هذیون – 2

همه اش هذیونه. همه اش آشفتگیه. خوندن نداره، ولی بعدا یادم می یاره همه این روزای عجیب غریب شولوغ تنها رو. این پست عین زندگی این روزهای من کشدار و طولانی و قاطی پاتیه…


نه موسیقی، نه هیچی دیگه. به قول کیانا کوچولو “مکسی هم دیگه غم منو دوا نمی کنه” و البته منظور از مکسی اینجا سگ دکتر فولتزه. همه چی اونقدر شولوغ پولوغ بود که نفهمیدم اصلا چی شد. نفهمیدم واسه چی گریه کردم. نفهمیدم کی گریه هام تموم شد. نفهمیدم کی خوابیدم، کی پاشدم، چی خوردم، چی نخوردم. اول اون خونواده هه اومدن که خانومه حامله است و گرین کارد داره و می خواد یه سال بمونه بچه اش رو به دنیا بیاره و سیتیزن هم بشه. یه پسر 11 ساله هم داره و شوهرش خلبانه و فقط یه هفته مرخضی داشت. یه روز زنگ زدن گفتن ما میامی هستیم و پس فردا صبح می رسیم شهر شما. حالا من صبح کلاس دارم و بابک هم گوزپیج دم رفتنش و هیچم تا قبل از اومدنشون باهاشون حرف نزده بودیم. خلاصه یه هفته خونه ما بودن، دنبال خونه شهر رو متر کردیم. بابک غرغر کرد. درس داشتم. ماشین باید می خریدن. حساب بانکی باز می کردن. بیمه بی بضاعت ها رو می خواستن بگیرن چون هیچ جا زن حامله رو حاضر نمی شد بیمه کنه و باید مترجمشون می شدم که چونه بزنن. غذا باید می خوردن، چایی باید می خوردن، معاشرت می خواستن. گله، توقع، بیخوابی. آخرش گفتم دارم دیگه “پاره می شم.” رفتن هتل. بابک باید پروژه اش رو تحویل می داد. ویزاش باید درست می شد. وسایلش رو باید تو دو تا چمدون می چپوند. باید برای سنگسار چند تا چیزمی نوشتم. باید اتاق بزرگه رو خالی می کردیم و من می رفتم اتاق کوچیکه. پسره دنبال جا می گشت که بیست روز وسایلش رو بذاره و من گفته بودم جا دارم. ظهر اومد وسایلش رو گذاشت و نصف هال پر شد. سه تا سبد لباس شستیم. کمد ها رو خالی کردیم و جابجا کردیم و چمدون بستیم. باید 4 گیگا بایت زندگی ام رو از لپ تاپم برمی داشتم می ذاشتم روی دسک تاپ که لپ تاپ رو ببره. ساعت هفت و نیم عصر پروازش بود. من هی نمی دونم چرا گریه می کردم. آخرای انتقال فایل ها بود که کامپیوتر کرش کرد و یک بایت هم منتقل نشد و 4 گیگا بایت از زندگی ام با لپ تاپ رفت. بدو بدو از خونه رفتیم بیرون و به موقع رسیدیم فرودگاه. حتی لحظه آخر ساندویچ زبان هم درست کردم براش. پرواز تاخیر داشت. وقتی رفت، تو پارکینگ فرودگاه همه خستگی ها و قاطی پاتی بودن ها و درد دستی که له شده بود و دلتنگی ها رو رو فرمون ماشین خالی کردم. نیم ساعت تو پارکینگ عر زدم و بعدش بان جوی گذاشتم تو ماشین و تمام دو ساعت برگشت رو بان جوی گوش دادم به یاد دوران دبیرستان و شیده و هیجان. دو ساعت تو راه فقط دوره کردم این دو سال رو. صدای ضبط رو بلند و بلندتر کردم چون خوشبختانه کاملا غیرممکنه که با بان جوی با صدای بلند آدم گریه اش بگیره. شب که برگشتم خالی های خونه بدجوری توی ذوق می زد. خونه پر از وسایل پسره و دوستامون بود که از همون شب قرار بود بیان یک ماه پیش من. اما خونه باز یه جورایی خالی بود. خوبیش این بود که هزار تا کار عقب افتاده داشتم و باید گزارش می نوشتم و اومدم سرم رو بهش یه خورده گرم کنم که بعد از دو هفته عینهو گاو خوابم برد. صبح دست از پا دراز تر به استاده گفتم نتونستم. اونم گفت هفته دیگه دو تا گزارش بده. ورکشاپ های پروژه تو گرگان برگذار شده بود و باید نامه نگاری می کردم با بچه های گرگان. خانومه رو باید می بردم بیمارستان و نقش دوست و مترجم رو بازی می کردم. زن حامله رو دوست دارم. شیکم قلمبه زن حامله رو دوست دارم. بچه کوچولو رو دوست دارم. یادش بخیر، وقتی روشی سیاوش رو حامله بود بهش التماس می کردم روزی یه بار شیکمش رو ببینم و ماچ کنم و اونکه حالش از هیکل قلمبه شده اش به هم می خورد هاج و واج من رو نگاه می کرد که من چه خلی ام. لاستیکیه الاغ بعد از اینکه سه ساعت گشتم و معطل شدم و