱ دستگير و سال ۶۶ آزاد شد . چون چند ماه قبل از دستگيريش و چند ماه بعد از آزاديش همه اعدام ميشدند .
    هيچوقت از زندانش تعريف نميکرد بعدا تا زمانی که هر دو با هم دانشجو شديم ( ۲۹ سالگی دانشگاه رفت )​ و شبها که چراغها رو خاموش ميکرديم برای خواب ازش ميخواستم برام از زندان بگه و اون از شلاقها و کتکها برای اعتراف گرفتن و زندانیها تعریف میکرد . از خانم ۶۰ ساله ای که موقع دستگیری پسرش فحش داده بود و دستگیر شده بود و خودش هم حکم گرفت بود. از ۲ خواهر توده ای ۱۴ ساله و ۱۶ ساله ای که دختران ده بودند و عضو توده و خواهر کوچکتر به خواطر عشق به خواهر بزرگتر با او در فعالیت سیاسی هم همراه شده بود و هر دو رو اعدام کردند
    و خوب شايد نیاز نباشه که بگم اون يکی خاله ام ۲ پسر ۲۱ ساله دو قلوش داوطلب به جبهه رفتند و در همون سالها (​فتح خرمشهر ) يکی شهيد شد و ديگری ۴۰٪ معلول
    واقعا ايا ايران سالهايی بدتر يا دهشتناکتر از سالهای دهه ۶۰ داره ؟

  14. Hana می‌گوید:

    I was looking for the email you replied me back then I guess 4 /5 years ago completey opposite to what you wrote here.It was about the election and your optimism amazed me back then and your defence of this “Regim”and could not undersand why people still think that it will chang somehow “Khaneh az resheh Kharab ast “Wish for more minds open and change the way they think. You are a woman of your own mind and best of luck in whatever you do.

    khorshid: thanks Hana jan for your email, but you had definitely misread my email because I have never defended this “regim.”

  15. azadeh می‌گوید:

    right now, off the top of my head I can name at least ten ammoo o dai o dokhtar ammeh o etc… that were either executed or spent years in prison or had to run away to farangestoon to save their lives. if I think some more I can name a couple more family friends and family members who went through the same thing. I remember the 60s very well because at every family gathering , in every hushed kitchen conversation that my parents had and in every do’aye namaz that my grandmother said these loved ones were talked about and cried for. each of them belonged to a different faction, but that didn’t matter, they did what they thought was right to get back some of the ideals they fought for during the revolution. I remember running towards my ammoo at evin , he carried me on his shoulders in the cells and told every one I was his daughter. then one day when I was 8 one of the guards stopped me as I was running towards him and asked me, koochooloo oomadi key ro bebini? I said ammoom. that was the last time they let me see him, apparently I was supposed to have said I was here to see my baba. I know all the songs and poems they used to sing, read all the books they used to read before I got to high school and listened to the recordings of their voices, singing those songs before they were kidnapped from the streets or their apartments. they were engineers, architects, teachers, students and artists. I missed the ones who ran away and I still miss the ones who never came back because they couldn’t or didn’t want to run away and I will never forget any of them. Years later some of their mothers still pray that they’re some where in the bowels of evin, because they were never given a body. they still hold memorials for them. people don’t cry at the memorials, they sing those songs and tell those stories and they remember.

  16. maryam می‌گوید:

    man ham mesle leva mikhastam khahesh konam ke manabeet ro baraye ma ham bezari. chon man be shakhse enghadr kar baraye search kardan daram ke vaghean ham vaghte search kardan nadaram ham tashkhise manabe khoobo bad- movasagho gheire movasagh- baram sakhte.age in lotfo koni mamnunet misham.

  17. کاریز می‌گوید:

    بعد از سه واحد کلاس جامعه شناسی و بررسی علل انقلاب نظرم در مورد انقلاب مردمی ایران به کلی عوض شد.الان که برمیگردم و به نصف بچگیم که تو راهروهای ملاقات زندان اوین و اون یکی که تو راه کرج بودسپری شده فکر میکنم/به حرفای داییم که بچه و زنشو بعد از 12 سال تو زندان بودن ول کرد و رفت عراق/ به خون دایی کوچیکم که از رو زمین پاک نمیشد/ به اینکه عاشق بود/ به اینکه سنگ قبرشو 10 بار شکوندنو چون روش هی مینوشتیم”ای سرو ایستاده……”/به اینکه وقتی مرد همسن من بود و هیچ کلاس جامعه شناسی هم نگرفته بود/ فکر میکنم اکثرشون آگاه نبودن و تحت تاثیر جمع واقع شدن/فکر میکنم قربانی زهر چشم گرفتن شدن/ یا قربانی یه اشتباه تاریخی. ولی مگه انقلاب چیزی غیر از اینه؟
    فکر میکنم اگه منم یه 20 سال زودتر به دنیا اومده بودم الان تو بهشت زهرا قطعه اعدامیا پوسیده بودم/ حالا تمام خاطراتم پر از صدای بمب و آژیر خطر/ پر از انتظار برای آزادی زندونیا/پر از شعرهای سیاسی یه نسل قبلم”مشت مشت مشت مشت خالی و گلوله تفنگ…”/حالا هر روز یه انقلاب میشه توم/ هر روز رویاهام میرن پای دار/هر روز خوش خیالیامو ترور میکنم/ هر روز دیوارامو بلندتر.
    من/ منه محصول/طرفدار اصلاحاتم/ من میخوام قیمت آزادیمو قسطی بدم/نه میخوام گدایی کنم نه خودکشی /برای من دچار استعمار نو شدن کابوسمه/
    البته نه اینکه این ایده آلمه/ راه بهتری نمیبینم/ یه جنگ دیگه یه انقلاب دیگه یعنی بچه های من و بچه هاشون میشن وارث کابوسهای ما

  18. Anita می‌گوید:

    خورشيد جان.
    1. محاكمه عاملان جنايت هاي دهه شصت يعني محاكمه تعداد زيادي ازهمان گروهي كه در صورت انتخاب دكتر معين به قدرت ميرسيدند. حالا جنايت كاران بدون نقاب سركارند و در آن صورت جنايتكاران نقابدار (تحول يافته؟) سر كار مي آمدند.
    2.تجربه 8 ساله خاتمي نشان داد كه حتي اين گروه
    بر فرض آنكه واقعا متحول شده باشند قادر به اصلاحات زير بنايي نيستند زيرا تنها در صورتي ميتوان با ابزار هاي دموكراتيك (انتخابات) در جامعه اصلاحات انجام داد كه ساختار قدرت اين ابزار ها را به رسميت بشناسد نه آنكه مثلا در مقابل مصوبه نمايندگان مردم حكم حكومتي صادر كند.
    تحريم انتخابات واكنش كاملا منطقي مردم نسبت به بي
    خاصيتي ابزار هاي دمكراتيك در جمهوري اسلامي است در تعجبم كه شما با چه منطقي تحريم انتخابات را اشتباه مي دانيد؟
    3.اگر از اين پس مثل كشورهاي دموكراتيك بتوان با مطبوعات آزاد و پارلمان,مسئولان مملكت را مورد نقد و اصلاح قرار داد
    بخشش گذشته تحت شرايطي مي توند قابل طرح باشد در غير اين صورت بوسيدن دستي است كه بر جسم و روح ايرانيان تيغ كشيده و باز هم خواهد كشيد.

  19. mayssam می‌گوید:

    i can write a passage like yours as a comment, instead, i’m tellin you: go watch sunshine.
    http://imdb.com/title/tt0145503/
    specially the speech the second revolution.
    compare and contrast is your duty!

  20. گوشزد می‌گوید:

    چند وقت پیش در این پست توضیح دادم که حکومت سعی در باز تولید شرایط دهه شصت دارد که در آن حکومت کردن آسان بود:
    http://gooshzad.blogspot.com/2006/10/blog-post_10.html
    هنوز هم معتقدم که وظیفه ما به یاد آوردن و بازگو کردن ماجراهایی است که آن دهه ما را به چنان فلاکتی انداخت.
    فقط مسئله آنان که شهید دادند یا شکنجه شدند یا آزار دیدند نیست…مسئله تبعیض نهادینه و پذیرفته شده ای است که نسبت به تک تک ما دگر اندیشان اعمال می شد.
    حکومت عبای خودش را به روی دهه شصت کشیده است و ما بهتر است که آن را کنار بکشیم.

