من حرف دارم! یک عالمه حرف دارم!

من حرف دارم! یک عالمه حرف دارم!
(اینقد این نوشته طولانی شد که اصلا نفهمیدم چی شد! اصلا یه دور هم از روش نخوندم و ادیتش هم نکردم، ساعت سه و نیم شبه. حالا شاید باز واضح تر بعدا نوشتم! )
**
از اینکه نمی تونستم حرفم رو بزنم داشتم خفه می شدم. دلم می خواست حرف بزنم، بگم چی شده. احساس اینکه یه گروهی که قبولشون داشتی همیشه و به نظرت خیلی مهم بودن بهت ظلم کردن و قبولت ندارن و خط کشی می کنن و خودی و غیر خودی دارن کلی ناراحت بودم. اون عده ای که به ناحق تهمت زده بودن یه مشت عوضی نبودن، آدم هایی بودن که من روشنفکر می دونستمشون و قابل احترام. آدم هایی که به نوبه خودشون زحمت کشیدن و به گردن خیلی ها حق دارن و برای همین بود که اینقدر درد داشت. و فکر اینکه یه جنبش اجتماعی چقدر تهش باد می ده و چقدر توش دروغ و بدبینی و بدجنسی زیاده هم درد داشت. بعد فکر کردم شاید اشتباه از خودم بوده، اشتباه از من بوده که از آدم ها بت ساخته بودم.
زمان گذشته و من هنوز هم نمی دونم که چرا اون اتفاق افتاد و چرا واکنش ها اونجوری بود. شاید هیچوقت هم نفهمم. اما این مدت زیاد بهش فکر کردم. اتفاق های زیادی افتاده این مدت. حرف های زیادی شنیدم، و به این نتیجه رسیدم که یه خورده زیادی در مورد این آدم ها منصفانه فکر می کردم. بالاخره در هر جنبش اجتماعی مشکلات وجود داره، آدم بدجنس وجود داره، آدمی که دنبال اسم و رسم باشه وجود داره، آدمی که بخواد تفرقه بندازه وجود داره، آدمی که دروغ بگه وجود داره. مهم اینه که من خودم رو از گیر آدم ها و گروه ها بیرون بکشم. قبول کنم که همه این آدم هایی که زمانی فکر می کردم خیلی مهم هستن هم اشتباه می کنن و لزوما دغدغه هاشون دغده های اون جنبش اجتماعی نیست.
دلم می خواست همه چی رو بنویسم اینجا، دلم می خواست تو همین محیط عمومی که به اصطلاح “دوستان” هرچی از دهنشون دراومد نوشتن و بعد پاک کردن من هم بنویسم چی شده و اعاده حیثیت کنم. می تونستم به راحتی ثابت کنم که چه اتفاق مسخره مزخرفی افتاده. سخت بود جلوی دهن خودم رو بگیرم. اما کلی فکر کردم و دیدم گفتن اون حرف ها هیچ فایده ای نداره و به قول یکی از همون “دوستان” تف سربالاست. اون کسی که باید بدونه چه کرده خودش می دونه چه کرده و بالاخره وجدانی داره که گاهی قلقلکش خواهد داد. لزومی نداره من کسی رو مخاطب و تماشاچی کنم برای اثبات یه سری چیزها و نباید فراموش کنم که همه این چیزها فرع قضیه است و مهم اینه که کار صورت بگیره. اون آدم هایی که حرف های ناحق و تهمت ها رو باور کرده ان هم مشکل من نباید باشن. باید فکر کنم که مشکل خودشونه که زودباور هستن و یک لحظه شاخک هاشون تیز نمی شه که چرا باید به یه کار غیراخلاقی بها بدن و براساس یه کار غیر اخلاقی نتیجه گیری کنن.
