هنوز اسم نداره

هنوز اسم نداره
به مناسبت اینکه خیلی ها راجع به اول مهر و اینا نوشتن، و به مناسبت اینکه مطلب مزخرف قبلی رد بشه بره، گفتم یه بخشی از یه داستانی رو بذارم اینجا. فقط حواستون باشه این سه صفحه اول دویست صفحه هستش! ولی قول می دم 197 صفحه دیگه اش رو اینجا نذارم!



***
یادش به خیر، دیوونگی و شیفتگی، برق چشما و باقی قضایا. یکی بزرگ می شه بدون اینکه بخواد، یکی بچه می مونه بدون اینکه بدونه هنوز بچه مونده، یکی هم کوتوله می مونه. یه کوتوله تاسف برانگیز، یه استعداد تلف شده، عشق سال های وبا…
***
همه چیز از اونجا شروع شد که فهمیدم لنگ هام از بقیه دراز تره، که لباس هام پاره پوره تره، که موهام شونه نمی خوره، که از سنجاق سر رنگی نه چیزی می دونم نه خوشم می یاد، که بازی با گچ های باقی مونده از ساختمون سازی دور و اطرافمون رو به عشوه اومدن برای پسرهای خاک و خلی ترجیح می دم. من یه دختر دماغ گنده زشت و زمخت بودم. دوران بلوغ جوش جوشی بودن و تیر چراغ برق بودن هم بهشون اضافه شد. نردبون آتش نشانی هم به همچنین، و در دانشگاه به لقب دکل هم مفتخر شدم.
بابا دهنش رو باز می کرد و با تمام اعضای بدنش فریاد می کشید. من تیک تیک می لرزیدم و نمی فهمیدم چرا داد می زنه و دلم می خواست داد نزنه. تو مدرسه میز آخر باید می شستم چون قدم بلند تر بود. کلاس اول بودم. سه نفر بودیم سر یک میز. یکی از دخترها اسمش سعیده بود و به نظر بقیه بچه ها ازگل. نمی دونم چرا، شاید چون اسمش سعیده بود. نسرین نصف میز رو می گرفت و من و سعیده که قد بلند تر بودیم باید تو نصفه دیگه نیمکت خودمون رو جا می کردیم. بعضی روز ها به تنگ می اومدم و روی میز نیمکت رو خط کشی می کردم که هرکس یک سوم جا رو داشته باشه. بعد نسرین کونش رو می کشید به طرف وسط نیمکت که باز ما جامون تنگ شه. بعضی روزا تو راه مدرسه با خودم نقشه قتل نسرین رو می کشیدم. وقتایی که تو کلاس صندلی تکی بود می رفتم رو صندلی تکی می شستم که از عذاب نسرین در امان باشم. شلخته بودم. روزهای اول کلاس اول که باید تمرین کشیدن خط صاف می کردیم از همه عقب می افتادم و خط هام کج و کوله در می اومد. کتاب درسی ام رو گم کردم. فقط یه کتاب بهمون می دادن همیشه. بیرون نمی فروختن کتاب رو. وقتی کتابم گم شد همه دعوام کردن. کسی نبود دنبال کتاب بگرده برام تا اینکه آخر سر یه کتاب دست دومی سال قبل رو که تغییرات جدید رو نداشت برام پیدا کردن.
خانوم فیروزی معلممون بود. زن قد دراز زشتی بود. یعنی بعدا فهمیدم زشته، چون وقتی کار بد می کردم به طرفم گچ پرت می کرد و یا می اومد گوشم رو می گرفت و تمام تنم یخ می کرد. نمی دونم چرا یخ می کرد. خواهرم کلی پارتی بازی کرده بود که من تو کلاس خانوم فیروزی باشم. می گفت معلم خوبیه. همبازی هام همه تو کلاس خانوم کریمی بودن. زن چاقی که بعدا فهمیدم خوشگله. چون اگه گاهی می رفتم سرکلاسش که دوستام رو ببینم لبخندی به پهنای صورتش می زد بهم و دوستام عاشقش بودن. روز اول رفتم تو کلاس خانوم کریمی نشستم کنار الهام. بعد خانوم کریمی با مهربونی من رو برد کلاس خانوم فیروزی. از دوستام دورافتاده بودم. من رو نشوندن پیش نسرین که بعدا فهمیدم زشته و سعیده که می گفتن اسمش زشت بود. این اولین جرقه بزرگ شدن من بود!
