تصادف

هنوز باورم نمی شه زنده ام. جلوی چشمام شیشه ماشین قرچ قرچ ترک خورد. سمت چپم له می شد میومد تو و من هی خودم رو می کشیدم سمت راست، تا اینکه متوقف شد. اصلا نفهمیدم چطوری متوقف شد. نفهمیدم ماشینه از کجا اومد زد. راه باز بود که من چپ پیچیدم. اما مقصر من بودم ظاهرا. هیچکدوم ماشینه رو ندیدیم. اول صدای ترمزش اومد، بعد خورد به سمت چپم، ستون بین دو تا در. امروز که رفته بودیم سراغ اوراقچی ها و صافکارها که ببینیم ماشینه درست بشو هست یا نه، فهمیدم همون ستون اصلی ماشین که حالا داغون شده و به همین خاطر هم ماشین رو دیگه نمی شه درست کرد جونم رو نجات داد. اصلا حالیم نبود خودم چم شده. دستام می لرزید. هرطوری بود زنگ زدم 911. گریه می کردم و می گفتم اون حامله است. خدا رو شکر هیچ چی اش نشده بود. بعدا دیدم کمرم زخم شده و دنده هام کمی درد می کنه. باورم نمی شه سالم در اومدیم. ماشینش تموم شد. حالش بد بود اون روز و هرچی اصرار کردم خودش بشینه قبول نکرد و ازم خواست من بشینم. حالا من باید پول قرض کنم ماشین بخرم براش. بدون ماشین که نمی شه. همه چی قاطی پاتی. هی می خوام بخوابم پاشم فکر کنم همه اش خواب بوده. ولی زمان به عقب بر نمی گرده. هی می گم خوبه که سالمه، بچه اش سالمه، خودم زنده ام، اما اون همه اش غصه ماشین رو می خورده. 4800 دلار بود. نمی دونم. گیجم. اصلا نمی فهمم چی شد، چرا شد. نمی دونم باید خوشحال باشم که زنده ام و سالم و اونم زنده است و سالم، یا اینکه منم مثل اون غصه ماشین رو بخورم و وصعیت بغرنجی که من رو مجبور کرده حالا پول جمع کنم براش ماشین بخرم. حتی یه بار نپرسید حالم خوبه یا نه؟ کاشکی یه بار می پرسید. فقط یه بار…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.