از خونه جدید می لاگم. همه چی خوب و خوش پیش رفت. یک روز و نیمه اسباب کشی کردیم، یه روز کامل هم خونه قبلی رو تمییز کردیم. حالا خونه جدید بازار شامه. ولی اونقدر خسته بودیم امروز که دیگه کار نکردیم و فقط خوابیدیم. خوشحال بودم که حداقل خونه جدید درست حسابیه. اما اوضاع روبراه نیست. این تصادف کذایی دست از سرم بر نمی داره. امشب صندق پست رو چک کردم و نامه اومده از شرکت بیمه که طرف که زده بود بهمون ادعای خسارت جونی هم کرده و خسارتش ممکنه از پولی که بیمه ما می ده بیشتر بشه و مجبور شیم خودمون بدیم و احتمالا باید وکیل بگیرم. انگاری این کابوسه دست از سرم بر نمی داره. پسره که به ما زد سر و مر گنده بود موقع تصادف. جدا نمی دونم چی شده. هم نگرانم که چه بلایی سرش اومده و هم نگرانم که از کجام پول بیارم. همه اش پشت سر هم بد بیاری، بعضیاشو اینجا می نویسم و خیلیاشو نمی نویسم. این وبلاگ رو هم الکی دارم نگه می دارم. مدتهاست که اصلا نمی تونم بنویسم و الکی می یام شرح حال می نویسم، اونم نصفه نیمه. یه مدتی حالا اینجا هم نمی نویسم دیگه که بیشتر از این آبروم با این خزعبلات نره! فکر کنم بهترین کار اینه که برم مشاوره. دارم یه جورایی دیگه کامل روانی می شم! به قول یادم نیست کدوم سریال تلویزیونی می شه بسه؟

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.