  21. روژ می‌گوید:

    از دهه شصت تو سال هاي دبيرستان خبردار شدم. با دوستام حرف مي زديمو حرف مي زديمو حرف مي زديم راجع به اون سال ها و با اطلاعات محدودي كه از هم مي گرفتيم مي رفتيم از پدر مادرامون سوال مي كرديم و باز فردا بحث. داستان هاي (داستان كه نه واقعيت تلخ)زيادي از آدمايي كه ديگه فقط تو كتابا (يا سايتاي اينترنتي الان) نبودن، و يا زير خروارها خاك تو خاوران يا جايي از اين دنيا كه كسي دستش بهشون نرسه يا گوشه خلوتي از همين خاك بودن شنيدم. راجع به باباي دوستم، دوستاش، و… و… و… . اما بازم معتقدم نسل دهه شصت ما با تمام احترام تو دوتا مورد داره اشتباه مي كنه(هرچند مثل تو شايد دركشون كنم): اول اينكه اگر الان براي دوهفته و چند روز زنداني شلوغ نكينيم تاريخ بعدها راجع به دهه هشتاد خواهد نوشت. درواقع شايد مهمترين چيزي كه مانع خلق دهه هشتاد مي شه ترس از هزينه هاي اونه و مسلماً هزينه هاي اون رو همين شلوغ كردن هاست كه ايجاد مي كنه قبل از هر چيز. و دوم اينكه انقلاب جديد تنها و تنها ويراني و خلق دهه شصت هاي مكرر رو براي ايران به بار مي ياره. مگه انقلاب 57 كم آدم هاي خوب (ويژه) داشت. مگه اصلاً كيا انقلاب كردن اون موقع؟ غير از قربانيان دهه شصت و آدماي بزرگ ايران بودن؟ و آخر كي حكومت رو به دست گرفت؟ تازه ما كه اصلاً نسلي به بزرگي دهه شصتي هاي ايران نيستيم.

  22. محسن می‌گوید:

    تقی رحمانی که تا حالا سرجمع حدود 20 سال از عمرش رو در جمهوری اسلامی داخل زندان گذرونده حرف قشنگی می زد. می گفت: “شما زندان های دهه 60 رو ندیدید، من خوش شانس ترین زندانی های اون دوره ها بودم، مرغی بودم که فقط پرم رو کندند نه سرم و فقط و فقط نتیجه استقامت و تلاش و افشاگری شما و جوانان قبل شماست که اصلاح شرایط زندان ها رو تا این درجه به حاکمیت تحمیل کرده” ما که عادت کردیم به دستگیری و بازداشت، تازگی ها زنان و کارگران و معلم ها و… هم دارند اضافه میشن ولی همین که می تونیم برای بازداشتی هامون مراسم برگزار کنیم و برای آزادیشون بیانیه بدیم و به گوش دیگران برسونیم احساس رفاه می کنیم و یادی می کنیم از جوانانی که شبانه و با لودر دفن شدند و کسی خبر نشد و خانواده هایی که نه اجازه سوگواری پیدا کردند و نه نشانی از آرامگاه دلبندشون پیدا کردند. اگر خوشحال و خندان به زندان میریم و با سر بلند و البته سلامت بر می گردیم شک نکنید که مدیونیم به تک تک زندانی ها، شکنجه و تجاوز شده ها، فراری ها و تبعیدی ها و 12000 اعدامی سیاسی و عقیدتی جمهوری اسلامی. ولی یک نکته: من نفرت رو درک می کنم مخصوصا از طرف کسانی که به عزیزانشون ظلمی رفته ولی هر کسی که زندان های امروز رو دیده و از زندان های گذشته شنیده اگر چه ممکنه بعد از خروج از زندان رادیکال تر شده باشه ولی قلبا اعتقادش به امکانپذیر بودن اصلاح راسخ تر شده.

  23. Ehsan می‌گوید:

    نوشته هات نشون میده که چقدر عمیق فکر کردی راجع به این مساله ولی تفاوت نسل ها که دست ما نیست هر آدمی باید تو نسل زمان خودش سیر کنه. اسمشو نمیشه گذاشت شکاف بین نسل ها به نظر من این حرف درست نیست. فکر میکنی علتش چیه که خانواده های مقتولین زنجیره ایِ دهه هشتاد طرز فکرشون اصلا شبیه قربانیان دهه شصت نیست؟

  24. سولانژ می‌گوید:

    خیلی خیلی مطلب خوبی بود. من یکی از کسانی ام که توی بایکوت خبری بوده. وقتی برای اولین بار از اون جنایت ها شنیدم اصلا باورم نمی شد و تا مدتها گریه می کردم و خیلی خیلی ناراحت بودم. همه حرف هایی که زدی رو درک میکنم و فکر می کنم واقعا باید به همه خبر داد که چی شده بوده چون حتی الان هم خیلی ها هیچی از اون دوران نمی دونن. و خب باهات موافقم که اون ها که اونهمه رنج کشیدن قابل درکند ولی مخالف تحریم انتخاباتم. ممنون از پستت.

  25. علی می‌گوید:

    قبل‌ازاظهارنظر:تصوری که از نسل فعلی دارم‌خوشایند نیست؛زیرابروبرداشتن پسرک‌هاوبی‌بندوباری‌دخترک‌ها، لات‌بازی و بااتومبیل مدل‌بالادنبال جنس مخالف اینطرف آن طرف موس موس کردن،اعتیادوخیلی کارهای دیگر. بی‌خیالی نسل جوانی که می‌خواهد وارث آینده‌ی مملکت باشد قابل تحمل نیست.می‌گوئیدهمه اینطور نیستند؟ قبول دارم،تک و توکی هم،دنبال کشف واقعیت و تغییر وضع موجودهستند مثل شما و بعضی دیگر…جای شکرش باقی است،..اما درمورد نوشته‌ی شماونظردیگران؛ تاکسی خودش بازداشت و شکنجه نشده باشد حق ندارد درمورد بازجوهاوزندانبان‌هاوفراموش کردن حرفی بزند.این‌هااز کیسه خلیفه اینطورراحت می‌بخشند؟بعضی نکات رادرنوشته‌ی شماوبعضی هم درکامنت‌هامثبت دیدم بابقیه موافق نیستم.من از همان قربانیان دهه‌ی60 هستم. داروندارم راازدست دادم که مهمترین آن جوانی، سلامتی، کاروآسایش خودوخانواده‌ام بود.فرارهم نکردم. نه‌تنها آن روزها بل‌که همین روزهاهم مارا دست کم گرفتندومی‌گیرندوکسی‌بدادمانرسید.وقتی کسی می‌گویدآنهاکه سال60زندانی‌هاراشکنجه کردندخودشان قربانیان سال‌های پیش از60بودند بسیاربرآشفته می‌شوم چون نادانسته قضاوت می‌کند؛زندانیان پیش از60اغلب انسان بودند،درد مردم رادرک می‌کردنداماشکنجه‌گرهای سال60وزندان‌بان‌هارارژیم ازبین شقی‌ترین وکثیف‌ترین عوامل وآشغال‌کله‌هائی انتخاب کرد که‌ازپست‌ترین خانه‌هاوخانواده‌هاآمده بودند.آن‌هاانقلابی نبودند، دزد و خائن و فاسد بودند، چراازکسانی دفاع می‌کنید که مملکت را به گند کشیدند؟ازآن‌هاخاطرات زیادی دارم شاید روزی بشود چاپ کرد. همان‌هاحالاپست‌های مهم‌را اشغال کرده‌اند. شمامی‌خواهیداین‌هااصلاح بشوند؟شما حکومت گرگ‌هارامی‌پذیرید بشرط این‌که‌اصلاح بشوند؟ کدام گرگ اصلاح پذیراست؟

  26. Scheyda می‌گوید:

    خورشيد جان.
    az aanjaaikeh nemitavaanam Farsi benevisam aanchizi raa keh mikhaastam begam az Anita Copy kardam.
    1. محاكمه عاملان جنايت هاي دهه شصت يعني محاكمه تعداد زيادي ازهمان گروهي كه در صورت انتخاب دكتر معين به قدرت ميرسيدند (az jolmleh khode Dr moin yeki az aanh aast keh agar mohaakemehz dar kaar kaar baashad jaayash poshte milehaay zendaan ast). حالا جنايت كاران بدون نقاب سركارند و در آن صورت جنايتكاران نقابدار (تحول يافته؟) سر كار مي آمدند.
    2.تجربه 8 ساله خاتمي ( yani yeki az hamaanhaay keh be khaater`dahe shasst baayad mohaakemeh shavad)نشان داد كه حتي اين گروه
    بر فرض آنكه واقعا متحول شده باشند قادر به اصلاحات زير بنايي نيستند زيرا تنها در صورتي ميتوان با ابزار هاي دموكراتيك (انتخابات) در جامعه اصلاحات انجام داد كه ساختار قدرت اين ابزار ها را به رسميت بشناسد نه آنكه مثلا در مقابل مصوبه نمايندگان مردم حكم حكومتي صادر كند.
    تحريم انتخابات واكنش كاملا منطقي مردم نسبت به بي
    خاصيتي ابزار هاي دمكراتيك در جمهوري اسلامي است در تعجبم كه شما با چه منطقي تحريم انتخابات را اشتباه مي دانيد؟
    3.اگر از اين پس مثل كشورهاي دموكراتيك بتوان با مطبوعات آزاد و پارلمان,مسئولان مملكت را مورد نقد و اصلاح قرار داد
    بخشش گذشته تحت شرايطي مي توند قابل طرح باشد در غير اين صورت بوسيدن دستي است كه بر جسم و روح ايرانيان تيغ كشيده و باز هم خواهد كشيد.

