از یاداشت های شهر دور

از یاداشت های شهر دور
انگاری باز شونزده هیفده سالم شده بود و رفته بودم پارتی “بچه معروفای” شهرک و هی با انگشتام و نک موهام بازی می کردم و نمی دونستم با لنگای درازم چیکار کنم و چه جوری یا خودم رو جایی که جام نیست جا کنم یا چجوری در برم. بار و کلاب و اینا خوبه که بری، ولی نه اینکه یهویی مجبور بشی بری با دو سه نفری که نمی شناسی برقصی و گیج بشی که با دست و پاهای درازت باید چیکار بکنی، یا اینکه مجبور شی بری تنهایی یه گوشه ای سیگار بکشی و یخ های ته نوشیدنی ات رو به زور هرت بکشی که مثلا هنوز داری می خوری و حوصله هم نداشته باشی یه پاتیل بوگندو بیاد باهات لاس بزنه و الکی موبایل رو بگیری دم گوشت که آره مثلا اگه اومدی اون گوشه واسه اینه که کار داری، نه واسه اینکه یه تنهای بی عرضه هستی که نمی دونی باید توی بار شولوغ که صدا به صدا نمی رسه و تو فقط یه نفر رو اون وسط می شناسی چیکار کنی. اینجوری بود که تا دوستم رفت بیرون واسه یه کاری و برگرده، خیلی شیک سرم رو انداختم و رفتم بیرون. یعنی یه جورایی در رفتم. بهش زنگ زدم پیغام چاخان گذاشتم. بعد اومدم خونه فکر می کنم آخه واسه چی در رفتم؟ طفلی تازه از برزیل اومده بود و شیش ماه بود ندیده بودمش و فردا هم از شهر می رفت. واسه چی پیغام دروغ گذاشتم که کار پیش اومد مجبور شدم برم خونه؟ واسه چی به نظرم اینقدر دست و پاهام کش اومده بودن و دراز شده بودن؟

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.