حالم خوبه، سالمم که می تونم بشینم پای کامپیوتر

حالم خوبه، سالمم که می تونم بشینم پای کامپیوتر. دنده هه که درد می گیره پماد می زنم و قرص می خورم و قابل تحمل می شه. هی می رم سایت های مسخره که حواسم پرت شه. شبا کامپیوتر رو خاموش می کنم می رم بخوابم، بعد هی کابوس های مسخره می یاد سراغم که مثلا یه کامیون داره میاد رو سرم و اینا. پا می شم میام دوباره کامپیوتر رو روشن می کنم و تا صبح چت می کنم تا حواسم پرت شه و دوباره بخوابم. دنبال وکیل خوب هستم. مطمئنم که مقصر نبودم و یه وکیل خوب می تونه کارم رو جلو ببره. یه وکیل هایی هستن اینجا که پول نمی گیرن اولش و اگر برنده بشی تو دادگاه بخشی از پولی که می گیری رو برمی دارن. دنبال یکی از اون وکیل ها هستم. باید یه فکری هم به حال جنازه ماشین بکنم که تا دوشنبه تو پارکینگ یکی از دوستامه و بعد از اون باید از شرش خلاص شد و من هنوز نمی دونم به جنازه اش احتیاج هست واسه دادگاه یا نه. از فردای همون روز رانندگی کردم. مجبور بودم. بردمش دکتر. صدای قلب بچه اش رو که شنیدیم عین منگل ها زدم زیر گریه. خسته شدم عین سگ. دلم می خواد دیگه هیچ مسئولیتی گردنم نباشه. اما هنوز خیلی هست. حتی اگه خودم راننده نبودم هم باز حس می کردم باید بهش کمک کنم. هرچند که یه رفتارهایی نشون داده که خیلی برام علامت سوال ایجاد کرده. از ته دل می گم کاشکی از اینجا بره. ولی نمی ره. خانواده “مردش” شهرای نزدیک ما هستن، اما نرفته پیش اونها که زیر منت فامیل نباشه. نمی دونم چطور فکر کرده که یه منگلی مثل من می تونه از پس کارهاش بر بیاد. هفته دیگه دانشگاهم شروع می شه. کلاس های وحشتناک دارم. دو تا سخت تر ها که هر کدوم دو سه روز خوندن و کار کردن می خوان سه شنبه ان. یکی اش صبح زود و یکی اش عصر. من گاهی نمی رسم تا چهار روز حموم کنم وقتی درسام زیاده. اصلا جا برای فکر کردن به مشکلات اون زن رو هم ندارم، چه برسه به اینکه کاری کنم. ولی باز فکر می کنم اون هم گناه داره، تنهاست، زبون بلد نیست، از نظر جسمی اوضاع احوال خوبی نداره، پسر شیطون مدرسه ای داره. نمی دونم والا این چه بلایی بود به سر من نازل شد. راستی اون کلاس کذایی گزارش نویسی رو پاس کردم با نمره C+ که برای من اندازه A ارزش داره! دوشنبه نمره رو گرفتم می خواستم بیام اینجا کلی ذوق کنم اما دیگه همه چی گند زده شد. دلم بغل گنده مامانم رو می خواد که بعدش هم بیاد دست روی قلبم بکشه و زیرلب دعا کنه و فوت کنه و من از گرمی دستاش و چشای مهربونش آرامش بگیرم. تهران که بودم، هر موقع تو یه وضعیت گوزپیج ناجور قرار می گرفتم می رفتم سراغش. یه خورده باهام کلنجار می رفت و بعد می گفت نگران نباش درستش می کنیم و درست می شد کار. حالا حتی نمی تونم بهش بگم. عین این بچه ننه ها هی خودم رو می خورم و کله آنی و سیامک و بابک رو می خورم و هی تحلیل های مختلف می کنم و استراتژی های مختلف می چینم و بعد می بینم اصلا انرژی هیچ کاری ندارم. دادگاه رفتن هم وقت می خواد و انرژی. اصلا نمی دونم وسط کلاس هام می تونم این کار رو بکنم یا نه. آنی و سیامک هم که ده روز دیگه از اینجا می رن و من می مونم و حوضم. رکورد رانندگی ام هم افتضاح شد و به زودی پول بیمه ماشین سر به فلک می زنه. مشکل خودمم هست دیگه این یکی که البته ضررش به بابک هم می رسه. راستی اگه حالتون از خوندن این زنجه بوره ها تو وبلاگم به هم می خوره خب نخونینش. نوشتن این چیزها اینجا خودش کلی حواسم رو پرت می کنه و دوستام هم با خبر شدن از اوضاع و احوالم و کلی احوال پرسی کردن که خودش خیلی خوبه و هیچ خجالتی ندارم از اینکه بگم به این احوال پرسی ها که حتی وقت نداشتم جوابشون رو بدم احتیاج داشتم. دیگه تو رو خدا تو این وضعیت دست از سرم بر دارین که خیلی خنده داره زرت و پرت هاتون! آره عزیزم من یه بچه ننه لنگ درازم که تو یه وضعیت بغرنجی گیر افتادم و مسلمه که از پسش بر می آم. اما احتیاج به همدلی و همراهی و همفکری دوستام دارم و این وبلاگ هم کاربرد اصلی اش برای من همین چیزاست که به زندگی مربوطن. من از کمک گرفتن، مخصوصا کمک عاطفی وقتی بهش احتیاج دارم هیچ خجالتی ندارم. آدم بدون این چیزا باید بره سرش رو بذاره بمیره به نظرم! حالا هی برید تو پیت غر بزنین چرا من نمی خوام دنیا رو نجات بدم با وبلاگم!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.