  27. یحیی می‌گوید:

    1. راستش من فکر می کنم یه خطری اینجا هست؛ اونم در مورد ادبیاتیه که تو دشمنتو باهاش مورد خطاب قرار می دی: اگه به کسی بگی جلاد، دیگه نمی تونی ازش انتقاد کنی که چرا یه تازیانه نا حق زدی (خب چون طبیعی بود که اون به عنوان جلاد، آدم بکشه و تازیانه زدن کار خیلی بدی محسوب نمیشه برای یه جلاد). این نظام فعلی هم همینطوره. وقتی ما بهش بگیم آدم کش، نمی تونیم ازش بپرسیم چرا فلانی را بدون رعایت دقیق آیین دادرسی زندانی کردی.
    2. اما دهه شصت؛ من خودم تو یه خانواده انقلابی بزرگ شدم. و به معنای واقعی کلمه، فرزند انقلابم (و اگر انقلاب نمی شد، بدون کوچکترین شک و شبهه ای، پدر و مادرم با هم ازدواج نمی کردند). ولی با این حال، یه چیزایی می گفت مادرم، از نفرینی که زیر لب زمزمه کرد ، وقتی خبر مرگ خلخالی رو شنید… و وقتی با تذکر پدرم روبرو شد، قصه برادر یکی از دوستاشو تعریف کرد که هنوز بالغ نشده بود ولی وقتی بهش دستور می دن که توبه کنه (طرف توده ای شده بوده انگار) و قبول نمی کنه، اعدامش می کنند. از دوستی هایی که تموم شد برای همیشه. از آرزوهایی که به گه کشیده شدند. و تازه اینها خاطرات کسیه که خیلی نتونست تو اجتماع باشه (همراه پدرم به شهرهای جنوبی رفته بودیم تا سهم کوچک خودمون رو از جنگ به جا بیاریم).

  28. Ali می‌گوید:

    Great post! I have similar concerns and have done a lot of research especially since I am in Canada. Congratulations to you too Because you made me write this comment! As far as I remember I had not written any comments in any blog except for my wife’s.

  29. اکرم می‌گوید:

    دوست عزیز: به قول شاعر:سخنی
    که ازدل براید ناگزیر بر دل نشیند.گفته های شما نظر اگثر مردم زجر کشیده وصبور این اب وخاک میباشد.
    ازیک مشت بی وطن اشغالگرچه توقع وانتضاری می توان داشت صبور ومقاوم باشید سحرنزدیک است .

  30. fati می‌گوید:

    نوشته هایت مرا به گریه انداخت. دهه 60 قسمتی از وجود من شده. هنوز این زخم تازه هست و دلم را به درد می آورد. از حکومتی را که برادرانم را به جرم افکارشان اعدام کرد نفرت دارم.
    چطور می توانم سالها گریه های مادرم را در از دست دادن پسرهایش به یاد بیاورم و از حکومت نفرت نداشته باشم. وقنی مادرم را به یاد می آورم که چطور خودش را روی خاک پسر 23 ساله اش انداخت و چطور خاک را با انگشتهایش کنار می زد تا او را که دوباره بعد از سال ها پیدا کرده بود بغل کند نمی توانم از حکومت نفرت نداشته باشم. و …
    تنها آرزویم این است که مادرم و همه مادران امثال او روزی بتوانند شاهد محاكمه عاملان جنايت هاي دهه شصت باشند.

  31. نازخاتون می‌گوید:

    صنم جانم ممکنه این خبر رو پخش کنی عزیزم؟ ممنون می​شم:)
    در شهریور ۱۳۶۷ چه گذشت؟
    در رادیو kpfk شنیدم که امروز پنج شنبه ساعت ۳ بعداظهر به وقت کالیفرنیا برنامه​ای یک ساعته راجع به کشتار زندانیان سیاسی در شهریور ۱۳۶۷ به زبان انگلیسی پخش می​شود و هفته​ی آینده قسمت دوم آن پخش خواهد شد.​ به نظرم دانستن آنچه گذشت شدیدا “حق مسلم ماست”.​ همه​ی ما که به خاطر سانسور شدید خبری و یا شاید ترس بزرگترانمان از حکایت واقعه، گوشه​ای از تاریخ سرزمینمان را نادیده گرفتیم. اصرارم به شنیدن و دانستن این واقعه تنها و تنها به این خاطر است که نگذاریم چنین حوادثی تکرار شود. لطفا بدون تعصب و پیش​داوری تنها یک ساعت از وقتمان را به این مهم اختصاص دهیم.​ این هم سایت kpfk، رادیو “انتفاضه” که می​توانید بعدا برنامه را پی​گیری کنید. با امید دوستی، محبت، صلح و تساهل و تسامح و احترام به عقاید یکدیگر…

  32. حسام می‌گوید:

    سلام:)…خب!امیدوارم خوب باشی و ایام به کام! دهه شصت؟!هر چی بگی باز هم کمه!ریختن یهوئی تو خونه با اون وضع!حتی برای چند جلد کتاب !…یا حتی برای ویدئو که امروز اصلا کسی به اون توجهی نمی کنه!…تحقیق های جهت ورود به دانشگاه و فراری دادن نخبه های اون زمان…شستشوی مغزی در مدارس و…اون هم وضع رسانه ها!تا برسیم به مواردی که شما هر چند ناچیز!به اونا اشاره داشتین…و از همه مهمتر امروز! و نسل هم سن و سال من و شما با چند سال بالا و پائین که تاوان گزافی رو پرداخت کرده…از همه هم مهمتر این اعصاب داغون بچه های نسل ماست!!!خوب می فهمی چی دارم می گم!…حتی قاب عکس دکتر رو هم بر داشتم همون که زیرش نوشته:بکسانیکه وقتی پای مصالح عموم بمیان آید از مصالح خصوصی و نظریات شخصی صرفنظر میکنند بکسانیکه در سیاست مملکت اهل سازش نیستند و تا آنجا که موفق شوند مرد و مردانه میایستند و یک دندگی بخرج میدهند وباز بکسانی که در راه آزادی و استقلال ایران عزیز از همه چیز خود می گذرند!…آره صنم!روزگار دیگریست!….تو خوب می دونی….

  33. polad homayoni می‌گوید:

    من همواره وب لاگ شما را خوانده و خواهم خواند. اما هیچگاه چنین نوشته ای در وب لاگ شما نیامده بود. افسوس می خوردم که شما چرا باید این همه محافظه کارانه بنویسید. اما نمی دانستم که شما اطلاع چندانی از وحشتناک ترین دوره تاریخ ایران ندارید. درست پس از انقلاب حکومت اسلامی شکار نیروهای دگر اندیش را آغاز کرد و تا مروز هم ادامه دارد. سرگذشتهایی که خوانده ای یک میلیونیم این دریای یادهای دهشتناک نیستند. روزهایی که لاجوردی زندانیان راآنقدر شکنجه می داد تا هویت خودشان را فراموش کنند و سپس آنها را به جوخه های اعدام می سپرد. من خود تمام این دوره وحشت را تجربه کرده ام. بهترین و عزیزترین دوستانم را از دست داده ام. دوستانی که هیچگاه نظیرشان را به دست نخواهم آورد. انسان هایی که جان خود را دادند تا اسرار ما را حفظ کنند. آری خورشید عزیز. انسان هایی مثل بهروز سلیمانی که برای حفظ جان رفقایش وقتی در محاصر پاسدارها قرار گرفت خودش را از پنجره طبقه ساختمانی که در آن زندگی می کرد و جلوی چشمان زن و بچه هایش پایین انداخت . بهروز می دانست که لاجوردی از او نخواهد گذشت. ده ها هزار تن همچون بهروز در گمنامی تمام به جوخه های اعدام سپرده شدن . گل های سر سبد جامعه. چرا نباید از خاتمی خشمگین شد. بهترین فرزندان این سرزمین داغدار در دوره او کشته شدند. قتل های زنجیره ای را که فراموش نکرده ایم. بگذریم داستان این جنایت وسیع تر و عمیق تر از این است که به نوشته درآید. حکومت اسلامی بر خون مبارزین و اندیشه گران ایران بنا شده است. امیدواریم که تمام جوانان نسل شما و پس از شما دریابند که چه بر کسانی می رود که از آغازگران انقلاب و شرکت کنندگان اصلی آن بودند. آخوندیسم تبهکار یک روزی باید پاسخ تمام مادران، خواهران، برادران و پدران داغدیده را بدهند. دور و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. به شما قول می دهم.

