این روزای خوب

این روزای خوب
این ترم کذایی بالاخره تموم شد. بالاخره تونستم همه تحقیق ها و مقاله ها و پروژه ها رو تحویل بدم بدون اینکه هیچکدوم رو نمره ناتموم بگیرم. استادهام خیلی راه اومدن و یکی اشون بهم پنج روز وقت اضافه داد در حالی که خودش دو روز دیگه زایمان داره. یکی از بچه ها می گفت اگه یه خورده دیگه وا می داد احتمالا موقع زایمان باید در حال خوندن تحقیق تو می بود! (عجب جمله بی سر و تهی شد!) به هر حال کلاس های من تو مطالعات زنان تموم شد و فقط تزم مونده. دیگه از اینجا به بعد کلاس های ارتباطات رو باید بگیرم همه اش. دانشکده ارتباطاتمون کارش درسته، اما من تو مطالعات زنان خیلی حس بهتری دارم همیشه. مهمترین دلیلش هم رابطه استاد و شاگرده و اهمیتی که به آدم می دن و آدم رو به چشم همکار نگاه می کنن نه شاگرد. سر مشکلی که این ترم برام پیش اومده بود، برای یکی از استادهام ایمیل زدم و عذر خواهی کردم که کمی بی نظم شدم و بهش گفتم که به زودی بهتون توضیح می دم چی شده. بهم جواب داد که اصلا اعتقاد نداره به اینکه توضیح بدم و نوشته بود که مخالف اینه که استاد قدرت داشته باشه رو شاگرد و گفته بود تنها فکری که می کنه اینه که حتما من یک پژوهشگر کوشا!! هستم که چند تا کار با هم روی سرم ریخته و اینو درک می کنه. از اونطرف استاد یه کلاسی ام تو ارتباطات وقتی فهمیدم درگیرم بدتر بهم گیر داد که خب اگه می ذاشت خودم برنامه ریزی کنم برای کارم مطمئنا بهتر می تونستم کارم رو انجام بدم به جای اینکه اون قیم من بشه و اصرار کنه که حتما در فلان تاریخ پرزنتیشن بدم. بعدش هم انگار ما بچه دبستانی هستیم، ده نمره گذاشته برای حضور و غیاب. انگار مثلا دانشجوی فوق مورچه گازش گرفته این همه سختی بکشه بیاد دانشگاه با اونهمه مخارج و غیره بعدش درس نخونه بخواد الکی غایب شه. همکلاسی هام تو مطالعات زنان چشاشون گرد شده بود وقتی فهمیدن این استاده به حضور غیاب هم کار داره!
این کله من هم کلی شرافت به خرج داد و اصلا درد نگرفت تا دقیقا دیروز که همه کارها رو تحویل دادم. بعدش آنچنان سردردی گرفتم که مدتها بود نگرفته بودم و مجبور شدم شیش تا قرص بخورم. حالا این قرصه کافئین داره و دوتاش هم من رو بیخواب می کنه، چه برسه به اینکه شیش تا بخورم و خلاصه دیشب تا صبح کله پا رفتم. ولی قرص خوبیه و باعث شد دیگه محتاج استومینوفن کدئین نباشم که اینجا هم گیر نمی آد.
امروز همه اش به تنبلی گذشت و البته بالاخره یه خورده غذای درست حسابی پختم به روشی وسیاوش غذای واقعی بدم که البته بچه ما آخرش شب گفت “هاگ داگ” می خواد! حرف زدنش شاهکاره بعضی وقتا غلط غولوط که حرف می زنه دلم غش می ره براش. مامان بدجنسش هم بهش می گه بیسواد، بعد اینم خیلی جدی اعتراض می کنه! کاملا انتظار داره جدی بگیریمش و بهش احترام بذاریم و اگه از چیزی ناراحت شه مامانش رو می کشه تو اتاق یواشکی بهش می گه که مثلا لطفا جلوی بقیه به من فلان چیز رو نگو. بعدش اینجوری که می کنه آدم یادش می ره گاهی که همه اش شیش سالشه و کوچولوه. بعد اون روزی که ساعتش رو گم کرده بود بعد از اصرار مامانش که ساعتت رو باز کردی از دستت گم می شه بده بذارم تو کیفم، روشی دعواش کرد. بعد دوباره روشی رو برده تو اتاق، بهش می گه خب من بچه ام دیگه، بالاخره بعضی وقتا هم چیز گم می کنم! از دستم ناراحت نباش!
بچه ام خیلی هم جرزنه! امروز داشتیم توپ بازی می کردیم، بهش گل زدم، بعد می گه قبول نیست چون پشتم می خارید! بعدش هم می گه چون پشتم می خارید باید پنالتی بزنم! اونقدر از دستش می خندم که خدا می دونه. روشی هم که یه ذره هم عوض نشده. همه اش داریم ور می زنیم با هم و غیبت می کنیم و تو سرو کله هم می زنیم. اون روزی بردمش کمکم کنه لباس هامو بشورم و البته من هم خیلی شیک به اندازه پنج تا ماشین لباس و غیره باید می شستم و بعد اومد همه رو برام تا کرد (از اون کارا که من هیچوقت نمی کنم!) بعد بدجنس می گه تو منو کوزت گیر آوردی! خلاصه هنوزم جنسش خرابه بدتر از خودم و هنوزم باحال و دوست داشتنیه. انگار نه انگار که اینهمه مدت هم رو ندیدیم و گاهی اوقات خیلی کم تلفنی حرف زدیم چون اونا قطر زندگی می کنن و تلفن بین قطر و آمریکا هم خیلی گرونه. حالا گاهی اوقات یادم می افته که سیزده روز دیگه می رن و بعد فوری سرم رو به یه چیزی گرم می کنم که بهش فکر نکنم اعصابم خورد شه که بتونیم همین چند روز رو حسابی با هم خوش بگذرونیم. اونقدر حالم این روزا خوبه که حد نداره. اصلا به نظرم همه چی خوبه! حتی این داهات ما هم به نظرم جای باحالی می یاد. از رانندگی دیگه نمی ترسم و همه اش دلم می خواد باهاشون اینور اونور برم. کاشکی مامان بابام هم می تونستن بیان…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

