هزار و سیصد و بیست و یک کلمه “زرد” از مادر عروس

هزار و سیصد و بیست و یک کلمه “زرد” از مادر عروس
طولانیه. نیم ساعت به خودم زنگ تفریح دادم و متوجه نشدم که چقدر نوشتم تو این نیم ساعت! بحث لوس و بیمزه افتخارات وبلاگیه. اصولا من دوست دارم تو زنگ تفریح هام وسط اون همه مطالب قلمبه سلمبه ای که می خونم زرد باشم، برای همین هم به این موضوع زرد پرداختم. پیشنهاد می کنم این مطلب رو در حالتی که آهنگ های جلال همتی خدا بیامرز رو گوش می کنین بخونین اگه خیلی بیکارین! اگه بیکار نیستین هم برین به کارتون برسین که خوندن این مطلب فقط وقت تلف کردنه!



***
این لیست افتخارات یکی از بامزه ترین سری مطلب هایی بود که تو وبلاگ ها خوندم. حیف شد واقعا که چند نفر دلسوز دوستی خاله خرسه کردن و معنی نوشته ها رو برگردوندن. به نظر من بدترین کاری که در حق یک نفر می شه کرد قربانی سازی از اون آدم و نادیده گرفتن عاملیت اون فرده. ظاهرا تمام این علم شنگه ها برای این بود که یک نفری می گفت بابا من “آدم بزرگ” هستم، من رو هم بازی بدین، و چند تا دلسوز اومدن گفتن نه، این “بچه” است، بچه رو آزار ندین. ولی به نظر من این لیست افتخارات به بچگی و بزرگی ربطی نداشت. این نوشته ها قشنگ یه بازی بود با حس خودبزرگ بینی همه مون. بازی با این حس، بازی با این علاقه که دوست داریم از خودمون تعریف کنیم اما قراردهای نانوشته اجتماعی این کار رو جالب نمی دونه. بازی با اینکه گاهی خیلی دوست داریم خالی بندی کنیم و خودمون رو آدم جالبی نشون بدیم (برای همین هم اینقدر این وبلاگ نویسی بهمون حال می ده.) به همین دلیل بود که خیلی هایی که اصلا کوروش رو نمی شناسن و نمی دونستن قضیه از کجا شروع شد هم لیست افتخاراتشون رو نوشتن.
تعریف کردن از خود هیچ اشکالی نداره. جالبه که خیلی جاها برای اینکه استخدام شی باید تا می تونی از خودت تعریف کنی. سر رزومه نوشتن خودم و یا کمک به دوستام برای رزومه نوشتن همیشه این مشکل رو داشتیم که چطوری همه چی رو گنده اش کنیم. اما موضوع اینجاست که رزومه برای اینه که خودت رو به صاحب کار بفروشی. تو وبلاگ قرار نیست به بقیه فخر بفروشی که آهای ببینین من چقدر باحالم. ولی جالبه که همه امون همین کار رو می کنیم چون کلی حس خود بزرگ بینی امون رو قلقلک می ده. فقط کوروش خیلی گل درشت این کار رو کرد. این نوشته های افتخاراتی بازی با این حس بود. حسی که تو همه هست، نه فقط کوروش.
من کوروش رو بچه و قربانی نمی دونم. از بعضی کارهاش خیلی بدم می یاد، مخصوصا کاری که با ویکی پیدیا کرد که واقعا کفرم رو درآورد و به نظرم توهینی به همه جامعه ویکی بود. از دروغ گویی اش در مورد ویکی هم بدم اومد (تو وبلاگ فارسی اش یه چیزی گفت و تو وبلاگ انگلیسی اش دقیقا عکسش رو گفت.) (این رو باید حتما بگم که اینکه یه عده گفتن با اسم من آی دی درست کرده بود و به بقیه حرف های رکیک می زد رو البته باور نکردم چون اثباتش سخت بود که کار کی بوده و فقط برام این مهم بود که مخاطب اون پیام ها عقلشون سر جاشون بود. هیچ واکنشی هم به قضیه نشون ندادم چون قضیه برام ثابت نشد.) ایمیل های لینک دهی اش هم واقعا آزارم نداد چون سریش تر از اون هم من حداقل دیدم و راه چاره اش اینه که دکمه دیلیت رو بزنی و دنیا به آخر نمی رسه. حتی بعدا که وبلاگش واقعا شکل وبلاگ شد بهش لینک دادم و عوضش تونستم مصاحبه کمدی اش با مدیا کاشیگر بدبخت رو بخونم و راجع به رئالیسم و مینیمالیسم کلی چیز جدید یاد بگیرم! اما من این کارهاش رو نمی ذارم به حساب بچگی اش و دلیلی نمی شه که دروغ گویی رو زیر سبیلی رد کرد چون طرف “بچه” است. می ذارم به حساب بی تجربگی اش و فکر می کنم در طول زمان، اگر اطرافیانش بذارن، خیلی از این کارهاش بهتر می شه و احتیاج داره که نقد بشه، همونطوری که همه ماها بی رحمانه نقد می شیم تو وبلاگستان، تو محل کار، تو کلاس درس، تو خونواده، تو خیابون، و غیره. مطمئنم اگه یه سردبیر درست حسابی و “بیرحم” داشته باشه می تونه خبرنگار خوبی بشه.
