من عصبانی ام. اين موقع که تازه سال تحويل شده نبايد از اين حرفا زد. ولی خب هيچکس رو ندارم که الان بتونم باهاش اينجا حرف بزنم الا اين وبلاگ زپرتی. نخونينش. حال و هوای عيد نداره.


آقای همسر که پذيرش نگرفت آخرش. امروز موقعی که سال تحويل می شد تو دفتر مدير گروهمون بودم. عيدی بنده هم اين بود که اين برنامه فوق ليسانس من که دو تا رشته با هم بود ديگه وجود نداره! يعنی ظاهرا اينا اشتباه کرده بودن برنامه رو راه انداخته بودن و يکی از مرکزهايی که بايد تاييد کنه اصلا تو جريان نبوده و حالا می گن که اصلا نمی تونه اين برنامه وجود داشته باشه. خلاصه من دو راه دارم، يا اينکه دو تا فوق ليسانس با هم بگيرم که معنی اش اين می شه که دو تا تز بايد با هم بنويسم و تابستون ها هم کلاس بگيرم که من يک قرون هم پول ندارم برای تابستون کلاس گرفتن (هر واحدی 800 دلاره که می شه 1600 دلار برای هر کلاسی). تابستون ها من درامد ندارم معلوم نيست پول کرايه خونه ام رو چجوری می خوام بدم، چه برسه به اينکه کلاس بگيرم. راه ديگه هم اينه که بيخيال ارتباطات شم و فقط مطالعات زنان رو بخونم. اون کلاسی هم که تو ارتباطات گرفتم کشک می شه اونوقت. برای تزم می خواستم بيام تابستون سال ديگه ايران. ولی حالا اگه فقط مطالعات زنان رو بخونم بايد سال ديگه تزم رو بنويسم و در نتيجه فقط همين تابستون رو دارم بيام ايران که خب منتفيه. چون نه پولش رو دارم الان، نه منطقيه که تو اين اوضاع بيام چون ممکنه ويزا بهم ندن دوباره و در نتيجه بايد يه تغييرات اساسی تو موضوع تزم بدم. تازه به خاطر موضوعی که اين يک ساله روش کار کردم، احتياج دارم به هر حال باز تو ارتباطات کلاس بگيرم. و چون بايد موضوعش رو فقط تو مطالعات زنان کار کنم احتياج دارم که کلاس های تئوری فمينيستی بيشتر ی هم بگيرم. بعد باز مجبور می شم تو تابستون کلاس بگيرم. اگه بخوام دوتا فوق ليسانس هم بگيرم، به احتمال قوی از سه سال بيشتر طول می کشه و من هنوز تو پول سال سومش موندم که يه قول های کمرنگی بهم داده شده، چه برسه به بعدش. بعدش هم اصلا اين برنامه مشترک خيلی خوب بود. واقعا باورم نمی شه که اينقدر الکی برنامه رو گذاشته بودن و اينقدر الکی هم لغوش کردن و من هم شدم موش آزمايشگاهی. ظاهرا اين برنامه مشترک باعث شده بود کلی دانشجو ثبت نام کنن برای مطالعات زنان که در حالت عادی ممکن بود نکنن و استادم می گفت خيلی ها ممکنه حالا کنار بکشن. حالا در ضمن من بايد تا دو هفته ديگه تصميم بگيرم که می خوام چی کار کنم، کميته هام رو تشکيل بدم و برای تشکيل کميته ها با استاد ها حرف بزنم. اصلا هم نمی دونم چی به چيه. هفته ديگه يه کنفرانس مزخرف دارم که بايد 50 تا مقاله رو خلاصه کنم و نقد کنم و اصلا وقت اينکه بشينم تحقيق کنم برای کميته ام رو ندارم. درست بعد از سال تحويل که مدير گروه عيدی ام رو داد اومدم تو محوطه دانشگاه به مامان بابام زنگ بزنم اين کارت تلفن هم نمی گرفت. عين خلا نشستم وسط دانشگاه گريه کردم. مسخره است. اين همه آدم ها بدبختی می کشن به خاطر مشکلات فجيع، بعد من هم احساس بدبختی می کنم به خاطر اينکه نمی تونم اون رشته ای که دوسش دارم رو بخونم و کلی کارم زيادتر می شه. لوسم نه؟ به جهنم. اعصاب ندارم. آقای همسر هم سر کلاسه الان نمی شه با اون دردل و غرغر کرد. دلم بغل مامانم رو می خواد الان فقط. عجب سال تحويل مزخرفی بود…

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.