21 پاسخ به این روزای خوب

  1. آناهیت می‌گوید:

    خوش بگذاره. من هم‌چنان در عجبم که شما چطوری به این همه کار می‎رسین؟ موفق باشین.

  2. بید قرمز می‌گوید:

    خورشید جان خوشحالم این روزها داره بهتون خوش می گذره.

  3. Tannaz می‌گوید:

    barat khoshhalan Sanam jun
    az tarafe ye khanandeye hamishegi az alman
    🙂

  4. نازخاتون می‌گوید:

    شنم جون سلام. می دونم چه کيفی می ده وقتی خواهر جون و بچه جونش پيشت هستند. فکر رفتنشون رو هم نکن. از اين ۱۳ روز استفاده کن و حالش رو ببر. می بوسمت…

  5. نازخاتون می‌گوید:

    پ.ن. منظورم صنم جون بود و نه شنم جون:))))))))

  6. شیرینَک می‌گوید:

    صنم جان من امروز يك تصادف خيلي بد كردم از اون مدلها كه فقط خدا را شكر كه زنده ام تمام مدت به تو و تصادفي كه كرده بودي فكر ميكردم .الان از رانندگي ميترسم و وقتي چشمام را ميبندم صحنه تصادف مياد جلوم

  7. iran می‌گوید:

    سلام دوست گرامی، سایت شما بسیار زیبا است اگر دوست داشتی تبادل لینک و یا لوگو میکنیم، !
    موفق باشی.