کوروش یه بهانه تاثیر گذار شد برای نقد حس خود بزرگ بینی همه امون. از این ها گذشته، برام جالب بود که تو تمام مطلب های مفتخرین، یه چند تا چیز واقعی هم بود، یعنی اون آدم ها به بعضی چیزا واقعا افتخار هم می کنن اما روشون نمی شده بگن، و این بهانه ای شد که اونا رو هم بگن و کمی حس خود بزرگ بینی اشون قلقلک داده شه. نقد این قضیه به عنوان اینکه کوروش بچه ای بود که مورد توهین و تحقیر و له شدن و کودک آزاری قرار گرفت به نظر من فقط توهینه به شخصیت کوروش که دلش می خواد جدی گرفته شه و باعث می شه که نوشته های طنز مفتخرین دوباره با یه لنز بدبینانه خونده شه و اتفاقا بار توهین و تحقیر ببخشه به مطالب و به شخصیت خود کوروش.
من تو نوشته های مفتخرین هیچ توهین و تحقیری ندیدم. حتی اگه کسی با نوشته اش صد در صد نیت انتقاد به کوروش رو داشت، حداقل از ملایم ترین زبون ممکنه استفاده کرده بود. جالبه که تمام توهین هایی که مثلا به حسین می شه (و تعدادشون صد برابر بیشتر از این مطالب مفتخرین بود) خوب هستن، چون ما از حسین بدمون می یاد، اما زبون طنز یه عده نویسنده می شه جنایت وبلاگی. یه نفر نوشته بود اگه کوروش دختر بود باز همین کار رو می کردیم؟ من فکر کنم نه. فکر می کنم بازار توهین های جنسی به سمت دختره سرازیر می شد و هیچکس هم نمی اومد مطلب دلسوزانه بنویسه، کما اینکه این همه زن وبلاگ نویس چپ و راست مورد توهین قرار گرفتن و “فحش” بهشون اتفاقا طنز تلقی شده و تشویق هم شده ان. ندیدم کسی دلش بسوزه وقتی دوست طناز وبلاگ نویسمون به یک وبلاگ نویس زن گفت “فاحشه دوزاری.” (البته به این معنی نیست که من فاحشه رو فحش بدونم، اما اون کسی که این حرف رو زد و کسایی که تشویقش کردن این کلمه رو فحش بدی می دونن. من مشکلم با قسمت دوزاری اش بود!)
حرف زیاد دارم. انتقاد از کوروش هم که همیشه باهاش جدی برخورد کردم تو ایمیل هایی که بهم زده هم سرجای خودشه. اما فکر می کنم اصلا نمی شه نقد کرد. وقتی نقد مثبت جادی اونقدر بد دیده شد، و زبون طنز معنی های عجیب غریب به خودش گرفت، باز به تئاتر زائر فکر می کنم و جماعتی که فقط دنبال قربانی و شهید سازی می گردن. جماعت اخموی وبلاگستان اصلا هیچ جور نقدی به کوروش رو نمی تونه قبول کنه کما اینکه جادی نقد کرد و باز گفتن بچه رو اذیت کردی. اگه فکر می کنید اشتباه می کنید بهم خبر بدین من فردا یک نقد غیر طنز از کارهای کوروش می نویسم تا عکس العمل ها رو ببینیم (هرچند که اساسا این کار رو وقت تلف کردن می دونم). به شخصه هم ترجیح می دم ملت با طنز تو عرصه عمومی ازم انتقاد کنن تا اینکه پشت سر برینن به هیکلم. امیدوارم که کوروش از دوستانی که دوستی خاله خرسه کردن عاقل تر باشه و خودش خودش رو جدی بگیره و از اینکه اینقدر مورد توجه واقع شده لذت ببره و استفاده لازم رو ببره!
راستی محض روشن شدن ذهن دوستی که فکر کرده بود من واقعا به ده بار گوزیدن افتخار می کنم باید بگم که من معمولا تعداد گوزهام رو نمی شمرم و مسلما بهشون افتخار هم نمی کنم. اصولا من به جز دوستای معرکه ای که دارم به هیچ چی تو زندگی ام افتخار نمی کنم، حتی به تاریخ چند هزار ساله امون. ولی حیف شد که لیست افتخارات من رو از دست دادین. شاید چند ماه دیگه که آب ها از آسیاب افتاد بنویسمشون بفهمین “شمسی خانوم عالم تاب وبلاگستان، اولین وبلاگ نویس زن ایرانی بعد از شهرزاد و ندا و مرجان و طناز، دماغ گنده ترین وبلاگ نویسی که محمدرضا گلزار رو توی یه مهمونی دیده، و تنها وبلاگ نویسی که دوم دبیرستان شیمی صفر گرفته و دیپلمش رو با تک ماده یک و بیست و پنج صدم شیمی گرفته” چه عتیقه بی نظیریه! البته مطمئنا قاطی افتخاراتم این رو هم اضافه می کنم که پارسال از دانشگاه یه دیپلم افتخار گرفتم تو مایه های کارت صد آفرین برای اینکه معدلم چهار (همون بیست خودمون) شده بود (واقعا) و هیچوقت نتونستم پزش رو بدم جایی! آخیش، حالا پز دادم! (فکر کنم اصلا برای اینکه این جمله آخر رو بنویسم این همه صغرا کبری چیدم!)

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.