  34. رضا سیدی می‌گوید:

    سلام خورشید خانوم
    فقط یه کلام
    در کدام مسلک و ایین کسی را که در دادگاه و البته ناعادلانه به ده سال زندان محکوم می کنند به جرمی که الان نامش ازادی اندیشه است ، و بعد از گذشت چهار سال از دوران محکومیت و بدون جرمی جدید در خفا و در زندانی که دوران محکومیتش را می گذراند اعدامش می کنند ؟
    رضا سیدی

  35. Anita می‌گوید:

    پاسخ به كامنت بهرنگ.
    بهرنگ جان. آشتي ملي شرايطي دارد. مهمترين آن تحول اساسي در ساختار قدرت است. در شرايط كنوني درست بر خلاف نظر تو در صورت بخشيدن و فراموش كردن دهه شصت است كه آش همين آش خواهد بود و كاسه همين كاسه. ما بايد تا ابد از دهه شصت حرف بزنيم تا مبادا فراموش شود.
    مثل اين كه ميكروب بيماري مهلكي كه قبلا در بدن بيمارنفوذ كرده و پس از يك حمله شديد, اكنون به صورت مزمن در بدن مشغول تخريب ارگانهاست را ببخشيم و فراموش كنيم چون از آن بيماري خسته و متنفريم. تنها در صورت شناخت و تجزيه و تحليل تاريك ترين زواياي دهه شصت است كه ميتوان بيماري را شناخت و درمان كرد نه با انكار و فراموش كردن آن.

  36. نوشین شاهرخی می‌گوید:

    با سلام های گرم
    خورشیدخانوم به مطلب صمیمی شما پیوند دادم
    http://www.noufe.com
    از آنجا که من در نوجوانی شاهد کشتار بسیاری از دوستانم و نیز زندانی شدن خواهرم بودم و آواره شدن خودم (در همان سنین نوجوانی) و بسیاری از دوستانم، حرف های شما را خوب درک می کنم. سال های سیاهی بود، آنقدر سیاه که سایه اش هنوز بر دل های ما سایه افکنده، سایه ای که یک عمر با ما خواهد بود، گاه غلیظ و بلند، گاه کمرنگ و کوتاه، اما در پوست و خونمان عجین شده و جدایی ناپذیر!
    با مهر
    نوشین

  37. md می‌گوید:

    kpfk radio program link
    http://www.kpfk.org/index.php?option=com_content&task=view&id=2101&Itemid=135&lang=en
    Click on the podcast botton in front of ‘Radio Intifada’ then choose the program of May 17

  38. دختر همسایه می‌گوید:

    صنم عزیز سلام…. من هنوز هم از این نوشته ها تعجب میکنم ….انگار که این همه خاطرات از زندانیها و کسانی که تعدادشون هم کم نیست رو تا بحال سرسری خونده باشی ….و ازشون آسون گذشته باشی ….من نمیفهمم …..شاید به دلیل اینکه سالها از این جریان گذشته ….شاید همونطور که من به جریان سالهای مصدق نگاه میکنم (خیلی مبهم و اینکه دیگر باید از این سالها گذشت ….نه زمان زمان مصدق است و نه دیگر بدرد میخورد که آدم وقت بذاره) ….تو هم به جریانات سالهای ۶۰ نگاه میکنی ….اما تعجب من این است که این حکومت هنوز که هنوزه مشغول به کارهاش هست ….زهرا کاظمی رو میشناسی ….اکبر محمدی ….و تمام کسانی که در ذهن کند من …اسمشون الان نیست اما یادشون هست …..
    یادته چند وقت پیش زمانی که انتخابات ریاست جمهوری بود ازت سوالاتی کردم و تو هم با صداقت جواب دادی …..البته من منتظر بودم که باز هم بیایی و ما با هم صحبت کنیم…شاید به دلیل وقت کم تو این گفتگو ادامه پیدا نکرد ….شاید هم تو از من رنجیده شدی….نمیدونم …..اما فکر میکنم نزدیک شدن با نزدیک شدن میسر است ….باید از این جریانات صحبت کرد …..هنوز که هنوزه در اروپا سالی بکبار آلارم جنگ رو به صدا در میاورند که کسی جنگ رو و ضربه هاشو فراموش نکنه…….هنوز که هنوزه من فکر میکنم این دولت اساسش رو با اعدام و شکنجه و شلاق آغاز کرده ….و هنوز داره ادامه میده ……خورشید عزیز….این دولت باید برود
    نمیشه کسانی رو که از این حکومت ضربه خوردند رو کلیشه کرد و فراموش کرد ….اگه این طور شد ….اونقدر ادامه دار میشه که تک تک ایرانیه بالاخره ضربه رو از این حکومت بخورند ….
    باید نشست و منتظر چنین روزی شد? ….تا واقعا احساس کرد که این دولت و دست اندر کارانش جنایت میکنند? و هروز هم دارند به جنایات به صورتی ادامه میدهند ….
    اسم این کارها جنایته و نه دولت داری ….!!!
    البته که من هم برای رفتن این دولت راه حلی ندارم ….اما حداقل فکر میکنم نباید در موندنش کمک کرد
    با این همه واقعا و از ته دل خوشحالم که این چیزها رو نوشتی….امیدوارم کمی دیگر هم عمیقتر بشی …….. اونوقت دیگه آخرشه:-)
    :-X

  39. علی کلائی می‌گوید:

    دهه 60 و روزهای سیاهش یادآور جنایت و قصاوت بود که به نام دین تحمیل شد . آنهم با فتوای مدعی بزرگ . همو که برای برادران مجاهد فتوای ضرب حتی الموت داد .
    ننگ بر جلادان باد
    یا حق

  40. salmon می‌گوید:

    From the Website below:
    http://www.abfiran.org/farsi/memorial-browse-1.php
    دادگاهها
    پس از پیروزی انقلاب اسلامی ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، دادگاه های فوق العاده ای به نام دادگاه انقلاب اسلامی تشکیل شد که تا کنون به فعالیت خود ادامه داده است. صلاحیت این دادگاه ها فهرست طولانی از جرائم، از جمله همکاری یا حمایت از نظام سابق، تقویت نفوذ بیگانه در مملکت، مخالفت با انقلاب، خرید و فروش مواد مخدر، قتل و احتکار، را در بر می گیرد. در طول دهه شصت، در کنار دادگاههای انقلاب، دادگاهها ی جنائی آغاز به فعالیت کردند که مسئولیت رسیدگی به بعضی از جرائم، که در قوانین جمهوری اسلامی جزای آن اعدام است ، از قبیل دزدی و زنا را به عهده گرفتند. بنا به قانون مصوب ۱۳ تیر ۱۳۵۸، احکام دادگاه های انقلاب به استثنای حکم اعدام و ابد، قطعی است. حکم اعدام صادره به وسیله محاکم مذکور پس از تأیید شورای عالی قضایی قابل اجرا می باشد.
    قضات
    خشونت بارشان با مأمورین، مسئولین و مقامات نظام جمهوری اسلامی ایران است. این افراد در زمان کشته شدن یا اعدامشان، یا بدون سلاح در مقابل مقامات و مأمورین رسمی مملکتی بوده و یا در بازداشت و تحت مسئولیت نهاد های نظام جمهوری اسلامی به سر می برده اند. این فهرست کامل نیست. اسامی شهروندان غیر مسلحی که در درگیری های مسلحانه ی نیروهای دولتی با نیرو های چریکی مخالف کشته شده اند در این فهرست گنجانده نشده است. مقامات جمهوری اسلامی خبر همه اعدامها را اعلام نکرده اند ویا هنگام پخش اخبار مربوط به اعدام های شتابزده در مورد هویت قربانیان دقت ننموده اند. مطبوعات که منابع اصلی فهرست را تشکیل می دهند خبر همه ی اعدام ها را الزاماً ‘گزارش نکرده اند. ا طلاعات برگرفته از روزنامه های رسمی ایران، گروه های سیاسی و سازمان های بین المللی حقوق بشر و نیز اطلاعات مربوط به قربانیان غیر ایرانی بمب گزاری های مأمورین جمهوری اسلامی در خارج از کشور نیاز به تأئید، تکمیل و یا تصحیح دارد.
    منابع
    تحقیق و پژوهش برای تکمیل اسامی در امید ادامه دارد.
    نتایج ۱ ـ ۵۰ از ۱۰۳۴۵
    اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷
    :
    http://www.asre-nou.net/1385/mehr/12/koshtar/m-liste-koshtar.html

