طوفان ملخ ها!

طوفان ملخ ها!
بسه دیگه، زنجه موره بسه! امروز مخصوصا رفتم با ماشین بابک همونجایی که تصادف کردم و همون مسیر رو رد شدم و بعدش هم رفتم تو اتوبان روندم که ترسم بریزه. شب هم رفتم نشستم پشت جنازه ماشینی که داغون شده بود و تا پارکینگ خونه دوستم روندمش و روش چادر کشیدم که چند روز بمونه ببینم می تونم وکیل گیر بیارم و شانسی دارم یا نه. طفلک حالش خیلی بده و با وجود اینکه وضع مالی اشون خوبه (شوهرش خلبانه یه شرکت هواپیمایی خیلی خوب عربیه) اما شدیدا ضربه خورده از داغون شدن ماشین. نمی دونم، از زندگی مردم خبر نداریم، شاید یه چاله ای هست تو زندگی اشون. به هر حال شوهرش زنگ زد به من و خیلی خوب حرف زد که البته متاسفانه همه اش فیلم بود و لحن نمایشی اش بدجوری توی ذوق می زد، اما همینکه می خواد پول بفرسته که دوباره ماشین بخرن و همینکه از من طلبکار نشد (حداقل ظاهرا) خیلی خوب بود و کلی آروم تر شدم. به هر حال به من فعلا احتیاج داره چون زنش کسی غیر از من رو نداره تو این شهر و البته من اگه راننده هم نبودم اون روز بازهم حالم خراب می شد و به هر حال تنهاش نمی ذاشتم. امروز برای خونه اش یه سری کادوهای جینگول خریدم و براش سوپ درست کردم بردم و نشستیم چایی خوردیم و یه خورده همچین احساس کرد زندگی داره به روال طبیعی اش برمی گرده و یه خورده بهتر شد. منکه خوبم، فقط شبا یهویی از خواب می پرم و هی خواب می بینم کامیون داره می یاد روی سرم. حالا این کامیون از کجا پیداش شده رو دیگه نمی دونم!
معاشرت با زنی که شدیدا سنتیه و به همسرش می گه “مردَم” و اعتقاد داره که بدون مردهامون زندگی امون خیلی سخت خواهد شد و می گه خدا رو شکر که یه مرد (سیامک) بود که به دادمون برسه وقتی تصادف کردیم و یه سری چیزای دیگه تجربه جالبیه. بد نیست آدم گاهی از اون جلد فمینیستی اش در بیاد ببینه بقیه چطوری ان و آیا امکانش هست مخشون رو زد یا اینکه آیا اصلا هیچ دلیلی وجود داره که مخ کسی زده شه؟ چون اصلا کی گفته که اینی که من می گم درسته؟ شاید اصلا این شیوه زندگی اون و طرز فکرش خیلی هم حداقل برای خودش درست و خوب باشه. این درگیری های ذهنی هم بد نیستن گاهی اوقات.
خیلی خیلی مرسی از ایمیل هاتون و اون دو تا تلفن توپ از ایران هم که دیگه آخرش بود. از راهنمایی ها هم ممنون. دیگه فقط باید ببینم وکیل می تونم گیر بیارم یا نه. امروز اولین روزی بود که دردم کم شد و دیگه نه پماد زدم و نه قرص خوردم. کبودی هم که اصولا قیافه اش همیشه بده وگرنه دردی نداره. عکس های ماشین بدبخت رو گذاشتم اینجا که مَردش ببینه (می خواد بدونه چه بلایی سر ماشینه جدی جدی اومده.) البته عکسا عمق فاجعه رو خیلی نشون نمی ده خوشبختانه و از نزدیک جنازه اش ترسناک تره!
یک عالمه موضوع مختلف بوده که می خواستم راجع بهشون بنویسم. کلی می خوام وراجی کنم. حالا فکر کنم از فردا این وبلاگ از عزاداری در بیاد. حالا یه شوخی ای که می کنیم عینهو الاغای بیشعور اینه که من کارم درسته؛ تصادف نمی کنم، وقتی هم می کنم حسابی تصادف می کنم می زنم ماشین رو توتال می کنم! خلاصه بالاخره باید این رو هم تجربه می کردم. خدا رو شکر که همه سالمن دیگه. ولی کلا همه اش یاد اون صحنه طوفان ملخ های “چراغ ها را من خاموش می کنم” زویا پیرزاد می افتم! اومدن اینا و کل ماجراهای مربوط بهشون عینهو طوفان ملخ ها تو زندگی ام بود…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.