به خیالم لاستیک هام داشت تعویض می شد و چرخام بالانس می شد و اینا و نشسته بودم تو کتابفروشی بقل لاستیکیه خاطرات شیرین عبادی رو می خوندم، گفت که ابزارش نمی خورده به پیچای لاستیک. ساعت دیگه هفت بعدازظهر بود و تعطیل می شدن. سه ساعت معطلی واسه اینکه بهت بگن بعد از چهارصد و پنجاه دلاری که دادی برای لاستیک و نصب، کارت به خاطر یه پیچ گوشتی 3 دلاری انجام نشده. می گه باید هیجده میلمیتری باشه. می رم تعمیر گاه هیجده میلیمتری اش رو می خرم. می برم نشون می دم باهاش یه خورده ور می ره می گه نه باید 20 میلمیتری باشه. 21 میلمیتری خریدم چون فقط دیگه همون بود که می خورد ولی دیگه نبود نشونش بدم. حالا دوباره باید برم یه روز دیگه سه ساعت بشینم. تازه یه پولی هم باید بدم که لاستیک های قدیم رو بازیافت کنن. خوبه البته، پارسال نزدیک بود تو اتوبان بمیرم چون با ماشین از روی یه لاستیک کامیون که به امون خدا وسط اتوبان ول شده بود پریدم هوا. حالا همش دارم فکر می کنم اینکه سه ساعت معطل شدم و آخرش گفتن باید برم ابزارش رو بخرم به خاطر اینه که منگلم و هیچوقت خیلی از این چیزا سر درنیاوردم و به “مردهام” وابسته بودم، یا اینکه اگه مثلا بابک هم بود همینجور حالش رو می گرفتن. این خانومه که حامله است به شوهرش گاهی می گه “مرد” و اون روزی که از دست غرغرهای بابک و اینکه اینا باید از خونمون برن و توقعات اونا از من که هزار تا کار براشون بکنم و کارهای عقب مونده خودم و بیخوابی هام و خل و چل بازی های قبل از پریودم شروع کردم عین دیونه ها نیم ساعت زار زدن، برگشت به شوهرش که نمی دونست چم شده گفت “مردش” داره می ره این غصه داره. شبش که “مردم” رسید واشنگتن بهش گفتم چرا ما دو تا اینجوری هستیم که نه می تونیم با هم زندگی کنیم نه بدون هم؟ کف کردم که تو فرودگاه بعد از اینکه کلی آهنگ سوزناک تو ماشین گوش داده بود بالاخره دو قطره اشک ریخت. حال
ا خوبی اش اینه که زود زود برام بلیط می گیره برم پیشش. منم که کلی از واشنگتن خوشم می یاد مخصوصا اگه پول بلیطش رو خودم ندم و تعطیلات آخر هفته رو برم الواطی! اینکه این ماه دوستام پیشم هستن خیلی خوبه. کیانا کلی فیلمه و اگه یه روزی از تصمیمش مبنی بر اینکه رئیس جمهور آمریکا شه و طلسم مردونه بودن ریاست جمهوری رو بشکنه منصرف بشه، به نظر من باید هنرپیشه بشه. سیامک و آنیتا عین ماه می مونن و بابک می گفت تو گریه هات بیشتر به خاطر اینه که اینا دارن یه ماه دیگه می رن نه رفتن من و من هیچ به روی خودم نیاوردم که راست می گه. حالا بماند که تو سوپرمارکتمون که بودم زنگ زدم به بابک می گم جای “جو” کجا بود، پیدا نمی کنم، اینجا هم اینا انگاری اصلا نمی دونستن که جو هم می فروشن! اونم به دقت بهم آدرس داد که سمت راست قفسه های سوپ هاست. حالا یه ماه دیگه که دوستام برن برای اولین بار تو زندگیم تنها می شم. حواسم به پنی ها هم باید باشه که درآمد ماهی هشتصد و پنجاه دلار و خرج ماهی هزار دلار رو یه جوری جور کنم و از کسی هم کمک نگیرم. باید حواسم باشه که دلم نگیره که وقتش رو ندارم و باید به جاش خر بزنم. باید حواسم باشه که خودم رو باید جمع و جور کنم که مسئولیت یه زن حامله که زبان بلد نیست هم گردنم افتاده نا خواسته. باید حواسم باشه که بعد از ماجراهای اخیر ویزاها دیگه فکر ایران رفتن تو تابستون رو از سرم بندازم بیرون. باید حواسم باشه همه دلتنگی هام رو باید تا دو سه سال دیگه و شاید خیلی سال دیگه تنهایی خرکش کنم. باید حواسم باشه که نذارم این دوری دو ساله با بابک رفاقتمون رو بزنه به هم. باید حواسم باشه که کم نیارم، پاره نشم، دل سنگ نشم، گریه نکنم، نا امید نشم، خل و چل نشم، درسم رو گند نزنم، پروژه رو خراب نکنم، یهویی وسایلم رو نریزم تو دو تا چمدون و بلیط نخرم برگردم ایران. باید، باید، باید…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.