سه چهار ساعته برگشتم

سه چهار ساعته برگشتم به این شهر بی قواره دور. خیلی بهم خوش گذشت برای همین الان تنهایی و شهر کلا بیشتر می زنه تو ذوق. خوبه که اونقدر درس دارم که دیگه وقت این زنجه موره ها رو کمتر خواهم داشت. از دنیا بی خبرم. دیشب تو کنسرت تمام مدت فکر می کردم که چقدر حرص آدم در می آد وقتی می بینه هیچ وقت یه همچین کنسرت هایی تو ایران برگذار نمی شه. اون لحظه ای که جمعیت 10 هزار نفری یه قسمت هایی از The Wall رو فریاد می زدن، فکر کردم که چه حالی می داد اگه مثلا تو استادیوم آزادی همه امون بودیم و این کنسرت بود و اینا. خلاصه دست خودم نبود و همش به این مساله فکر می کردم چون می دونم که کلا پینک فلوید چقدر تو روح و روان خیلی از ماها تاثیرگذاشته. (خب می تونم حدس بزنم الان یه عده دارن می گن حالا همه مشکلات مملکت حل شد کنسرت رفتنش باقی موند که خب البته این حرف رو تقریبا در مورد همه چی می زنن پس بیخیال!)
کلی هم دلم می خواست با شیده بودم دیشب. حلا شیده شیش اکتبر می ره کنسرت رو. ولی اگه با هم بودیم خیلی بیشتر حال می داد. همیشه راه مزخرف برگشت از مدرسه با هم آواز می خوندیم و خیلی موقع ها هم پینکفلوید. من اون موقع ها زبانم خوب نبود و شیده متن های آهنگاشون رو برام می نوشت و من از روشون می خوندم که حفظ شم ارکسترمون هماهنگ تر شه! بعدا البته با میکروفون و کارائوکه(!!) و اینا هم می خوندیم یه چیزایی و بعد از خنده رو زمین ولو می شدیم. فکر می کردیم اگه دوربین های ماهواره های جاسوسی ما رو در این حال ببینن یا ما رو به عنوان موجودات فضایی گزارش می کنن یا احتمالا منفجر می شن!! یادش بخیر…
ایندفعه معلوم نیست کی بابک رو ببینم. حداقل تا نوامبر شاید هم رو نبینیم. یه خورده حرصم در میاد از این وضع. از اینکه کلا دوریم اونقدر حرصم در نمی آد که از اینکه هر موقع بخوایم نمی تونیم هم رو ببینیم حرصم در میاد. یه جور مسخره ایه. اصولا ما تو سر و کله هم زیاد می زنیم و کل کل زیاد می کنیم که باعث می شه دور و وری ها یا کلی بخندن بهمون یا اعصابشون خورد بشه. ولی خب این هم یه مدلشه دیگه! گاهی بد هم نیست که از هم دوریم و آرامش برقراراه. همه اش با هم تو کشمکش عاطفی و عقلی و غیره هستیم. وقتی بحث سیاسی می کنیم که همه رو دیوانه می کنیم چون کلی با هم دعوا می کنیم! ولی یه جورایی خوبه چون کلی ذهنمون ورزش می کنه و هی باید سعی کنیم ادعایی که می کنیم رو بسطش بدیم و براش دلیل بیاریم و اینا. ولی بعدش وقتی که تو بغل هم ولو می شیم و چرت و پرت های لوس لوسیمون رو با زبونی که هیچکس ازش سر در نمی آره می گیم کلی حال می ده. بعدش هم من کلا خیلی گیج و حواس پرتم و کلی خوب بود که یه آدم حواس جمع کنارم بود که مثلا وقتی می خوام در کمد بالای صندلی هواپیما رو باز کنم که ساکم رو بردارم بهم بگه حواسم باشه که درش نخوره دقی تو کله ام. (الان یه قلمبه رو کله ام سبز شده!)
نمی دونم اصلا اینا رو چرا اینجا می نویسم. ولی دوباره تا چند روز بگذره و به زندگی جدید عادت کنم حالم گرفته است. از اون بدتر هم اینه که باید بشینم یک عالمه خر بزنم که اصلا حال نمی ده! حالا اگه می شد مثلا فیلم ببینم الان که یه خورده حواسم پرت شه خوب بود که خب نمی شه دیگه.
راستی اینجا بازم ویدیو هست از کنسرت های اخیر راجر واترز.
من برم سر درسم دیگه اینقدر وراجی نکنم. زنگ تفریحم باید بیام شونصد تا وبلاگ بخونم ببین کی با کی دعوا کرده، کی داره دنیا رو نجات می ده، کیا افتخارکردن، احمدی نژاد چه افاضات جدیدی کرده و غیره!
پ.ن. غلط دیکته هام رو لطفا آف لاین بذارین. فکر کنم باز حواس و حدس و حرص و اینا رو اشتباهی نوشته باشم!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.