دیوانه ای از قفس پرید…

دیوانه ای از قفس پرید…
شیش صبح. عین تراکتور خوندم، 300 صفحه تموم شد، 250 صفحه دیگه مونده، سیگار ندارم، 24 ساعت وقت دارم 250 صفحه دیگه رو بخونم و 6 صفحه بنویسم. یاد دانشگاه آزاد به خیر چه روزگار خوش و اوقات فراغت خوبی داشتیم. خوابم می یاد. سیگار ندارم. تموم نمی شه لامصب. فردا هم امتحان دارم. انقدر مرغ خوردم به قد قد افتادم. دلم کباب کوبیده چرب و چیلی مگس نشان می خواد. “یجوج مجوج” کسی سراغ نداره؟ حاضرم زنش بشم به خدا اگه شعبده بازی کنه تموم شه کارام و البته اگه بهم کباب کوبیده بده و نیکان خطبه عقدمون رو بخونه. نصفه شبی همینم مونده بود یاد نوار قصه های دوران پارینه منگلی ام بیفتم. بابک و شیده کجایین؟! من می خوام نویسنده این کتاب رو بکشم! نپرسین چرا! ببخشید حال ندارم گزینه پینگ شدن اتوماتیک وبلاگ رو بردارم که اینجا پینگ نشه شما نیاین گلواژه های منو بخونین. از اون بدتر اینه که تا 3 بعد از ظهر فردا نمی تونم برم سیگار بخرم. ترک می کنم. به خدا ترک می کنم این لعنتی رو که بی موقع تموم می شه. شما هم ترک کنین. به جاش پسته بخورین! نه اصلا ویدیو کلیپ “دیوونه” رو ببینین. شاهکاره. عین مخ نداشته من می مونه. راستی، وبلاگ مفید یعنی فقط وبلاگ من. خود خودشه! درسته پارسا جان؟!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.