دیوار

تجربه های جدید رو دوست دارم. آشتی با تن خودم رو دوست دارم. ایندفعه هم تب کردم. اما تب خفیف. انگاری آزاد شدم. انگاری مدت ها بود خودم دستی دستی خودم رو توی تنم زندانی کرده بودم. وقتی خودم رو رها کردم به درک جدیدی از خودم رسیدم.
اینکه یادم می یاد تنهایی همیشه هست و از درد نمی شه فرار کرد رو دوست ندارم. پوست کلفتی ام رو دوست دارم. دیوار رو دوست ندارم ولی لازم می دونم. از تکرار می ترسم. تا صبح گریه کردم اما انگار گریه هه تصفیه کرد روحم رو. نباید بترسم از ضربه خوردن. باید دوست داشته باشم. مرد وجودم احساس آزادی می کنه، اما زن وجودم هنوز غمگینه. شاید اشتباه می کنم. شاید باید باور کنم اشک هاش رو، صداقتش رو. از کی تا حالا اینقدر بد بین شدم و ترسو؟ کار اون دیواره؟

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.