  41. shahin می‌گوید:

    baazi vaghta bayad faramoosh kard. baazi vaghta bayad kesafato zire zamin dafn kard va bazesh ham nakard ke boosh tamame jaro var midare.daheye 60 ma yek jange dakheli dashtim ke dotarafe vahshi be joone ham oftade boodan,yeki teror mikard yeki eedam.fekr mikonam khoobe ke tarikhe moasere espania ro bekhooni ke regime franco tabdile be democraciye alan shod.una ham nabshe ghabr nakardan.baazi moghe ha faramooshi khoobe.

  42. hamed می‌گوید:

    vaghean nemidoonam che begam man az madood khosh shanshayee boodam keh gheser dar raftam va hagez an fajeh ro faramoosh nakrdaeh va nemikonam.bayad javab in jenayat dadeh besheh janhay shreefee az dast raft va hanooz ham az hagh dashtan sang ghabr mahroomand kee mitooneh az eslahat harf bezaneh.khatamee va bozdelihayesh ro deedeed keh chetoor chaker sefat dar moghabel rahbar sar kham kard.

  43. سلیمان می‌گوید:

    خورشید عزیز
    نوشته خوبی داشتی. نمی دونم آیا تا به حال شده که یک شب تا به صبح فقط کتاب بسوزونی، نوار پاک کنی، اندیشه پاک کنی. آیا شده که برای چند شب با ترس و لرز بخوابی که کی می خوان بریزن تو خونه تون به جرم اینکه داداش بزرگترت کتاب می خونده. آیا شده که … خیلی از این آیا ها تو اون سالهای شصت اتفاق افتاد. زندان خیلی بدهه، حتی یک ثانیه اش. من هم مثل تو از شنیدن این که چند زن را به جرم خواستن آنچه که حق طبیعی شان است (نه سیاسی است و نه عقیدتی) به زندان انداخته اند نیز بسیار پریشان شدم. کما اینکه امروز هم که زینب را نمی شناسم از شنیدن درد او نیز ملولم. اما حکایت دو خرداد و یا تحریم انتخابات بیشتر (به نظر شخص من که در هیچکدامشان شرکت نکرده و نخواهم کرد) بسیار ساده بود. می خوای بدونی چرا؟ چون که یکی از همان افرادی رو که روزی چند تا از دوستان دوره درس و مشق را به عنوان معلم تربیتی و یا دانشجوی فلان به زندانی فرستاده بودکه آخرین حکمش مرگ برای آن جوان دبیرستانی بود، در همان دوم خرداد در زیر بیرق اصلاحات بود. من هیچ وقت تقاضای اعدام هیچ کدام از این گونه افراد را نمی کنم و نخواهم کرد ولی آیا واقعا حافظه تاریخی من باید آنقدر ضعیف شده باشد که باز پشت سر چون اویی دوباره قدم بزنم. (فکر کنم یک نمونه درشت این فرد، همان آقای سعید حجاریان باشد.).
    من نیز زمانی که اکبر گنجی در رنج اعتصاب غذا بود به همراه دخترکانش ناراحت بودم ولی آیا سایر دوستان آقای گنجی که روزی آنان نیز خانواده های دیگری را به نوعی رنجانده، پریشان و از هم پاشنده بودند حاضر شدند و یا هستند تا گوشه ای از آنچه که به نوعی در دهه شصت انجام داده اند را بر ملا کنند تا که امروز من آن بخش تاریک از حافظه ام را بخوام برای همیشه پاک کنم.
    تمام اینها، بخشی از چیزی است که موجب شده تا اولا از هر نوع سیاستی بیزار شده باشم و در ثانی تا زمانی که بخواهد در بر همین پاشنه بچرخد، باز دو باره نیز دوستان و نزدیکانم را تشویق می کنم که منفعل باشند و نخواهند که در روز روشن با ساعت شماطه ای خویش دنبال آفتاب بگردند.
    باقی بقایتان

  44. روژنا می‌گوید:

    يه مشكلي كه فكر مي كنم داريم اينه كه نسبت به حكومت و دستگاه قدرت احساسي برخورد مي كنيم. لزومي نداره (و در هيچ جاي دنيا امكان پذير نيست) كه آدم هاي صحنه قدرت آدم هاي درستي باشن. يك اصل خيلي خيلي اوليه و بديهي هست كه هر حكوتي و هر طالب قدرتي فقط و فقط به خاطر منافع خودش (و نه برخلاف ادعاهاي انقلابي خدمت به مردم و اينجور چيزها) وارد صحنه شده. مهم اينه كه هزينه هر ظلمي رو براي دستگاه قدرت اونقدر بالا ببريم كه به خاطر حفظ “منافع خودش” و نه انسانيت مجبور به رعايت حقوق انساني باشه. با اين اصل من مي تونم هميشه از حاكمان متنفر باشم. از اصلاح طلبان و هر گروه ديگه اي. اما امروز كه هزينه حركت بر خلاف بخشي از منافع مردم رو بالا مي بينن و دارن فقط و فقط و فقط به خاطر منافع خودشون چند درجه در جهت منافع مردم چرخش مي كنن اونها رو بر گروه هاي ديگه كه اون چند درجه رو هم نچرخيدن ترجيح بدم. ضمن اينكه بايد كماكان تلاش كرد هزينه ها براي حاكمان بالاتر و بالاتر بره و درنتيجه منافع مردم هم بيشتر تامين بشه.
    راستش اينكه اين آدم ها جلادن پس من بهشون راي نمي دم به نظر من يعني ما هنوز هم دنبال آدمايي هستيم كه گوشامون رو با ادعاي خدمت به مردم و اين حرف ها پر كنن.

  45. رامین مولائی می‌گوید:

    هم میهن کاسب و حبیب خدا!…
    زیارت امٌٍ القرای شرق یادت نره! …
    http://ramin-molai.blogspot.com/
    رامین مولائی
    با سلام به خورشید خانوم که
    بالاهره دمید
    و دمش گرم
    که
    همچنان بدمد!

  46. J.J. می‌گوید:

    Suppose we forgive them all. But why do we want murders and actually those who act like gangsters and are criminal by any defintion of the word and have not ethics or morality to speak of, to govern and dictate our way of life? What is their credential and what do they have to offer except violence an bullying?
    Would you hire a criminal and a murderer as your employee? Would you hire and trust a thief to run your company or business? Would you allow a torturer or someone who has no qualms taking another person life to live near your children and run around in your streets freely?
    Would you trust those who can committ murder, torture, and brutality of all kinds with your children?
    why do we want corrupt and psychopathic criminals to be in charge of our lives and run a government, which they have no business running because they are not only criminal ,they are incompetent?
    Would anyone alow gang members or mafia run anything let alone a country?
    If your answer is affirmative to any of these questions, it only reflects on our moral collapse and failing as a people who don’t have enough respect for themselves and can’t demand it from anyone esle. We will forever remain victims and helpless because we think that’s what we deserve and nothing more…

  47. Anita می‌گوید:

    روژنا جان استدلال تو از نظر تاريخي درسته ولي بشريت سالهاست كه اين استدلال تو رو مطرح كرده و عقلاي بشريت جوابش رو پيدا كرده اند و صد ها ساله كه راه حل اونها در بسياري از كشورها جواب داده و و آنهم ايجاد نهاد هاي قوي نظارتي از جمله مطبوعات آزاد مستثني نبودن ارباب قدرت از قانون, قوه قضا ئيه مستقل و قابل عزل بودن دولتمردان توسط نهاد هاي منتخبه وگرنه قدرت بي نظارت همونطور كه گفتي فساد آوره.من ايراني كه در قرن بيست و يكم زندگي مي كنم لزومي نمي بينم كه دوباره از سرمبدا تاريخ بشريت شروع كنم به هزينه دادن تا يك سيستم بدوي را به صورت ميليمتري تبديل به يك سيستم جوابگو بكنم. در ضمن عزيزم شماي نوعي نتونستيد و نخواهيد تونست هزينه ها رو براي اينها بالا ببريد بلكه اون انفجار اطلاعاتيه كه براي رژيم دردسرساز شده من وقتي ماجراي زهرا كاظمي را با سعيدي سيرجاني مقايسه ميكنم تنها عاملي كه هزينه بيشتري براي قتل زهزا كاظمي به رژيم تحميل كرد خبررساني به دليل وجود اينترنت و تابعيت دو گانه زهرا كاظمي بود وگرنه من ماهيت هر دو قتل را مشابه ميبينم و سر سوزني پيشرفت نمي بينم قاتلين هردو هم راست راست مي گردند , شما اگر آنقدر كم توقعيد كه مي خواهيد از نقطه صفر تمدن بشري منتظرحركت ميليمتري بمانيد ميل خودتان است ولي فكر نكنيد ميتوانيد با اين روش در پانصد سال آينده هم به نتيجه برسيد.