آدم های زیادی باهام حرف زدن این چند وقته، تلفن زدن، ایمیل زدن، چت کردن. و من یه جورایی از خودم خجالت کشیدم. از اینکه اینقدر دل نازکم. از اینکه اینقدر ترسو ام. وقتی به شادی صدر فکر می کنم که با وجود اینهمه کاری که بی سر و صدا کرده (کارهایی که من ازشون خبر دارم فقط به خاطر اینکه گاهی یه کمک کوچولو بهش کردم یا اون روزهای طولانی ای که در دفترش می شستم تا میون مراجعه کننده ها و تلفن زننده ها و ریز و درشت کارهایی که داشت یه خورده هم بهش زبان درس بدم)، با وجود تمام زحمت هایی که کشیده، با وجود جون هایی که نجات داده، باز مورد تهمت و ترور شخصیت قرار می گیره اما دلسرد نمی شه و به کارش ادامه می ده به دور از هوچی گری، وقتی به مهرانگیز کار فکر می کنم که با وجود اینهمه تلاش هایی که کرده و بلاهایی که به سرش اومده باز با انرژی کارش رو انجام می ده و با روحیه عالی تمام بد و بیراه ها و بدجنسی ها رو با یه طنز خاصی جواب می ده و کارش رو می کنه، وقتی به آسیه امینی فکر می کنم که چوب یک چیزهایی رو می خوره که اصلا بهش ربطی نداشته اما باز می مونه و بدون توجه به اسم ها و رسم ها از حق دفاع می کنه و با وجود اینکه خیلی روح حساسی داره در برابر مزخرف هایی که می گن کم نمی آره و حرفش رو می زنه، وقتی به همه اینا فکر می کنم از خودم خجالت می کشم.
به شادی قول دادم که دوباره می نویسم. به خیلی ها قول دادم. فکر نمی کردم که دوباره شروع کنم. اما شادی گفت باید حرف زد، باید نوشت، وقتی که تریبون های زنان اینقدر کمه باید نوشت. خانوم کار گفت حق حرف زدن رو از خودت نگیر. آسیه چندبار باهام حرف زد. اسم این آدم ها رو آوردم چون می دونستن که چی شده ولی باز گفتن که باید بنویسی. خیلی های دیگه گفتن، دوستای گلی که از اون سر دنیا بهم زنگ زدن و درد دل هام رو شنیدن، دوستایی که حتی یکبار هم تا حالا بهم ایمیل نزده بودن و کلی برام حرفای خوب نوشتن. و من از خودم خجالت کشیدم. از اینکه ننوشتم چون می ترسیدم که نتونم جلوی خودم رو بگیرم و همه چی رو بگم که انوقت ضررش فقط برای کل یه جنبش بود و هیچ فایده ای نداشت. از اونطرف هم دوست نداشتم خودم رو سانسور کنم.
اما حالا زمان گذشته از اون اتفاق مزخرفی که حالم رو به هم زد و کلی از اعتقاداتم رو ریخت به هم. از اون قضیه فاصله گرفتم کمی. دوست داشتم نوشتن رو وقتی شروع کنم که با اون آدم ها اول گفتگو کرده باشم. اما اون آدم ها خودشون نخواستن گفتگو کنن. نمی دونم چرا، ترس بود، تنفر بود، یا هرچیز دیگه ای که بود، گفتگو ممکن نشد. دیگه اهمیتی نداره. دیگه نمی خوام راجع به اون مساله بنویسم و می خوام فراموشش کنم. گفتگو باید دو طرفه باشه و به زور نمی شه انجامش داد.
حرف هام شاید خیلی معنی نده الان. هی می خوام چیزی نگم که بیخودی به ضرر کسی بشه و هم می خوام حرفام رو بزنم، و کمی سخته!
اما یه چیز رو می دونم و اونم اینه که از ملاحظه کردن خسته شدم. من حرف دارم. من یک دنیا حرف دارم. من نقد دارم، یک عالمه نقد. و من حق دارم که حرف بزنم. تمام این دو سالی که آمریکا بودم فکر و ذکرم ایران بوده. بیشتر وقتم رو با بچه ها تو ایران سر کردم از طریق اینترنت. متوسط ساعتی که تو روز با بچه ها تو ایران حرف زدم شاید دوبرابر متوسط ساعتی هستش که در روز اینجا با کسی حرف زدم. رو یه پروژه ای که تو ایران انجام می شه کار کردم. گاهی روزا ساعت ها وقت گذاشتم پای کنفرانس آن لاین با بچه هایی که ایرانن. بیشتر از وقتی که تو اجتماع آمریکا بگذرونم با بچه هایی که ایران هستن گذروندم. برام مهمه. هدفم، رشته تحصیلی ام، نوع تمرکز درسی ام همه اش جوری بوده که به ایران مربوط بشه. پس من حق دارم که راجع به مسائل ایران حرف بزنم و نظر بدم. من خودم رو جدا نکردم. من نیومدم اینجا از موهبت های اینجا استفاده کنم و خوشگذارنی کنم تو محیط امن خودم و بعد از دور بگم لنگش کن. من دقیقا دارم اینجا کاری رو می کنم که اگه ایران بودم می کردم. پس من حق دارم حرف بزنم.