یه روز خانوم فیروزی گفت از فردا دیکته داریم و دفتر دیکته بیارین. من فکر کرده بودم دیکته یعنی کل کلاس اول و دیگه به دفتر قبلی احتیاجی نداریم. تو دفتر قبلی ام نقاشی کشیدم. فرداش خانوم فیروزی نقاشی رو دید و گوشم رو گرفت، یخ کردم.
معدلم بیست نشد. تو نمازخونه نشسته بودیم و به معدل بیستی ها جایزه می دادن. یه کتاب نقاشی بود با عکس های صدام. من هرچی نشستم اسم منم صدا کنن و یه دونه از اون کتاب های صدام بهم بدن ندادن. یه دختر دیگه هم مثل من جایزه نگرفت. اون همه نمره هاش زیر ده می شد. بچه ها می گفتن عقب افتاده است.
یه روز تو کلاس خانوم فیروزی به همه جایزه داد. به من مداد رنگی دو طبقه داد. کلی ذوق کردم، ولی مونده بودم چرا جایزه های بقیه به غیر از جایزه سعیده و اون دختره که می گفتن عقب افتاده است از مال من بزرگتر و بهتره. یه پونزده سالی تو کف این ماجرا بودم و هی با خودم کلنجار می رفتم که چرا. بعدا که خودم تو یه موسسه زبان به بچه ها درس می دادم فهمیدم که اینجور موقع ها خانواده ها کادو ها رو می خرن و می دن به معلم که سر کلاس به بچه ها بده و اونوقت فهمیدم که چرا. اون روز سر کلاس از دست خانوم فیروزی کلی حرص خوردم که جایزه من کوچیک تر بود. ولی پونزده سال بعدش خجالت کشیدم. نمی دونم چرا، شاید چون اون موقع ها مدادرنگی دو طبقه گرون بود. شاید چون مامان اینا برای شیر و پنیر و گوشت مرغ تو صف وای میستادن.
متولد نیمه دوم بودم. اون سال که همه دوستام می رفتن کلاس اول گفته بودن من نمی تونم برم و من به پهنای صورت اشک ریخته بودم و نمی دونستم از دست کی باید عصبانی باشم که نیمه دومم. هرچند که اصلا نمی فهمیدم نیمه دوم یعنی چی. مامانم دستم رو می گرفت و سوار مینی بوس های بوگندو می شدیم و هی من حالت تهوع و سردرد می گرفتم و هی می رفتیم جاهای عجیب غریبی که می گفتن دادگاه هستش و مامانم می گفت می خواد شناسنامه ام رو عوض کنه که نیمه اول شم و یه روز نشست کنار پله های دادگاه و بغلم کرد و غصه دار بوسم کرد. بعدش مثل همیشه قیافه اش یه شکلی شد. یه شکل عجیب غریبی که بعدا فهمیدم یعنی اینکه حتما کار رو انجام می ده. عین اون سالی که کوله پشتی مد شد و من دلم کوله پشتی می خواست و بابام مامانم رو دعوا کرد که پول نداره برای من کوله پشتی بخره و مامانم دستم رو گرفت سوار مینی بوس بوگندو کرد و از بالا تا پایین خیابون منوچهری رو رفتیم بالا و اومدیم پایین تا یه کوله پشتی مشکی صورتی سیکلمه دو هزارتومنی خریدیم و من هیچوقت روم نشد بهش بگم که کوله پشتیه خیلی کوچیکه. عین اون موقعی که یه موسسه زبان نزدیک خونمون باز شده بود و دوهزار تومن شهریه اش بود و من برای اینکه برم کلاس تا زبان یاد بگیرم معنی فیلم ها و نوارهای خواهرم رو بفهمم بال بال می زدم و باز بابام دعوا کرد پول نداره و مامانم دستم رو گرفت برد موسسه اسمم رو نوشت. اون روز رو پله های دادگاه هم قیافه مامانم همون شکلی شد. برگشتیم اومدیم خونه رفتیم طبقه هفتم در خونه همسایه مهربونمون رو زدیم و مامان یه چیزایی گفت به خانومه و آخرش فهمیدم که می تونم برم مدرسه همراه با الهام و مریم و سالومه و فرنوش و پریسا. می گفتن “مستمعازاد” هستم. کلاس دوم که شد موقع امتحانای ثلث باید می رفتم سر کلاس خانوم فیروزی امتحان کلاس اول می دادم. بعدش تابستون بعد از کلاس دوم باید امتحانای کلاس دوم رو می دادم. بهم گفتن دوکلاس یکی کردم. نمی دونستم یعنی چی ولی خوشحال بودم که منم مثل الهام و مریم و فرنوش و سالومه و پریسا رفتم مدرسه.