  48. روژ می‌گوید:

    آنيتاي عزيز: به من بگيد شما چه نسخه اي داريد؟ انقلاب؟ كه مسلماً بدون خونريزي فراون و مرگ نخواهد بود؟ اون هم در مقابل رژيمي كه به دليل تجربيات فراون اگر واقع بين باشيم به بهترين نحو ممكن (بخوانيد وحشتناك ترين و قصابانه ترين) توانايي سركوب هر تمايل انقلابي رو داره. و اونوقت كييا بايد اين انقلاب رو بكنن؟ من؟ يا شما؟ يا نسل من؟
    من ايراني هم نظر شماي ايراني قرن بيست و يك رو قبول دارم. اصلاً حرف من هم نظارت بر قدرته كه هزينه ها رو بالا مي بره. اما شما مي خواين با انقلاب اين دستگاه نظارت رو ايجاد كنين؟
    برخلاف شما فكر نمي كنم اينترنته كه باعث اين تحول شده. تحول مهم وقتي شد كه در سال 76 حكومت هزينه دست بردن در همون انتخابات ناقص رو زياد ديد و نتونست مهره “سرسپرده تري” رو بر قدرت بنشونه (تحول مهم البته اون انتخاب نبود، مقدماتي بود كه به اونجا رسيد كه حكومت در برابر اروم ترين شيوه ابراز نفرت 20 ميليون نفر نتونست مقاومت كنه. يا وقتي كه با همه سركوب ها قتل هاي زنجيره اي علني شد. يا به قول يه كامنت گذار تو وبلاگ ديگه اي به جاي تشويق سربازان گمنام امام زمان بابت اعدام هاي دهه شصت، برخود هرچند خيلي خيلي كمرنگ با وزارت اطلاعات پيش اومد و حداقل هيچ كس جرات تاييد ماجرا رو نداشت (كه اگر مي تونستن هيچ بعيد نبود دوباره به آمارهاي 150 هزار نفري دهه شصت برسه). الان هم با وجود همين اينترنت و گردش آزاد اطلاعات در همين فضاي محدود (از نظر دسترسي در ايران) اوضاع نسبت به قبل از ا.ن بدتر شده. چرا؟ به خاطر همين نظريه هايي كه اين حركت ها ميليمتريه و نتيجه اي نداره و… كه آخر هم رسيد به اون انتخاب فجيع.
    فقط يه سوال دارم. من كه حاضر نيستم در هيچ انقلابي شركت كنم و هزينه هاشو نه فقط از جيب خودم كه از جيب همه ايران بدم (همون كه 28 سال پيش شد)، اما كسايي كه حتي حاضر به همين حركت هاي ميليمتري نستن آيا به نظر شما فردا مي يان انقلاب مي كنن؟! و اگر هم حتي كردن و موفق شدن آيا يه سري آدم درستكار مي يان بر مسند قدرت؟ يا بعد از يه انقلاب هيچوقت شده يه دستگاه نظارت درست ايجاد بشه؟
    شماي نوعي براي بالا بردن هزينه ها چه كردين؟

  49. پانته‌آ می‌گوید:

    نمرديم و يکی ما رو درک کرد! جدی ميگم، برای من يکی که اين درک تو ارزشمنده. برای پر کردن اين شکاف هيچ راه حل مناسب و کاريی به ذهنم نميرسه، اما همين که دست کم يک نفر از نسل تو فهميده که يکی مثل من چرا وجودش اين همه لبريز از خشم و نفرت نسبت به عوامل اين حکومته و هيچ هم سر آشتی نداره و به چيزی کمتر از براندازی راضی نميشه، خودشه خيليه. همين که اصلاً کسی بفهمه ريشهء اين شکاف چيه خيلی خوبه. همين که يک نفر متوجه بشه بعضی از افکاری که داره ممکنه حاصل ۲۷ سال تربيت رژيم باشه خيلی قدم مهميه. بدبختانه فقط و فقط همين فراموشکاری يا بيخبری مردم باعث شده که جنايتکاران ديروز تبديل به اصلاح‌طلبان و قهرمانان امروز بشن.
    با وجود توافق فکريمون در اکثر موارد، من هرگز حاضر نميشم که با رأی دادن مهر تأييد بر اين سيستم حکومتی بزنم، حتی اگه نتيجه‌اش احمقی‌نژاد باشه. و راستش رو بخوای من هم فرق زيادی بين اون و خاتمی نميبينم، جز در ظاهر. و ضمناً هرگز به ذهنم خطور نميکنه که کسی رو به خاطر اينکه «فقط» يکی دو هفته زندانی شده مسخره کنم.

  50. گل آرا حمزه می‌گوید:

    خانوم اسفندیاری معصوم نیست و عضو کمیته مشورتی راند کورپوریشن هستند ایشون. رئیس این کمیته آقای دیوید آرون است که مسئول هماهنگی تحقیقات درباره مبارزه با تروریزم و امنیت کشوری آمریکا در راند (RAND CORPORATION) هستند . آقای آرون از کارگزاران قدیمی دولت آمریکاست که یکی از آخرین مقام های دولتی ایشان نمایندگی کاخ سفید آمریکا برای تدوین علم زبانهای رمزی برای مکاتبات سری بوده است. یکی از اعضای دیگر گروه مشاوره آقای ادوارد اوکانل (افسر امنیتی نیروی هوایی برای مدت ۲۰ سال) اند که بعد از جنگ اول عراق در سالهای ۱۹۹۳ تا ۹۴ معاونت دفتر حراست و اطلاعات نیروی هوایی آمریکا در راند را به عهده داشته اند و آخرین ماموریت نظامی ایشان ریاست عملیات جاری در هدفگیری مربوط به جنگ افغانستان بوده است . نگاهی به دیگر اعضای این کمیته تخصص آنها در امور دفاعی، نظامی و روابط خارجی را جلوه گر میکند. لازم به توضیح است که بر اساس مطلب مندرج در ویکیپدیا کمپانی راند برای مشاورت دادن به وزارت دفاع آمریکا در سال ۱۹۴۷ تاسیس شده است و منتقدین این سازمان را مرتبط به نظامی گری و ارتباط با مجموعه نظامی صنعتی (military industrial complex) دانسته اند. دیگر شرکت کننده های معروف کمپانی راند عبارت اند از: سفیر سابق آمریکا در عراق و نماینده کنونی این کشور در سازمان ملل متحد آقای زلمای خلیلزاد، لویس اسکوتر لیبی رئیس دفتر مستعفی دیک چنی (محکوم به درز مطالب سری توسط دادگاه آمریکا در قائله والری پالم)، پل اونیل وزیر سابق خزانه داری دولت بوش، کاندالیزا رایس وزیر خارجه فعلی آمریکا، دونالد رامسفیلد وزیر سابق دفاع آمریکا و آرشیتکت جنگ با افغانساتان و عراق و همچنین فرانسیس فوکویاما، یکی از متفکرین نو محافظه کار و نویسنده کتاب پایان تاریخ و مشاور کاخ سفید در زمان برنامه ریزی جنگ عراق هستند. منبع ویکیپدیا: http://en.wikipedia.org/wiki/Rand_corporation

  51. “سرمایه های معنوی” مو بر تن مخاطب سیخ کننده انتخابات آخوندی / توضیح المسایل برای جوانان
    http://www.cyrusnews.com/news/fa/
    با سلام به خورشید خانوم زیر چتر چل تیکٌه

  52. Anita می‌گوید:

    روژنا جان منظورم از شماي نوعي , همه ماست.چون انقلاب ديگري نمي خواهيم نمي توانيم هزينه اي به رژيم تحميل كنيم و اصولا وقتي در مغز تئوريسين صاحب نام اصلاحات گلوله شليك ميشود و انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده من و شماي نوعي چه هزينه اي بدهيم كه آب توي دل آقايان تكان بخورد؟ مگر از طريق اطلاع رساني كه با فيلترينگ هم سعي در قطع جريان اطلاع رساني دارند.
    اتفاقا استراتژي نظام هم اين است كه آنقدر هزينه اعتراض را بالا ببرد كه هيچكس جرات كوچكترين اعتراض را نداشته باشد. نمونه اش احمد باطبي.
    من هم البته حجاريان و گنجي را به امامي و شريعتمداري ترجيح مي دهم ولو اينكه اينها در زماني با هم در يك جهت بودند ولي حالا همانطور كه گفتي تشخيص داده اند براي منافع خودشان (بقاي نظام) خواهان اصلاحات باشند و براي آن از جانشان هم هزينه كرده اند و بايد بداني كه من هم در دو دوره به خاتمي و مجلس ششم راي دادم چون مثل تو خواهان اصلاح مسالمت آميزو تدريجي همين نظام با همين مهره هاي قبلا خشن و فعلا اصلاح طلب و تحول يافته بودم.
    در كارنامه خاتمي دو نكته برجسته مثبت بود:
    1. بهار كوتاه مطبوعات
    2. اطلاعيه معروف وزارت اطلاعات و اعتراف به قتل هاي زنجيره اي
    بهار مطبوعات با اعلام خانه دشمن بودن آنها, حكم حكومتي
    و گسيل چماقداران به جلو مجلس و بيمناك كردن نمايندگان بر جانشان خاتمه يافت.در پايان دوره خاتمي حتي ايران فردا كه در زمان اختناق سردار سازندگي هم منتشر مي شد توقيف شد بود.
    اطلاعيه وزارت اطلاعات هم با سر به نيست شدن مهره درجه 3 , محكوم شدن پادو ها و زنداني شدن وكيل قربانيان به پايان رسيد.
    خاتمي به تدريج از مواضعش كوتاه آمد و در نهايت تبديل به مهره بي خاصيتي شد.
    دوره خاتمي به نظر من يك گام به جلو و چندين گام به عقب با پرداخت هزينه هاي هنگفت نظير قرباني شدن نويسندگان و پاكاني چون داريوش و پروانه فروهر و برباد رفتن سرمايه اعتماد و مشار كت مردمي بود
    من هم به انتخاب بين بد و بدتر معتقد بودم ولي پس از مشاهده بي خاصيتي ابزارهاي دموكراتيك در جمهوري اسلامي, شركت در اننخاباتي از اين دست را نه تنها بي فايده بلكه به دليل افزايش آمار مشاركت مردمي در نظامي كه از جمهوريت فقط نامش را يدك ميكشد امري مذموم مي دانم.
    مغز هاي متفكر استر اتژي نظام هم از اشتباهات قبلي در همان انتخابات ناقص درس گرفتند, به قول خودشان در يك عمليات پيچيده و چند لايه مهره خود را بر مسند نشاند ند.
    اين عمليات بود و نه انتخابات و با حضور مردم هم نتيجه اش تغيير نمي كرد.
    در اينكه چه بايد كرد :
    نمي دانم!
    در اينكه چه نبايد كرد :
    1. ناداني و جهل عمومي خود و مردممان را انكار نكنيم. در بزنگاه هاي تاريخي ما مرم ايران اعم از تحصيلكرده و عامي احساسمان را ملاك قرار مي دهيم نه عقلمان را. از دهه شصت “احساس تنفر” مي كنيم و مي خواهيم آنرا به خاك بسپاريم غافل از آنكه تا آنرا باز نكنيم و نشناسيم راه حلي براي امروزمان كه نتيجه سر به مهر بودن اين دهه است نمي يابيم.
    (نقش جهل عمومي ملتي كه به پارادوكسي به نام جمهوري اسلامي راي دادند در مصيبتي كه امروز گريبانگير خود و فرزندانشان شده چيست؟)
    2. نبايد گذشته را به خاك سپرد. دهه شصت را بايد عريان كرد و به قول گوشزد عباي حاكميت را از روي آ ن كنار زد .
    بي شك برخي خشونت ها در شرايط انقلابي اجتناب ناپذير است و تجزيه و تحليل رفتارهاي همه گروههاي درگير كمك شاياني به قضاوت عادلانه مي كند.
    آيا گروههاي سياسي راديكا ل در همگامي با گروههاي تند رو اسلامي در تاييد اشغال سفارت آمريكا و اعدام هاي بدون محاكمه سران رژيم سابق (كه بعد ها گريبان خودشان را گرفت ) تا چه حد در ديوانه وار تر شدن رفتارهاي نظام جاهل و به حاشيه راندن سياستمداران معتدل نيك نفس و تحصيل كرده دولت بازرگان نقش داشتند .
    (آيا در صورتي كه بجاي فقها مجاهدين و يا گروه هاي چپ به قدرت ميرسيدند مخالفين قلع و قمع نمي شدند؟؟)
    3.توجيه نكنيم. توجيه خطا مشاركت در خطاست.
    4. تجربه هاي ملل ديگر را انكار نكنيم و نخواهيم با هزينه دادن از نو همه مصيبت هاي تاريخ را تجربه كنيم.
    5. آلت دست و ابزار كسب مشروعيت نشويم.

  53. رنوس می‌گوید:

    لینک دادم بدون کسب اجازه
    مرسی برای نوشته های خوبت

  54. گيسو می‌گوید:

    خیلی خوشحالم که می بینم یکی از کسانی که دهه شصت را به یاد نداره دنبالش رفته و کشفش کرده. متاسفانه تعداد کسانی که این کار را می کنند خیلی کمه و کاملا باهات موافقم که همین قضیه باعث شکاف بین دو نسل ایرانی شده. من خودم با دو نفر از کسانی که در اون سالها زندان بودند از نزدیک آشنایی دارم. زن و شوهری که تروتسکیست بودند و زن باید با بچه 20 روزه اش به اوین می رفت و بچه بی گناه در اون محیط کثیف و بی امکانات بزرگ شد و شوهر بارها تا مرحله اعدام پیش رفت و بخت و اقبال به یاریش آمد.
    این دو انسان انقدر مهربان انقدر با فهم وشعور و انقدر انسان به معنای واقعی هستند که قابل تصور نیست و وقتی پای حرفاشون می نشینم می بینم چه انسانهای با شعور و کمالاتی و چه فرشته هایی در دهه شصت به خاک و خون کشیده شدند انسان هایی که واقعا ایران امروز ما بهشون نیاز داشت..ممنون از پستت

  55. zephyr می‌گوید:

    سلام از خوندن این پست هم خوشحال شدم هم ناراحت. برای وضعیت دردناک خودمون ناراحت شدم و هم خوشحال از اینکه احساس می کنم شما درد بسیاری از نسل های قبلی رو می فهمید. من 20 سالم بیشتر نیست. عمر فعالیتم در میان زنان و دانشجویان هم چندان طولانی نیست اما فرق های زیادی رو بین زندانی شدن یه دانشجو با یه فعال حقوق زنان دیدم. خودم هم بازداشت شدم اما فعالیت های دوستانم در بیرون از زندان به من نوید آزادی می داد. اما این روزها دانشجویان امیرکبیر و علامه بازداشت می شوند و خیلی ها تحت تعقیب و فراری اند، دریغ از ما که در مورد آنان بنویسیم. دانشجویان مدت زمان بیشتری در زندان های انفردای می مانند بدون اینکه خانواده هاشون از اونها اطلاع داشته باشند اما من این سکوت خبری رو در مورد آنها نمی فهمم خورشید خانم؟؟!!!!
    حتما شما هم فیلم بیرون انداختن یه دانشجوی ممنوعالورود و تعلیقی امیرکبیر رو دیدید. آیا این دلیلی بر کمک ویاری ما از لحاظ خبری به آنها نمی شه؟؟؟
    http://video.google.com/videoplay?docid=-6158013345526324514
    آدرس فیلم رو اینجا می ذارم.