باید پیه اش رو به تنم بمالم. باید بدونم که وقتی انتقاد کنم هزار تا برچسب بهم زده خواهد شد. آدم هایی هستن که زیر زیرکی سعی خواهند کرد وجهه ام رو خراب کنن و تهمت خواهند زد. آدم هایی که غیبت کرده ان غیبت هاشون رو بیشتر خواهند کرد. اما نباید اهمیتی بدم. به قول مهرانگیز کار تا آخرش همینه. اگر ایران بمونی و کار کنی یا بهت می گن مامور دولت و اطلاعاتی هستی و یا اینکه می ندازنت زندان پدرت رو در می آرن. اگه خارج از ایران بیای کار کنی یه عده می گن مامور ایرانی و یه عده می گن جاسوس دولت های خارجی هستی. تنها موقعی که خوشبخت خواهی بود و همه قبولت خواهند داشت وقتی خواهد بود که بکشنت! اونوقت اوضاع اجتماعی ات خوب می شه ولی دیگه زنده نیستی که روی آرامش رو ببینی! وقتی خانوم کار این حرف رو چند وقت پیش بهم گفت تنم لرزید از تصور اینکه چی به این آدم گذشته که اینطوری می گه. بعد فکر کردم اونوقت من جوجه که تازه سر از تخم درآوردم چی دارم بگم؟ خجالت نمی کشم اینقدر زود با دیدن یه بدجنسی از طرف آدم هایی که زمانی خیلی قبولشون داشتم اینقدر کم آوردم؟
من می خوام حرف بزنم. من حق نداشتم سر خورشید خانوم رو زیر آب کنم وقتی که امکان حرف زدن دارم. من حق نداشتم ترسو باشم و کم بیارم. این وبلاگ نارنجی خونه منه و هیچکس نمی تونه از من بگیردش. پس خودم هم نباید درش رو ببندم. اگر کسی بدجنس بود و مغرضانه برخورد کرد دلیلی نمی شه که من دلسرد بشم. اصلا شخص مهم نیست. آدم ها می رن و می آن. مهم اینه که کار انجام بشه. حتی اگه همون آدم های بدجنس هم به انجام کارها کمک کنن خوبه و مهمه. مهم نیست که دیگه قبولشون ندارم، مهم اینه که چیکار می کنن. باید یاد بگیرم که تو یه جنبش اجتماعی آدم ها به شخصه نباید خیلی مهم باشن برام و مهم کار گروهیه. باید برایند کار آدم رو ها نگاه کنم و ببینم چقدر مفیدن برای جنبش، دیگه ریزه کاری هاش مهم نیست. و باید فکر کنم که جنبش زنان ایرن هنوز یه جنبش جوونه و بیشتر از حرف و اهمیت دادن به مزخرفات به نقد و عملگرایی و کار فرهنگی احتیاج داره. خیلی ها خارج از جنبش زنان می خوان تیشه به ریشه این جنبش بزنن. چند نفر هم از داخلش می خوان اینکار رو بکنن. جلوی این آدم ها رو فقط با کار گروهی، حمایت از تک تک اعضای جنبش فارغ از اسم ها و رسم ها مخصوصا وقتی اتفاق بدی می افته و تمرکز روی رسیدن به اهداف جنبش زنان می شه گرفت.
**
از همتون ممنونم که به فکرم بودین، دلداری ام دادین، میل باکسم رو پر از مهر و محبت کردین. تک تک ایمیل ها رو خوندم، خیلی ها رو جواب دادم، بعضی هاش هنوز بدون جواب مونده. همه اش توی یه فولدره که امیدوارم به مرور زمان بتونم جواب بدم. تمام نوشته هاتون خوب بود. اونقدر حالم بد بود که به شنیدن اون حرف های خوب واقعا احتیاج داشتم. از همتون هم برای این مسخره بازی بستن وبلاگ و بازکردنش عذر می خوام. یکی از جینگول بازی های وبلاگ نوشتن هم همین بستن و باز کردنشه به گمونم!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.