بعدا فهمیدم خانوم مهربون مدیر سابق مدرسه بوده که “رژیم” دوسش نداشته و عوضش کرده. ولی مدیر جدید که چادری بود بهش احترام گذاشته بود و اجازه داده بود سال اول رو به صورت مستمع آزاد سر کلاس خانوم فیروزی بشینم و خانوم فیروزی و خانوم تقدیسیان (معلم کلاس دومم) قبول کرده بودن که اینجوری سر آموزش پرورش رو کلاه بذارن که من بتونم همراه با الهام و پریسا و فرنوش و سالومه و مریم برم مدرسه. تازه اون موقع بود که فهمیدم چرا باید حتما سرکلاس خانوم فیروزی می شستم. ولی هنوز هم یاد اون تیکه گچی که پرت می کرد و گوشی که می گرفت می افتم تنم یخ می کنه.
***
اسمش شاهرخ بود. خیلی شیک به هیوا گفتم بهش بگه من ازش خوشم می یاد. اونم گفت بهم بگه خیلی خرم چون از من خوشش نمی آد. اونم مثل بقیه پسرهای جمعمون عاشق غزاله بود. همه امون 11 سالمون بود. غزاله خوشگل بود و همیشه موهاش رو یا بافته بود یا سنجاق های رنگی خوشگل داشت. تولدهاش بزرگترین اتقاق زندگی همه امون بود چون همه پسرها هم بودن. من یه بار پیمان رو زدم و دیگه هیچکس با من بازی نکرد تا شب. کلا همه پسرا هم رو می زدن، اما تا من پیمان رو زدم همه قهر کردن. منم رفتم خونمون و شروع کردم با باربی هام بازی کردن. قصه های عجیب غریب می ساختم. بدبختی هر موقع خواهرم سر می رسید باربی ها و کن همه لخت بودن و من باید فوری قایمشون می کردم. اون روزی تو مدرسه همه می گفتن که قراره بمب بزنن تهران رو. خانوم عسگری اومد سر کلاسمون که نمره انضباط بده. هیوا داشت آدامس می جویید. اومد هیوا رو کشون کشون از پشت نیمکت برد و محکم کوبوندش به دیوار و کلی سرش داد کشید که چرا موهاش بیرونه و آدامس می جو اه. بعدش هم گفت نمره انضباطش رو صفر می ده و رفت از کلاس بیرون. هیوا موهاش خیلی فرفری بود و هیچ وقت زیر مقنعه اش جا نمی شد. بعدش که خانوم عسگری ملقب به عجوزه بدقواره رفت هیوا هیچ چی نمی گفت و من تو دلم گریه می کردم و هی فکر می کردم باید بریم آموزش پرورش دعوا کنیم. عصرش موشک بارون شد. مامانم گم شده بود. رفته بود خیابون منوچهری عروسک های بچه های پرورشگاه رو بده تعمیر کنن. بابام هی بهش گفت نره. مامانم هم باز قیافه اش یه جوری شد و چادرش رو سرش کرد و عروسک های پرنسسی رو که آواز خوندنشون خراب بود و تعمیر لازم داشت رو کرد تو یه ساک گنده و رفت. ساعت 8 شد، 9 شد، 10 شد، 11 شد و مامان نیومد. من هی می رفتم دستشویی جیش می کردم. عین اون روز که هفت سالم بود و بابام مامانم رو از خونه انداخته بود بیرون و من تا خود صبح جیش کردم و بابام آخرسر پاشد رفت دنبال مامانم. آخر سر ساعت 12 شب از پشت پنجره دیدم که مامانم از مینی بوس پیاده شد. از فرداش مدرسه ها تعطیل شد و یادم رفت دیگه از هیوا بپرسم مامانش رفت شکایت آموزش پرورش یا نه.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.