  8. جودي می‌گوید:

    وقتي ميخونم اينهمه خوبي و شاد کلي خوشحال ميشم.. چرا فليتر شدي آخه؟ کلي گشتم تا تونستم بالاخره بيام اينجا..

  9. holmes می‌گوید:

    منهم استامینوفن کدئین میخوردم….ولی بعدش نوافن رو پیدا کردم که خیلی خوب بود. ترکیبی از بروفن و کافئین و …ولی این اکسیدرین رو که کشف کردم…فوق العاده است…یعنی بدترین سردرد میگرنیم که عنقریب در حالت به تهوع رسیدن بود…ظرف 10 دقیقه ساکت کرده…

  10. گلریز جون می‌گوید:

    هاها. کلی خندیدم از حرفهای این خواهر زاده شما. دلم تنگ شده ولی به زودی قراره گشاد بشه. 🙂
    گلریز

  11. ali می‌گوید:

    سلام
    خوش بگذره
    ما فکر می کردیم فقط استادای اینجا به حضور غیاب نمره می دن!

  12. آلوچه خانوم می‌گوید:

    امیدوارم این روزهای خوب اونقدر کش بیاد تا تو حسابی تجدید قوا کنی و دیگه اینکه خیلی خوشحالم شب یلدای امسال این دو نفر پيشت هستند . خوش بگذره خیلی زیاد !

  13. بنیامین می‌گوید:

    خوب بود. سر میزنم.

  14. آب و گل می‌گوید:

    امید که همیشه خوش و سرحال باشی، منم برم اکسیدرین رو پیدا کنم ببینم جواب میده یانه؟

  15. ahmadreza می‌گوید:

    oon ghors e rasman khoda ast amma dar Canada yaaft minashavad, nemidoonam chera albate. Kholaase ghadresh o bedoon o ziaade ravi ham nakon abji ke roo jabe neveshte 4 ta dar roooz, aab nabaat ke nist ghorboonet beram. 😀

  16. صادق می‌گوید:

    سلام…منم خیلی دوست داشتم می تونستم بعضی وقتا بزنم توی خط روزمره نویسی و عامیانه نوشتن.قبلاً از این کارا می کردم…شایدم باز نوشتم…موفق باشید.قلم روون و خارجی ای دارین.

  17. رضا می‌گوید:

    سلام
    میشه ما رو هم او لیستت ادد کنی؟ما مدتهاست اددتون کردیم…

  18. رضا می‌گوید:

    http://www.reza49.blogspot.com/
    یادم رفت لینک بدم!

  19. رها می‌گوید:

    صنم جان، اون موقع که از فیلتر شدن سایت ات نوشتی من هنوز می تونستم بلاگت رو ببینم و فقط کامنت دونی ات فیلتر بود اما الان چند روزه که شدیدا(!) فیلتر هستی و با انواع و اقسام آنتی فیلترها هم باز نمیشی (منظورم وبلاگته ها! 🙂 ) خلاصه این که دیدنت و خوندنت مکافاتی شده که نگو! حالا به اون جایی که گفته بودی نامه نوشتی که بررسی کنن؟ جدا فیلتر کردن وبلاگت از اون کارهاست ها!!!

  20. حمیدرضا می‌گوید:

    خانم دولتشاهی عزیز شما به یلدا بازی دعوت شدید. منتظر شما هستیم.

    خورشید: شرمنده دیر رسیدم!

  21. shirin می‌گوید:

    salam Sanam jan
    man ye siti to weblogam gozashte boodam be esme MIT open course ware va oosh notha va maghalehaye ostadhaye MIT to reshtehaye mokhtalefo gozashte.
    emrooz ke negah kardam didam motaleate zanan ro ham dare,va yade to oftadam.
    ye negahi behesh bokon shayad bedardet bokhore harchand age eshtebah nakonam reshtato avaz kardi be ertebatat.shayad baraye ertebatatm chizaye khoobi betooni toosh peida koni.
    movafagh bashi

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *