می ترسم

می ترسم، عین خلا. عین دختر بچه های لوس. شاید هم عین دخترهای 18 ساله اینجا وقتی برای اولین بار از خونه جدا می شن و می رن یه شهر دیگه کالج. اونا 18 سالشونه، شاید بگن از یه آدم 18 ساله توقع زیادی نمی ره که اشتباه نکنه و گیج نزنه. ولی از یه زن 28 ساله چی؟ زن 28 ساله ای که هنوز بعد از دو سال تو شهر به این کوچیکی گم می شه؟ می ترسم، از گم شدن، تنهایی، شبا که سردم بشه یا خواب بد ببینم، وقتایی که سردرد می گیرم و هیچکس نخواهد بود که بهم غذا بده، وقتی از اتوبوس جا می مونم و کلاسم دیر می شه و هیچکس نیست ببره برسونتم. وقتی که ماشین باتری خالی می کنه چون یادم رفته چراغ ماشین رو خاموش کنم و دیرم هم شده و امتحان دارم، وقتایی که اصلا هیچ حال از خونه بیرون رفتن و یا تو خونه غذا درست کردن ندارم، وقتایی که سخنرانی دارم و تا دقیقه نود همه کارهام مونده و هیچکس نیست بره برام هند آوت ها رو کپی بگره یواشکی بیاد دم کلاس بهم بده، وقتایی که دلم تنگ می شه برای همه کس و همه چیز و الکی گریه می کنم، اصلا از همه چی می ترسم. ترس های 18 سالگی وقتی که 28 سالمه…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.