این یک بهاریه نیست

این یک بهاریه نیست
برای مامان، بابا، روشی، شیده


ماهی گلی خریدم. یونجه سالاد خریدم به جای سبزه! ماهی ای که اصلا شبیه ماهی شوریده نیست خریدم. یه سری چیزای دیگه هم خریدم. یهویی به سرم زد آخه مهمون دعوت کردم واسه سال تحویل. فتانه عکس سمنو پزون فرستاده بود. آنی دیگه امسال نبود که از اون سمنوهای خوشمزه اش بپزه که مزه سمنوهای مامان مدیا رو می داد و منو یاد حیاط خونه مدیا اینا و گلای گلیسریدشون می نداخت. نصفه شبی عین خلا رفتم صدف دات کام و 45 دلار خوراکی ایرانی خریدم. سمنو و سبزی و رب انار و ترشی و مربای آلبالو و رشته و باقلوا. باقلوای های تیفانی رو یادته؟ بابا دو تا بسته می خرید، یکی مخصوص من، یکی مخصوص مهمونا. بیخوابی زده بود به کله ام. انگار دنبال گمشده ای می گشتم که پیداش نمی کردم. پنج صبح خوابیدم، هشت و نیم پاشدم. رفتم دانشگاه. ساعت یک رفتم تظاهرات ضد جنگ و به جای شعار دادن گریه کردم. سه رسیدم خونه. خونه رو تمیز کرد، سبزی پلو ماهی قلابی و کوکو سبزی و سالاد درست کردم. دیس سبزی خوردن بدون تره درست کردم. روشی زنگ زد. اشک هام رو پنهان کردم. فکر کنم اونم داشت گریه می کرد. زودی قطع کردم چون نمی خواستم با عر زدن هام حالش رو بگیرم. نمی تونستم که عجی مجی لاترجی کنم که پهلوی هم باشیم و بگیم و بخندیم و سر به سر هم بذاریم و هم رو بغل کنیم و بوس کنیم و غم ها رو دود کنیم بره هوا. منم هیچی جز این نمی خواستم که پهلوی هم باشیم و بگیم و بخندیم و سر به سر هم بذاریم و هم رو بغل کنیم و بوس کنیم و غم ها رو دود کنیم بره هوا. مهمونا اومدن. سفره هفت سین قلابی رو بدون سمنو و با سبزه قلابی و عکس اونایی که دورم ازشون و تخم مرغای رنگ نشده چیدیم. شمع روشن کردیم. خوردیم. نوشیدیم. نفهمیدیم سال تحویل کی شد از بس رادیویی که گوش می دادیم بی مزه لحظه سال تحویل رو برگزار کرد. مصنوعی بود، مصنوعی تر شد. من اینجا چیکار می کنم؟ روشی الان تنها یه ور دنیاست. مامانم الان تنهایی نشسته داره سال رو تحویل می کنه. حتما لباس خواب نو پوشیده. عینک گنده اش رو زده و داره دعا می خونه. سبزه هاش قد کشیده. دلش تنگ شده. عادت کرده؟ عادت کردم؟ بابا خوابه. تلخه حتما مثل همه عیدها. عادت کرده؟ عادت کردیم؟ شیده زنگ زد. باز خلقم تنگ بود و نزدیک بود بزنم زیر گریه و مصنوعی حرف زدم و زود قطع کردم. یادته عیدا می رفتیم پیاده روی؟ شکوفه های زرد و سفید و سرخابی. اکباتان آروم هزار رنگ. آواز خونی های بهاری. یادته لباس عید می پوشیدیم و عید دیدنی رسمی می کردیم؟! کجاییم الان؟ عادت کردیم؟ یادته می گفتم از عید بدم میاد؟ حالا بیشتر بدم میاد. انگاری عید امسال یه سیلی خورد تو صورتم. نمی دونم چرا. هیچ موقع اینقدر دوری ها اذیتم نکرده بود. دوری نزدیک ترین ها.
***
وقتی که دوری همه چی دراماتیک تر می شه. وقتی که دوری سر یه موقع هایی مثل الان دلت می خواد گم و گور بشی یه جایی که یادت نیافته الان چه موقعیه. وقتی که دوری، سانتیمانتال می شی، اشکت میاد دم مشکت، هی فکر می کنی یه چیزی رو گم کردی و عین خلا دور خودت می چرخی و نمی فهمی چی شده. وقتی دوری یونجه می ذاری سر سفره هفت سینت و سمنوات رو “آن لاین” سفارش می دی برای یک هفته بعد از عید. وقتی دوری گاهی طاقتت طاق می شه اما نمی تونی کاری کنی. نمی تونی دستت رو دراز کنی و نزدیک ترین ها رو لمس کنی، بغل کنی، ببوسی، بو بکشی. نمی تونی و فقط باید تحمل کنی. وقتی دوری باید عادت کنی. به همین سادگی…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.