  56. سیگار پشت سیگار و اشک پشت اشک و هر چه ساز و ستاره و مهتاب و رویا و آرزو و پگاه و غزل و ترانه بود بر تابوت… تابوت پشت تابوت… یادت هست… از آغاز یادمان دادند بزرگترین گناه ، بی گناهی است… بر سرمان آوردند آنچه که نباید… تا یاد بگیریم که گوشت برادر حلال… تا یاد بگیریم خواهر ، مثال ِهمان دستمال گه گرفته ای است که پیرمردان مافنگی ، آب منی و بینی ِ همیشه لبریزشان را پاک… تا یاد بگیریم باید پستان مادر را به دندان کند و کمر پدر را شکست… خایه ها بمالیم و بلیسیم… بخریم و بفروشیم… ناز و بوسه و مهر و عشـ … نه…. نه… قصابی کنیم آنکه دوستش داریم به پای آنانی که می توانند حکم آزادیمان را صادر… چقدر فروختیم و فروخته شدیم… چقدر فرسودیم و فرسوده شدیم… چقدر باج دادیم و باج گیری کردیم… چقدر گاییدیم و گاییده شدیم… تا بتوانیم نفسی بکشیم و اَنگ بی گناهی برداشته شود از پیشانیمان… تن دادیم به هر چه می خواهند تا بتوانیم که مثلا زندگی… یادت هست… به کدامین روز زندگیمان ، نترسیدیم از بی گناهیمان..؟ کدام یک دلگرم بی گناهی شدیم و پشت گرم پاکی..؟ براستی کدامیک؟ مگر نه اینکه هر گاه به حمایت از مظلومی برخواستیم ، مجرم شدیم؟ مگر نه اینکه هر گاه جرقه ی عشق و شور و شادی در وجودمان زد ، به خاک سیاه نشاندنمان؟ خسته ام… خسته از تمام این سالها ، که به تکرار مکررات ، گاییده شدن را تجربه می کنیم… صدامان هم در نمی آید که لااقل ابراز درد… خسته ام… خسته… از این همه تکرار… ازین همه درد… تا کی متهممیم..؟ کسی می داند؟ اصلا چرا هیچ کس ، هیچ چیز را بخاطر نمی آورد… تجربه… حافظه ی تاریخی… عشق… ایمان… خدا… انسان… خسته ام ازین همه تهدید… از این همه تهمت… ازین همه درد… ازین همه تصلیب…تصلیب…تصلیب…تصلیب…تصلیب…
    هم ذاتی عفونت و وحشت… تابوتها تنهایند در راه گورستان… راههای صدا بسته… این دندانهای شکسته و این نیم سایه ی فرو فتاده بر خاک … ببین که استخوانهایم گویاترین زندگان تاریخند… رویایی دیگر فریاد می زند بر سراسراین خیابان دراز که غیبتش را تشییع می کنند آینه به آینه…: اصولمان را يادمان رفته ، راه گم كرده شديم . اينجا هر آدمي يك سياره ي نا آشناست در كنار سيارۀ آدم نماي ديگري كه انگار مي كند شازده كوچولوست . براي همينست كه همه بي تخصصيم . اظهار فضل مي كنيم و همه از حماقتهاي مكررِ هم متعجبيم. چه خام و كودكانه اصرار مي كنيم كه تنها خودمان درست مي انديشيم و درست مي رويم. شازده كوچولوي واقعي ، توي سفرش به سياره اي رسيد كه مرد خودبين متكبري درتنهايي ترحم انگيزش تصور مي كرد همه ی موجودات عالم ستايشگران بي شمارش هستند . مرد خودپسند ، آدم ِ مضحك ِ طفلكي بود كه دل شازده كوچولو را خیلی زیاد سوزاند.
    بيایید با هم صريح باشيم آدمها !
    كداممان اين روزها از اين خيال ِ خودخواهانه دوريم که ستودنی ترینیم؟
    كجاست شازده كوچولوي ِحريفي كه براي تنهایی ترحم انگیز موهوممان ، دل بسوزاند؟
    سياره ي زمين جا ندارد. تنگ شده و بي حوصله . كاش يك تكاني به خودش بدهد و چند ميليون تا يمان را بيندازد وسط جَو… نه … نه … ببخشید… جمله ي احمقانه ام را تكذيب مي كنم …
    ما جَونرفته اينهمه جَو زده ايم ، چه برسد كه توي جَو بيفتيم…
    من معترضم. من حرصم گرفته عجيب… من شاكي ام… حالم خوش نيست…

  57. فیلتر هر روزه مرا از شما دور کرده بود … دوباره باز گشتم امشب را تا صبح با نوشته هایتان سر خواهم کرد … ممنون… خوشحال می شوم اگر روزی به من سری بزنید و بخوانید… تمام حنجره ام ویران است… تمام استخوانهایم…

  58. سودابه رادفرد می‌گوید:

    سلام
    از بهترين نوشته هايت بود خورشيد عزيز!
    اما تفاوت نسل ما و نسل شصتيها فقط در همين مطالب خلاصه نيست.
    اگر فيلترينگ اجازه داد به من هم سري بزنيد و چند عكس از اين وحشي گريها ببينيد.

  59. آریاپسر می‌گوید:

    من هم خیلی به این که چرا چنین است و چگونه از آن رها شویم می اندیشم …

  60. اقدس می‌گوید:

    سلام گرم به شما !
    اگر بگویم که از شادی در پوست خودم نمی گنجم که نسلی را مثل شما می بینم که هشیار و آگاه جهان پیرامونش را پیگیرانه به چالش گرفته است، مبالغه نکرده ام.
    دوست نادیده ام!
    من از نسلی هستم که شما آن را مربوط به دهه ی 60 می نامید. نسل دانشجوی جوان آن زمان. نسل پر از عصیان و طغیان. نسل سراپا معترض به تمام نرم ها و ارزش های حاکم، چه در عرف جامعه و چه در قانون و احکام حکومتی!
    بسیار درست مطرح کرده ای که این شکاف به خاطر سیستم سانسور و اختناق بین ما و شما به وجود آمده است. اما این یک دوران موقت بود که امروز به سر آمده است. دورانی که از پرتو مبارزات و چالش های شما در بطن مبارزه و تلاش های پیگیر و روشن گری های مداوم ما در این جا امروز به دستاوردی غیر قابل انکار تبدیل شده است.
    دوست عزیزم!
    امروز به یاری همین وسایل ارتباط جمعی مانند اینترنت می توانیم با هم تبادل تجربه کنیم و از تجربیات هم بیاموزیم. شاید به قول شما لحظاتی پیش می آید که نسلی که زنده زنده در دهه ی 60 در تابوت نگه داشته می شد و یا می بایست شکنجه های قرون وسطایی را به جان می خرید، به شرایط امروز با تلخی پوزخندی بزند ، اما یک لحظه است و پس از آن قدر مبارزاتی را می داند که این شرایط را به حکومت اسلامی تحمیل کرده است!
    از منیر برادران عزیزم هم سپاسگزارم که با ارتباطی که از طریق وبلاگش فراهم کرده است به این روشنگری ها و رابطه های ارگانیک یاری می رساند.
    دست همه ی شما عزیزان که خواهران کوچک تر و دختران عزیز ما هستید را به گرمی می فشارم و برای همه تان آرزوی به روزی دارم.
    اقدس از آلمان

  61. در سایت و وبلاگ ما شاهد
    تلاشی سی ساله در جهت تدوین ایدئولوژی اسلامی طبق وصیت نامه دکتر شریعتی هستید لطفاً جهت دستیابی به موضوع مورد نظرتان در سایت در قسمت جستجو بیابید منتظر ایمیل شما هستیم .
    http://www.erfan-darmani.blogfa.com

  62. baba می‌گوید:

    I am 56years old. If we want a change then we have to look deeper into our recent history. We have to put aside many of the dogmas and myths we have been driven by.Let us begin with Mohamad Mosadegh .He was the man behind the establishment of a security police in Iran.He was the man who hired Mr Brainless Shaban into polic forces back in 1951 and he was the one who weekened parlimentary system and the juridicary system. Back in 1949 we had mixed schools in Tehran and Rasht. He came with a verdict to seprate boys and girls schools.He was surronded with competent men but did not use that competency. But my generation wanted to see him as a hero and that is why my genration is responsible for the deception of the next genration who ended up in front of death sduads in Evin.

  63. رنوس می‌گوید:

    oخورشید عزیز می تونی برای من اون سایت ها رو ای میل منی هر وقت که تونستی؟ دارم یک تحقیق انجام میدم روی اثرات شکنجه و قتل رو بازمانده ها مرسی از این همه پست خوب

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *