از درخت نبودن

از اینکه عادی شده بود ناراحت بودم. حالا می بینم ترک عادت سخته. حتی مدت ها غمگین بودم که باید ترک عادت کنم. اما حالا با همه وجودم می خوام که ترک کنم، فراموش کنم. بدی اش اینه که با همه تار و پود روحم گره خورده بوده، بیشتر از اونچه که می تونستم تصورش رو بکنم. حالا می خوام فراموش کنم و سخته. گاهی یه چیزایی یادم می یاد، یا یه چیزایی می گم که می فهمم فراموش نشده و به طرز اعصاب خورد کنی هنوز توی وجودمه. می خوام ببرم، فراموش کنم. پس زنده باد فراموشی که دوای همه دردهاست…
نوشتن یادم رفته. نوشتن سخت شده. باید از همین وبلاگ قراضه شروع کنم و بنویسم تا یواش یواش دوباره نوشتن یادم بیاد. شاید خودم رو وادار کنم هر روز دو سه خطی هم شده اینجا بنویسم، شاید دوباره آشتی کنم با عادت نوشتن که چه خوب بود، و چه بد بود مدتی که از یادم رفته بود. بعضی عادت ها رو باید فراموش کنم و بعضی ها رو باید دوباره به یاد بیارم تا گیر نکنم تو یه وضعیت راکد مرداب گونه که هر چی می گذره بیشتر تو رو اسیر خودش می کنه. پس زنده باد نوشتن که آرام بخشه و یادت می یاره که هنوز هستی، زنده باد نوشتن از زنده بودن، از درخت نبودن

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.